تو مسجد نوشته بود :
بنده ء من ،
من در حین نماز ِتو چنان حواسم جمع توست ، ك گویا بنده ای جز تو ندارم ، امّا حواس تو جوری پرت و دور است ، گویا هزاران خدا داری ..
دلم برای رعد و برق تنگ شدهه . دلم برای اون موقع ك میترسیدم اصفهان سیل بیاد تنگ شده .
میفهمم ك قدر ِنعمت ِ[ بارون ] رو ندونستیم .