اگر تنهایی و کسی رو نداری
میخوای با یکی حرف بزنی
یا یکی باهات حرف بزنه
نامه ۳۱ نهج البلاغه رو بخون
من خارم و به سایه گل جا گرفته ام
وین رنگ و بو ز صحبت گلها گرفته ام
پروانه ام که سوخته ام در طواف شمع
شمعم ز اشک دیده خود پا گرفته ام
آن ذره ام که راه به خورشید برده ام
آن قطره ام که جای به دریا گرفته ام
آن شاهدم که شهد ولایت چشیده ام
آن بنده ام که دامن مولا گرفته ام
سنگم ولی ز برق تبرّی شکفته ام
خاکم ولی فروغ تولّی گرفته ام
یک عمر در عزای عزیزان گداختن
این درس را ز لاله صحرا گرفته ام
جز آستان عشق دگر نیست درگَه ای
من هر چه را که دارم از آنجا گرفته ام
این عشق چیست؟ وینهمه غوغا خدای را
از اهل درد حل معما گرفته ام
منت پذیر لطف حسینم که سالهاست
دامان او بدست تمنّا گرفته ام
پر میزند دلم بسوی مسجدالحرام
که آنجا سراغ مهدی زهرا گرفته ام
دیدم که مادر از همه کس مهربانتر است
افکنده دست و دامن زهرا گرفته ام
از خرمن محبت محبوبهٔ خدای
یک چند خوشه توشه عقبا گرفته ام
منت خدای را که (مؤید) به روزگار
جا در صف سلاله طاها گرفته ام