♥️🍃#انگیزشی💪
زغال های خاموش را کنار زغالهای
روشن می گذارند تا روشن شود.
چون همنشینی اثر دارد. پس آدمی را
انتخاب کنید که به شما انرژی ببخشد.
اگه میخوای موفق بشی با آدم موفق
همنشین شو.....
با یاری خدا پیش به سوی موفقیت💪
الهی به امید خودت❤️
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
۱۹ اسفند ۱۴۰۲
9.99M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱 عاشق مهربان میشود
🔹اگر عاشقانه دینداری کنی، دلت برای گناهکاران میسوزه
🔹امام حسین(ع) حتی به عمر سعد هم محبت کرد! به من و شما چقدر محبت داره؟!
🔹هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی، یعنی کسی هست که من کمکش کنم؟
#تصویری
@Panahian_ir
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
۱۹ اسفند ۱۴۰۲
مشاور خانواده| خانم فرجامپور
#دوره_های_آموزشی_اسرار_درون👇👇 💞#دوره_اسرار_زناشویی💞 یا سواد جنسی 👈ناگفتنی های زناشویی بی پرده، ب
بعدا حسرتش را نخورید👌👆
فرصتها مثل برق و باد می گذره✅
۱۹ اسفند ۱۴۰۲
4_6008133882409390170.mp3
10.63M
مجموعه #یاد_خدا ۴۴
#استاد_شجاعی | #استاد_فرحزاد
√ شما برای مرگ چقدر آمادهاید؟
اگر بگویند صبح فردا از دنیا میروید، در شما چه حالتی ایجاد میشود؟
آمادگی در هر لحظه یعنی چه؟
چطور میشود هر لحظه برای این اتفاق آماده بود؟
@ostad_shojae | montazer.ir
۱۹ اسفند ۱۴۰۲
۱۹ اسفند ۱۴۰۲
۱۹ اسفند ۱۴۰۲
15.44M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💯تفاوتهای قابل توجه عشق و هوس و وابستگی...
💕در عشق شرط وجود ندارد. ☝️
#دکتر_سعید_عزیزی
#عشق
#وابستگی
#همسرداری💞
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
۱۹ اسفند ۱۴۰۲
#بوسه از دستان
دست همسرتان رابه آرامی تا پیش لبهایتان بالا بیاوریدسپس به اهستگی لب خودرا بر پشت دست همسرتان لمس دهید«منظور اینه که ماچ کنِید».
البته حالت قدیمی این نوع بوسه به حالت تعظیم وار بود که نمایش دهنده تسلیم مرد در برابر زن بود.که در فرهنگ غنی ایران معمول بود زیرا #احترام به همسر جز اصلی روابط زن و شوهر بود.
#همسرداری
#زناشویی
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
۱۹ اسفند ۱۴۰۲
29.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 فرق بین عشق و هوس!
❤️#بخاطرعشق
🎙 #شهرام_اسلامی
#همسرداری💞
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
♡••࿐
۱۹ اسفند ۱۴۰۲
#دلبرانه😍💞
از وقتی تو ❣
برآورده شدی ❣
دیگه آرزویی نکردم...❣
عاشقتم تا ابد #زندگیم،،،😘❤️
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
۱۹ اسفند ۱۴۰۲
۱۹ اسفند ۱۴۰۲
#سالها_در_انتظار_بار
#قسمت_263
مسیر زیاد طولانی نبود خیلی زود به قرارگاه رسیدند.
همه پیاده شدند. آقای سرابی به طرفِ امید رفت و گفت:" می خوای کمکتون کنم؟"
امید عصایش را جا به جا کرد و گفت:" ممنونم. میام."
زهرا جلو رفت و گفت:" برادر بگذار کمکت کنند. این طوری کمتر اذیت می شی. خیال منم راحت تره.:"امید لبخند زد و گفت:" خواهر خیالت راحت باشه." و هردو خندیدند. زینب کناری ایستاده بود و آن ها را می نگریست. زهرا به او اشاره کرد و گفت:" از وقتی که فهمیده ما با هم خواهر و برادریم، یه کم حسودیش می شه." زینب لبخند زد و گفت:" نخیرم! حسودیم نمی شه. فقط حسرت می خورم. کاش منم برادر داشتم." همه با هم خندیدند. محسن و آقای سرابی درباره اوضاع ارودگاه صحبت می کردند. امید آرام آرام قدم برمی داشت. زهرا و زینب پا به پایش می رفتند. تا به محل اقامت رسیدند. ارودگاهِ بسیج، که برای اسکانِ مسافرانِ تابستانی که از طرف بسیجِ ارگان ها به جنوب می آمدند، آماده شده بود. امید نگاهی به تابلو کرد و گفت:" چرا اینجا؟ حد اقل اگر هتل نمی رفتید، می آمدید پیش ما. از اینجا بهتره. چطوری اینجا دوام میارید."
زهرا گفت:" فضای خوبی داره. مخصوصا که مناطقِ جنگیه. آدم حال و هوای رزمنده ها را درک می کنه. بوی رزمنده ها و شهدا را می ده."
با شنیدنِ نام شهدا، امید یادِ محمد افتاد. با اینکه از زندگی او و مادرش اطلاعاتی به دست آورده بود؛ ولی دلش می خواست، بیشتر او را بشناسد. شخصیتِ او برایش خیلی جالب بود. شاید این چند روز که زهرا کنارش بود، فرصت خوبی برای یافتنِ پاسخِ پرسش هایش باشد.
درونِ اتاقِ نگهبانی روبروی کولر نشستند. تا همه آماده و سوارِ اتوبوس شدند. جمعی از چند دانشجویِ دختر و پسر و چند تن از اساتید.
با اینکه اول صبح بود ولی گرما بیداد می کرد.
امید به کمک محسن و آقای سرابی به زحمت وارد اتوبوس شد و روی صندلی نشست. دیدنِ این جوان ها با لباس بسیج و ذوق و شوقشان برای رفتنِ مناطقِ جنگی، اورا به یادِ خاطراتِ حاج صابر انداخت. نفس عمیقی کشید. چشمانش را روی هم فشرد و دوباره باز کرد. گویی به عینه شاهد تمامِ آن صحنه ها و دلاوری ها بود. با وجودِ سختی راه و گرمای هوا، درد ِ پایش، برای دیدنِ مناطقِ عملیاتی ذوق زده بود.
🖋نویسنده (فرجام پور)
⛔️کپی و فروارد حرام❌
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
۱۹ اسفند ۱۴۰۲