eitaa logo
آستانِ مهر
6.4هزار دنبال‌کننده
9.4هزار عکس
2.5هزار ویدیو
63 فایل
کانال رسمی «فرهنگی خواهران» آستان مقدس حضرت معصومه علیهاالسلام ✔اطلاع رسانی اخبارخواهران حرم Admin: @karimeh_135 @Mehreharam سایت 🌐astanehmehr.amfm.ir اینستاگرام: https://Instagram.com/astanehmehr ایتا: https://eitaa.com/joinchat/3163553795Cd8320e803c
مشاهده در ایتا
دانلود
قابل توجه بزرگوارانی که تمایل دارند درموارد تخصصی دربخش فرهنگی خواهران همکاری فرمایند. امورفرهنگی خواهران در‌زمینه های ذیل نیازمند خادم افتخاری تخصصی است: ۱.خادم فضاساز ۲.نقاش ۳.خطاط ۴.تصویرگر ۵.سرود ۶.تئاتر ۷.کلیپ ساز وپادکست و... ۸.طراح گرافیک جهت کسب اطلاعات بیشتر، به آیدی زیر پیام دهید @karimeh_139 🔷🔸💠🔸🔷 کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم @astanehmehr
سعادت بزرگی است مادری کردن پسری که علمدار حسین(ع) شد 🏴 وفات حضرت ام البنین(سلام الله علیها) اسوه صبر و ولایتمداری تسلیت باد ◾️◾️◽️◾️◾️ کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم @astanfarhangi
آستانِ مهر
#تبرکی 🔻به پاس همراهی شما، به اطلاع می رسانیم: به مناسبت ایام الله دهه فجر در روزهای 19 ، 20 و 21
🔘 اعلام نتایج قرعه کشی فیش تبرکی روز 19 بهمن ماه: 🔻ایتا: z.r esmoham_yahoo_com esfahani121 🔻اینستاگرام: hbrs_6463 🔻تلگرام: S_13_97 🔹ضمن عرض تبریک به برگزیدگان، برندگان فیش غذای تبرکی حداکثر تا روز 22 بهمن ماه برای تحویل فیش خود به آیدی @karimeh_139 پیام دهند. ◾️◾️◽️◾️◾️ کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم @astanfarhangi
13.61M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 🇮🇷 پیشرفت های ایران در ساخت نیروگاه خورشیدی 🔸قسمت سوم ◾️◾️◽️◾️ کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم @astanfarhangi
📸 🔸حضور 255 نفر از مدارس شهدای شلمچه، مهندس عسگری و اباصالح در مراسم ویژه دهه فجر همراه با نمایش، شعارانقلابی و مسابقه در رواق کودک و نوجوان دختران حرم مطهر حضرت معصومه سلام الله علیها 🔷🔸💠🔸🔷 کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم @astanfarhangi
آستانِ مهر
📖 #داستان جذاب و عاشقانه اینک شوکران (قصه شهید منوچهر مدق) 🍃قسمت دهم🍃 منوچهر شش ماه نیامد. من سال
📖 جذاب و عاشقانه اینک شوکران (قصه شهید منوچهر مدق) 🍃قسمت یازدهم🍃 دلم میخواست از کنارش تکان نخورم. حواسم نبود چقدر خسته است، لااقل برایش چایی درست کنم. گفت: «برات چایی دم کنم؟» گفتم: «نه، چایی نمی خورم.» گفت: «من که می خورم.» گفتم: «ولش کن حالا نشسته ایم.» گفت: «دو تایی برویم درست کنیم؟» سماور را روشن کردیم. دوتا نیمرو درست کردیم. نشستیم پای سفره تا سال تحویل مادرم زنگ زد. گفت: «من باید زنگ بزنم عید را تبریک بگویم؟» گفتم: «حوصله نداشتم شما پیش شوهرتان هستیند، خیالتان راحت است.» حالا منوچهر کنارم نشسته بود. گوشی را از دستم گرفت و با مادر سلام و احوال پرسی کرد. صبح همه آمدند خانه ی ما. ناهار خانه پدرمنوچهر بودیم. از آنجا ماشین بابا را برداشتیم و رفتیم ولی عصر برای خرید عید. به نظرش شلوار لی به منوچهر خیلی می آمد. سر تا پایش را وارانداز کرد و «مبارک باشدی» گفت. برایش عیدی، شلوار لی خریده بود، اما منوچهر معذب بود. می گفت: «فرشته باور کن نمی توانم تحملش کنم.» چه فرق هایی داشتند! منوچهر شلوارلی نمی پوشید، ادوکلن نمی زد. فرشته یواشکی لباس های او را ادوکلنی می کرد. دست به ریشش نمی زد. همیشه کوتاه و آنکادر شده بود، اما حاضر نبود با تیغ بزند. انگشترطلایی که پدر فرشته سرعقد هدیه داده بود، دستش نمی کرد. حتی حاضر نشد شب عروسی کراوات بزند، اما فرشته این چیزها را دوست داشت. مادرگفت: «الهی بمیرم برای منوچهر که گیر تو افتاده.» و دایی حرفش را تأیید کرد. فرشته از اینکه منوچهر این همه در دل مادر و بقیه ی فامیل جا باز کرده بود، قند در دلش آب شد، اما به ظاهر اخم کرد و به منوچهر غره رفت گفت: «وقتی من را اذیت می کند که نیستید ببینید.» هفته ی اول عید به همه گفتم قرار است برویم مسافرت. تلفن را از پریز کشیدم. آن هفته را خودمان بودیم؛ دورازهمه. بعد از عید، منوچهر رفت توی سپاه. رسما سپاهی شد. من بی حال و بی حوصله امتحان نهایی می دادم. احساس می کردم سرما خورده ام. استخوان هایم درد می کرد. امتحان آخر را داده بودم و آمده بودم. منوچهر ازسرکار، یکسر رفته بود خانه ی پدرم. مادرم قورمه سبزی برایمان پخته بود، داده بود منوچهر آورده بود. سفره را آورد. زیرچشمی نگاهم می کرد و می خندید.گفتم: «چیه؟ خنده دارد؟ بخند تا تو هم مریض شوی.» گفت: «من از این مریضی ها نمی گیرم.» گفتم: «فکر می کند تافته ی جدا بافته است.» گفت: «به هر حال، من خوش حالم، چون قراراست بابا شوم و تو مامان.» نمی فهمیدم چه می گوید. گفت: «شرط می بندم. بعد ازظهر وقت گرفته ام برویم دکتر.» خودش با دکتر حرف زده بود، حالت های من را گفته بود. دکتر احتمال داده بود باردار باشم. زدم زیرگریه. اصلا خوش حال نشدم. فکرمی کردم بین من و منوچهر فاصله می اندازد. منوچهر گفت: «به خاطر تو رفتم، نه بخاطر بچه. این راهم می گویم، چون خوابش را دیدم.»... 🔷🔸💠🔸🔷 کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم @astanfarhangi
💠 🔺️ رهبر انقلاب: ما که [روی] اصرار میکنیم، برای تهدید هیچ کشوری و هیچ ملّتی نیست؛ برای جلوگیری از تهدید است، برای حفظ امنیّت کشور است. اگر شما ضعیف باشید، دشمن تشویق میشود به اینکه آزار و اذیت بکند شما را؛ اگر شما قوی بودید دشمن جرئت نمیکند نزدیک بیاید. قوی بشویم تا جنگ نشود؛ قوی بشویم تا تهدید دشمن تمام بشود. ۹۸/۱۱/۱۹ 🔷🔸💠🔸🔷 کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم @astanfarhangi
آستانِ مهر
#تبرکی 🔻به پاس همراهی شما، به اطلاع می رسانیم: به مناسبت ایام الله دهه فجر در روزهای 19 ، 20 و 21
🔘 اعلام نتایج قرعه کشی فیش تبرکی روز 20 بهمن ماه: 🔻ایتا: yamahdi_fm hamnafas_m M.j 🔻اینستاگرام: marziehe389 🔻تلگرام: Hamsaye Karime 🔹ضمن عرض تبریک به برگزیدگان، برندگان فیش غذای تبرکی حداکثر تا روز 22 بهمن ماه برای تحویل فیش خود به آیدی @karimeh_139 پیام دهند. 🔷🔸💠🔸🔷 کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم @astanfarhangi
17.25M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 🇮🇷 دستاوردهای مهم انقلاب اسلامی ایران 🔷🔸💠🔸🔷 کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم @astanfarhangi
📚 📗 نخل سوخته این کتاب روایت گر شهیدی است که حاج قاسم بسیار از ایشان یاد می کند، و او را عارفی بزرگ می خواند. و در نهایت وصیت می کنند در کنار مزار این شهید به خاک سپرده شوند. رهبری از شهید حسین یوسف اللهی، چون عارفان بزرگ یاد می کنند. این کتاب در 184صفحه سعی کرده تصویرگر این شهید باشد. 🔷🔸💠🔸🔷 کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم @astanfarhangi
📰 ۱۴ غرفه در نمایشگاه "حضور تا ظهور " حرم بانوی کرامت دایر است. محورهای نمایشگاه "حضور تا ظهور" سخنان مقام معظم رهبری(مدظله العالی) می باشد که توسط راوی توضیح داده می شود. غرفه کودک و نوجوان این نمایشگاه، نقاشی روی صورت، خوشنویسی و ساخت دست سازه هایی جهت استفاده کودکان و نوجوانان در راهپیمایی 22 بهمن آموزش داده می شود. سرود، نمایش و نشست های تخصصی از دیگر برنامه هایی است که در نمایشگاه "حضور تا ظهور" برگزار می شود. همچنین نمایشگاه همه روزه پذیرای اردوهای مدارس جهت بازدید می باشد، و تاکنون استقبال پرشور و بی نظیری صورت گرفته است. این نمایشگاه همه روزه تا دوم اسفند ماه، از ساعت ۹ صبح تا ۹ شب در صحن صاحب الزمان(علیه السلام) حرم مطهر پذیرای عموم زائران و مجاوران می باشد. 🔷🔸💠🔸🔷 کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم @astanfarhangi
آستانِ مهر
📖 #داستان جذاب و عاشقانه اینک شوکران (قصه شهید منوچهر مدق) 🍃قسمت یازدهم🍃 دلم میخواست از کنارش تکان
📖 جذاب و عاشقانه اینک شوکران (قصه شهید منوچهر مدق) 🍃قسمت دوازدهم🍃 بعدازظهر رفتیم آزمایش دادیم، منوچهر رفت جواب را بگیرد من نرفتم. پایین منتظر ماندم. از پله ها که می آمد پایین، احساس کردم از خوشی روی هوا راه میرود. بیشتر حسودیم شد. ناراحت بودم منوچهر را کامل برای خودم می خواستم. گفت: بفرمایید مامان خانوم چشمتان روشن. اخم هایم تا دماغم رسیده بود گفت: دوست نداری مامان شوی؟؟ دیگر طاقت نیاوردم گفتم: نه دلم نمیخواهد چیزی بین من و تو جدایی بیندازد حتی بچه مان. تو هنوز بچه نیامده توی آسمانی. منوچهر جدی شد گفت: یک صدم درصد هم تصور نکن کسی بتواند اندازه سرسوزنی جای تو را در قلبم بگیرد تو فرشته ی دنیا و آخرت منی. واقعا نمی توانستم کسی را بین خودمان ببینم هنوزم احساسم فرقی نکرده اگر کسی بگوید من بیشتر منوچهر را دوست دارم پکر می شوم. بچه ها می دانند علی میگوید ما باید خیلی بدویم تا مثل بابا توی دل مامان جا بشویم. می گویم: هرکس جای خودش را دارد. علی روز تولد حضرت رسول بدنیا آمد. دعاکردم آنقدر استخوانی باشد که استخوان هایش را زیر دستم احساس کنم. همین طور هم بود وقتی بغلش کردم احساس خاصی نداشتم با انگشت هایش بازی می کردم. انگشت گذاشتم روی پوستش، روی چشمش، باور نمی کردم بچه من است. دستم را گذاشتم جلوی دهانش میخواست بخوردش. آن لحظه تازه فهمیدم عشق به بچه یعنی چه. گوشه دستش را بوسیدم. منوچهر آمد با یک سبد گل کوکب لیمویی. از بس گریه کرده بود چشمانش خون افتاده بود. تا فرشته را دید دوباره اشک هایش ریخت. گفت: فکر نمیکردم زنده ببینمت از خودم متنفر شده بودم. علی را بغل گرفت و چشم هایش را بوسید. همان شکلی بود که توی خواب دیده بود. پسری با چشمان مشکی درشت و مژه های بلند. علی را داد دست فرشته. روزنامه را انداخت کف اتاق و دو رکعت نماز خواند. نشست، علی را بغل گرفت و توی گوشش اذان و اقامه گفت. بعد بین دست هایش گرفت و خوب نگاهش کرد. گفت: چشم هایش مثل توست، هی تو چشم آدم خیره می شود و آدم را تسلیم میکند. تا صبح پای تخت فرشته بیدار ماند. از چند روز پیش هم که از پشت در اتاق بیمارستان تکان نخورده بود، چشم هایش باز نمی شد. از دو هفته بعد زمزمه هایش شروع شد. به روی خودم نمی آوردم. هیچ وقت به منوچهر نگفتم برو، هیچ وقت هم نگفتم نرو. علی چهارده روزه بود. خواب و بیدار بودم و منوچهر سر جانماز سرش به مهر بود و زار زار گریه می کرد. میگفت: خدایا من چی کار کنم؟ خیلی بی غیرتی است که بچه ها آن جا بروند روی مین و من این جا پیش زن و بچه ام کیف کنم. چرا توفیق جبهه رفتن را ازم گرفته ای؟ 🔷🔸💠🔸🔷 کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم @astanfarhangi