Bipolar bear
ما تو جعبههایی متولد میشیم که اسمشون رو عشق، ایمان، تعلق و موفقیت گذاشتیم. اونقدر برامون از دیوارههای نرم و گرم این جعبهها گفتند که سالها نمیفهمیم نفسمان در بند قفس است و اصطکاکش با روح در طول مسیر به شدت زخمیمون کرده. «جعبه» استعارهی فروپاشی همان توافقی هست که بدون اینکه بخوایم با جهان بستهایم: برای دوست داشته شدن باید تو یک چهارچوب لایتناهی کافی باشیم، برای رهایی باید خداحافظی کنیم، برای بودن باید تقلید کنیم. اما درد حقیقی وقتیه که میفهمی تلاش کردی اما نمیگنجی. نه به این دلیل که جعبه کوچیکه، بلکه به این دلیل که تو شکل واقعی خودت رو پیدا کردی، به جای یک مثلث متساویالاضلاع تمیز و خوشنما، یه متساویالساقین با یک طول آزاردهنده. جعبه، نگاه اون کسیه که هرگز جرات نکرد از قفس بیرون بزنه و حالا تو رو متهم میکنه به دیوانگی و نادرستی، چون پرنده با قفس قابل سنجشه، نه با آسمون. تو آسمون کسی برات تصمیم نمیگیره کجا باشی و چیکار کنی.