موقع نوشتن اینطوریم که:
یک روز: نصف صفحه
هشت ماه: دو خط و نیم
یه بعد از ظهر رندوم: چهار صفحهی باقی مونده و پایان داستان.
بچهها.
امیدوارم تا الان همهتون فرام رو دیده باشید.
چون قراره از الان بهتون بگم چاقو دستتونه بذارید زمین و بشینید لاست رو ببینید.
میدونید چی شد؟
بعد از اینکه کلی خودم رو قانع کردم تا نرم سراغ ادیتها و فصل آخر رو واسه خودم اسپویل نکنم، تصمیم گرفتم فقط برم تایپ mbti کرکترا رو چک کنم.
و حدس بزنید چی. اسپویل شدم.✨✨
یعنی مگه میشه واقعا.
چطور ممکنه.✨
اینطوری بود که مثلا اسم یه کرکتر رو نوشته بود و توی پرانتز اسم یه کرکتر دیگه رو نوشته بود و من اونجا فهمیدم این دوتا یکین.✨
جیغ میکشم.
وقتی آن صداهای ناواضح را شنیدم، تقریبا رادیو را انداختم. باورم نمیشود بالاخره یک سیگنال دریافت کردهام.
الان است که قلبم قفسهی سینهام را پاره کند و به روی زمین پرتاب شود. دیگر حتی فکر نمیکردم کسی آن بیرون باشد که بخواهد پیغامی بفرستد؛ چه برسد به آنکه رادیوی قراضه من سیگنالش را بگیرد.
رادیو را به گوشم میچسبانم و با دست دیگرم هولهولکی کاغذ و مدادم را آماده میکنم. بیشتر چیزی که میشنوم خشخشهای کر کننده است. تلاش میکنم به کلمات نامفهوم فرستنده معنا بدهم.
وای محض رضای خدا. کمی بلندتر حرف بزن.
این طولانیترین سیگنالیست که از شروع قرنطینه گرفتهام. آن فرستندهی لعنتی یک دقیقهای حرف میزند و من تقریبا یک کلمهاش را هم نمیفهمم.
چیزی نمانده تا رادیو را به زمین بکوبم که بالاخره میتوانم کلماتی را تشخیص دهم.
-توجه..تکرار..درها و..قفل..اونها میتونن..
صدا قطع میشود.
عالی است.
از سخنرانی چند دقیقهای او تنها چیزی که دستگیرم شده این است که در خانه را قفل کنم.
ممنون. به عقل خودم نرسیده بود.
البته محتوای اخبار در آن یک هفتهی اول که همچنان تلویزیونها کار میکردند هم چیزی به جز این نبود.
همین الان هم بالا تا پایین در ورودی سراسر قفل و زنجیر است. نمیدانم چقدر دوام میآورد، چون تا به حال هیچ کدام از آن عجیبالخلقهها تصمیم نگرفته به آن حمله کند و از جا درش آورد.
پنجرههایم اما بیدفاعاند. ایدهای نداشتم که چگونه میتوانم محکمشان کنم یا به هر طریقی جلوی شکسته شدنشان را بگیرم. به هرحال، بعید میدانم هیچ یک از آنها بتواند تا طبقهی هشتم بپرد.
دستم را به سمت بطریهای پلاستیکیای که روی زمین پخش و پلا شدهاند دراز میکنم. یکی دوتایشان را جلوی صورتم تکان میدهم؛ یک قطره هم تویشان نیست.
بلند میشوم تا نگاهی به بطریهایی که برایم باقی مانده بیندازم. با نوک پنجه از میان هزارتوی بطریها و پوست خوراکیها رد میشوم و یکی از بطریها را به زیر میز تلویزیون شوت میکنم.
هاها، امتیاز.
یک بسته آب معدنی دوازده تایی داخل کابینت زیر کانتر است. از عمد آنجا گذاشتمش که چشمم بهش نیوفتد و یک دفعه چهارتا بطری را باهم سر نکشم. مثل کاری که روز اول کردم.
کانتر را دور میزنم و در کابینت را باز میکنم. فقط یک بطری مانده است.
نه. غیر ممکن است.
با عجله روی زمین زانو میزنم. سرمای سرامیکهای کف آشپزخانه زانوهایم را مور مور میکند. گردنم را خم میکنم تا طبقه پایین کابینت را کاملتر ببینم. هر آن ممکن است مثل آن زامبیهای گردن شکسته استخوان گردنم از پوست بیرون بزند. چشمانم گشاد میشوند. واقعا یک بطری بیشتر آنجا نیست. آن را برمیدارم و بستهی پلاستیکی خالیاش را بیرون میکشم. جوری به آن خیره میشوم که انگار ممکن است دلش به حالم بسوزد و یک بطری دیگر برایم ظاهر کند. ناامیدانه باقی آت و آشغالهای داخل کابینت را جا به جا میکنم. معلوم است که چیزی پیدا نمیشود. وقتی بالاخره واقعیت را میپذیرم، لبم را میگزم و دستی به پیشانیام میکشم.
خوشبختیام تکمیل است.
با این حساب همین روزها مجبور میشوم دوباره بیرون بروم. آن موقع یا کمی آب گیر میآورم، یا به لطف آن موجودات دوست داشتنی برای همیشه از آب بینیاز میشوم.
به عنوان کسی که احتمالا آخر این هفته را هم نمیبیند کمی بیش از حد بامزهام.
میایستم و بطری را در دستم جا به جا میکنم. خب، به گمانم همین است که هست. ماژیک قرمزی که گوشهی کانتر افتاده را برمیدارم و با دندان درش را باز میکنم.
خب، شاید اگر هرروز فقط یک قلپ بخورم..
نه. میمیرم.
پنج روز. جوری تقسیمش میکنم که تا پنج روز دوام بیاورم. به هرحال، دفعهی قبل گیر آوردن آب چندان هم سخت نبود. بدترین قسمتش پایین رفتن از ۱۴۴ پلهی آپارتمانم است. بعد از آن، در عرض سی ثانیه رو به روی یخچال فروشگاه ایستادهام.
اوه. بالا رفتن از آن ۱۴۴ پله در حالی که بستهی آب در دستم است و از ۱۴۴ پلهی قبلی هنوز پاهایم درد میکند را حساب نکرده بودم.
میتوانستم در این ۶۹ روز کمی اسکوات تمرین کنم.
به هرحال، تمام این مراحل نهایتا در عرض یک ربع تمام است.
پاره شدن توسط یکی از آن موجودات کمتر از سی ثانیه طول میکشد.
اما نه. دفعهی قبل در طول تمام آن ۱۴۴ پله، هیچ اثری از گوشهای بریده شده، دندانهای کنده شده، رودهی انسان یا هرچیزی که نشان بدهد کسی اینجا سلاخی شده است ندیدم. نهایتا کمی خون؛ یا هرچیزی که آن لکههای تیرهی روی زمین و گوشهی دیوارها بود. منظورم این است بههرحال من که نمیدانم آن هیولاها چه رنگی ادرار میکنند.
در کل، دلم میخواهد اینطور در نظر بگیرم که آپارتمان ما امن است.
که این کمی با آن همه قفل و زنجیرِ روی درم منافات دارد.
سرم را تکان میدهم. بیخیال.
یک قلپ آب میخورم.
به بطری نگاه میکنم.
یکم دیگر.
دوباره نگاه میکنم.
هنوز جا دارد.
کسی در میزند.
صبر کن. چی؟