eitaa logo
کتابخونه‌ی‌زیرشیروونی.
75 دنبال‌کننده
36 عکس
0 ویدیو
0 فایل
من یه نویسنده‌م، همون‌طور که سیب‌زمینی یه باتریه. -تو هم بگو: http://nskhat.ir/send?public_token=s-45b004 برای سکوت‌های بی‌انتها، حرف‌های نامفهوم، قهوه‌های مسموم و حمله‌ی قواتل سینمایی آماده باشید.
مشاهده در ایتا
دانلود
خب. اممم. اهم اهم*
جیغ می‌کشم. وقتی آن صداهای ناواضح را شنیدم، تقریبا رادیو را انداختم. باورم نمی‌شود بالاخره یک سیگنال دریافت کرده‌ام. الان است که قلبم قفسه‌ی سینه‌ام را پاره کند و به روی زمین پرتاب شود. دیگر حتی فکر نمی‌کردم کسی آن بیرون باشد که بخواهد پیغامی بفرستد؛ چه برسد به آن‌که رادیوی قراضه من سیگنالش را بگیرد. رادیو را به گوشم می‌چسبانم و با دست دیگرم هول‌هولکی کاغذ و مدادم را آماده می‌کنم. بیشتر چیزی که می‌شنوم خش‌خش‌های کر کننده است. تلاش می‌کنم به کلمات نامفهوم فرستنده معنا بدهم. وای محض رضای خدا. کمی بلندتر حرف بزن. این طولانی‌ترین سیگنالی‌ست که از شروع قرنطینه گرفته‌ام. آن فرستنده‌ی لعنتی یک دقیقه‌ای حرف می‌زند و من تقریبا یک کلمه‌اش را هم نمی‌فهمم. چیزی نمانده تا رادیو را به زمین بکوبم که بالاخره می‌توانم کلماتی را تشخیص دهم. -توجه..تکرار..درها و..قفل..اون‌ها می‌تونن.. صدا قطع می‌شود. عالی است. از سخنرانی چند دقیقه‌ای او تنها چیزی که دست‌گیرم شده این است که در خانه را قفل کنم. ممنون. به عقل خودم نرسیده بود. البته محتوای اخبار در آن یک هفته‌ی اول که همچنان تلویزیون‌ها کار می‌کردند هم چیزی به جز این نبود. همین الان هم بالا تا پایین در ورودی سراسر قفل و زنجیر است. نمی‌دانم چقدر دوام می‌آورد، چون تا به حال هیچ کدام از آن عجیب‌الخلقه‌ها تصمیم نگرفته به آن حمله کند و از جا درش آورد. پنجره‌هایم اما بی‌دفاع‌اند. ایده‌ای نداشتم که چگونه می‌توانم محکمشان کنم یا به هر طریقی جلوی شکسته شدنشان را بگیرم. به هرحال، بعید می‌دانم هیچ یک از آنها بتواند تا طبقه‌ی هشتم بپرد. دستم را به سمت بطری‌های پلاستیکی‌ای که روی زمین پخش و پلا شده‌اند دراز می‌کنم. یکی دوتایشان را جلوی صورتم تکان می‌دهم؛ یک قطره هم تویشان نیست. بلند می‌شوم تا نگاهی به بطری‌هایی که برایم باقی مانده بیندازم. با نوک پنجه از میان هزارتوی بطری‌ها و پوست خوراکی‌ها رد می‌شوم و یکی از بطری‌ها را به زیر میز تلویزیون شوت می‌کنم. هاها، امتیاز. یک بسته آب معدنی دوازده تایی داخل کابینت زیر کانتر است. از عمد آنجا گذاشتمش که چشمم بهش نیوفتد و یک دفعه چهارتا بطری را باهم سر نکشم. مثل کاری که روز اول کردم. کانتر را دور می‌زنم و در کابینت را باز می‌کنم. فقط یک بطری مانده است. نه. غیر ممکن است. با عجله روی زمین زانو می‌زنم. سرمای سرامیک‌های کف آشپزخانه زانوهایم را مور مور می‌کند. گردنم را خم می‌کنم تا طبقه پایین کابینت را کامل‌تر ببینم. هر آن ممکن است مثل آن زامبی‌های گردن شکسته استخوان گردنم از پوست بیرون بزند. چشمانم گشاد می‌شوند. واقعا یک بطری بیشتر آنجا نیست. آن را برمی‌دارم و بسته‌ی پلاستیکی خالی‌اش را بیرون می‌کشم. جوری به آن خیره می‌شوم که انگار ممکن است دلش به حالم بسوزد و یک بطری دیگر برایم ظاهر کند. ناامیدانه باقی آت و آشغال‌های داخل کابینت را جا به جا می‌کنم. معلوم است که چیزی پیدا نمی‌شود. وقتی بالاخره واقعیت را می‌پذیرم، لبم را می‌گزم و دستی به پیشانی‌ام می‌کشم. خوشبختی‌ام تکمیل است. با این حساب همین روزها مجبور می‌شوم دوباره بیرون بروم. آن موقع یا کمی آب گیر می‌آورم، یا به لطف آن موجودات دوست داشتنی برای همیشه از آب بی‌نیاز می‌شوم. به عنوان کسی که احتمالا آخر این هفته را هم نمی‌بیند کمی بیش از حد بامزه‌ام. می‌ایستم و بطری را در دستم جا به جا می‌کنم. خب، به گمانم همین است که هست. ماژیک قرمزی که گوشه‌ی کانتر افتاده را برمی‌دارم و با دندان درش را باز می‌کنم. خب، شاید اگر هرروز فقط یک قلپ بخورم.. نه. می‌میرم. پنج روز. جوری تقسیمش می‌کنم که تا پنج روز دوام بیاورم. به هرحال، دفعه‌ی قبل گیر آوردن آب چندان هم سخت نبود. بدترین قسمتش پایین رفتن از ۱۴۴ پله‌ی آپارتمانم است. بعد از آن، در عرض سی ثانیه رو به روی یخچال فروشگاه ایستاده‌ام. اوه. بالا رفتن از آن ۱۴۴ پله در حالی که بسته‌ی آب در دستم است و از ۱۴۴ پله‌ی قبلی هنوز پاهایم درد می‌کند را حساب نکرده بودم. می‌توانستم در این ۶۹ روز کمی اسکوات تمرین کنم. به هرحال، تمام این مراحل نهایتا در عرض یک ربع تمام است. پاره شدن توسط یکی از آن موجودات کمتر از سی ثانیه طول می‌کشد. اما نه. دفعه‌ی قبل در طول تمام آن ۱۴۴ پله، هیچ اثری از گوش‌های بریده شده، دندان‌های کنده شده، روده‌ی انسان یا هرچیزی که نشان بدهد کسی این‌جا سلاخی شده است ندیدم. نهایتا کمی خون؛ یا هرچیزی که آن لکه‌های تیره‌ی روی زمین و گوشه‌ی دیوارها بود. منظورم این است به‌هرحال من که نمی‌دانم آن هیولاها چه رنگی ادرار می‌کنند. در کل، دلم می‌خواهد این‌طور در نظر بگیرم که آپارتمان ما امن است. که این کمی با آن همه قفل و زنجیرِ روی درم منافات دارد. سرم را تکان می‌دهم. بیخیال. یک قلپ آب می‌خورم. به بطری نگاه می‌کنم. یکم دیگر. دوباره نگاه می‌کنم. هنوز جا دارد. کسی در می‌زند. صبر کن. چی؟
شوخی می‌کنید. روی کانتر خم می‌شوم و به راهروی سمت چپم نگاه می‌کنم. نمی‌دانم انتظار دارم چه چیزی ببینم. دوباره. کسی به در می‌کوبد. اما نه جوری که انگار دارد از دست زامبی‌ها فرار می‌کند و یک طرف پهلویش پاره شده است و کمک می‌خواهد. خیلی متشخصانه. فقط سه ضربه‌ی کوتاه. مثل همسایه‌ای که می‌خواهد به بهانه‌ی عذرخواهی بابت سر و صدا مخت را بزند یا همچین چیزی. کانتر را دور می‌زنم. بعید می‌دانم هیچ یک از همسایه‌هایم بخواهند در میان حمله‌ی موجودات آدمخوار برای دید و بازدید به سراغم بیایند. بطری هنوز در دستم است. نمی‌دانم چه کار کنم. اوه، شاید باید بپرسم که او چه کسی است؟ فکر می‌کنم این کاری است که قبلا انجام می‌دادیم. اما فرصتش را به دست نمی‌آورم. ماده‌ای لزج، تیره و متعفن از زیر در به داخل می‌جوشد. خون. شاید باید در را باز می‌کردم. برای کسی که در حال مردن بود، خیلی آرام در می‌زد. ولی، صبر کن. محال است خونش بتواند از زیر در داخل بیاید. نه. چطور ممکن است؟ در ورودی خانه رسما به زمین چسبیده است. چطو- روی نیمه‌ی پایینی در، یک هاله‌ی تیره رنگ درست می‌شود. مانند یک لکه. اما همان‌طور نمی‌ماند. پر رنگ و پر رنگ‌تر می‌شود تا وقتی که.. از در رد می‌شود. نه جوری که انگار در سوراخ شده باشد. آن ماده از میان اتم‌های درِ فلزی خانه‌ام رد می‌شود و به داخل فوران می‌کند. آن چیز، دیگر شبیه خون نیست. حتی مایع هم نیست. شبیه هزاران کرم سرخ رنگ است که از میان در بیرون می‌جهند و کنار هم می‌لولند و در مقابل در هیبتی را تشکیل می‌دهند. برای اولین بار است که متوجه می‌شوم تا به حال حتی نمی‌دانستم یکی از آن موجودات چه شکلی است. گردنش سالم است. آن قضیه‌ی استخوان گردنِ بیرون زده را از خودم در آورده بودم. اما حداقل گردن دارد. در واقع، شبیه انسانی‌ست که وقتی کرم‌ها مشغول لذت بردن از لایه‌ی بیرونی بدنش بوده‌اند یک مرتبه بیدار شده و زمین را شکافته و بیرون آمده اما دلش نیامده مهمانی کرم‌ها را خراب کند و از طرفی خودش هم به یک لایه پوست نیاز داشته است. متوجه می‌شوم که بطری‌ام را انداخته‌ام. می‌خواهم بالا بیاورم. آبم دارد هدر می‌رود. وای. می‌توانم چشم‌هایش را تشخیص بدهم. هنوز سر جایشانند. الان حتی بیشتر می‌خواهم بالا بیاورم. انگشتان پایم خیس می‌شوند. بطری‌ام تقریبا خالی شده است. آن موجود لبخند می‌زند. نه. محال است. یکی از آنها الان در خانه‌ام نیست. نه نه نه نه. او به سمتم حرکت می‌کند. نه که مثلا بیشتر از چهار قدم بینمان فاصله باشد. قدمی به عقب برمی‌دارم. یکی دیگر. پشت سرم اتاقم است. اما فکر نمی‌کنم پشت در قایم شدن کمکی بکند. پس می‌چرخم. او نزدیکتر می‌شود. به ازای هرقدم که او جلوتر می‌آید، من عقب می‌روم. پایم روی یک بطری می‌رود و لیز می‌خورم. نه نه نه. دستم را به کاناپه می‌گیرم و خودم را بلند می‌کنم. او نزدیکتر می‌شود. باورم نمی‌شود تا این‌جا توانسته‌ام به آن مثلا چهره‌اش نگاه کنم و بالا نیاورم. چیز زیادی تا پنجره فاصله ندارم. باید چه کار کنم؟ چه کار کنم چه کار کنم چه کار کنم چه کار کنم چه کار کنم؟ باید بپرم؟ به تمام آن ۱۴۴ تا پله فکر می‌کنم. به ارتفاع این هشت طبقه. نه. نمی‌توانم. دلم می‌خواهد گریه کنم. تقریبا به پنجره چسبیده‌ام. چشمانم را به سمت در می‌چرخانم. نمی‌توانم به چیز دیگری فکر کنم. قبل از اینکه فاصله‌اش را با من کمتر کند، به سمت در می‌دوم. خودم را به در می‌کوبم. نمی‌دانم از کجا باید زنجیرها را باز کنم. جیغ می‌زنم. تمام کلیدها توی قفلشانند، پس کافیست آن‌ها را باز کنم. بدو. بدو. خواهش می‌کنم. اولین قفل. نمی‌توانم برگردم و ببینم او بالای سرم است. تو رو خدا. باز شو. یکی از زنجیرها را در می‌آورم. به پایین در نگاه می‌کنم. لکه‌ای بزرگ در جایی که او از آن داخل آمده بود به وجود آمده است. چرا این لعنتی‌ها انقدر زیادند؟ مطمئنم دقیقا پشت سرم است. لعنتی. بجنب. گریه می‌کنم. یک قفل دیگر را باز می‌کنم و این‌جاست که دیگر نیازی ندارم برگردم تا مطمئن شوم که او آنجاست. چشمانم را آرام می‌چرخانم. دستش روی شانه‌ام است. نمی‌توانم تکان بخورم. می‌لرزم. از گوشه‌ی چشمم می‌بینم که یکی از کرم‌ها از انگشتش جدا می‌شود. پوست گردنم مورمور می‌شود. نه. التماس می‌کنم. وارد گوشم می‌شود. نمی‌دانم مغزم بخاطر آن کرم زیر و رو شده است یا نه. اما چیزی به ذهنم می‌رسد. آن سیگنال لعنتی چیز دیگری گفته بود. جیغ می‌کشم.
وای بعد از ۸ ماه.✨
اگه یادتون باشه تو کلبه‌ی قبلی یه عکس گذاشته بودم برای ایده و این صحبتا و یه همچین وایبی داشت. یه در با قفل و زنجیر بود در واقع. اینو از اون موقع داشتم می‌نوشتم.✨
چت جی‌پی‌تی بهم ۸.۸ از ۱۰ داد و این‌جوری بود که چرا رمانش نمی‌کنی؟😃
اگه می‌دونست همین رو تو ۸ ماه نوشتم همچین حرفی نمی‌زد.✨
هدایت شده از نامه‌ها.
📮 پیام جدید وای خیلی خوب بود،خیلی زیاد،وحشتناک خفن بود جدی ادامه ش هم بگو😭 @ns_khat
منظورم نقدهای جزئی نیست‌ها. چون به‌هرحال ‌این داستان کوتاه کشش بیشتر از اینو نداره که بخوام بهترش کنم. منظورم نقدهای کلی درباره‌ی شیوه‌ی نگارشش و این‌جور چیزهاست.
هدایت شده از نامه‌ها.
📮 پیام جدید https://eitaa.com/atticlibrary/391 محشر بود ولی اخرش یکم برام مبهم بود، یعنی چی که اون پیغام منظورش یه چیز دیگه بود؟ @ns_khat