eitaa logo
کتابخونه‌ی‌زیرشیروونی.
74 دنبال‌کننده
27 عکس
0 ویدیو
0 فایل
من یه نویسنده‌م، همون‌طور که سیب‌زمینی یه باتریه. -تو هم بگو: http://nskhat.ir/send?public_token=s-45b004 برای سکوت‌های بی‌انتها، حرف‌های نامفهوم، قهوه‌های مسموم و حمله‌ی قواتل سینمایی آماده باشید.
مشاهده در ایتا
دانلود
شوخی می‌کنید. روی کانتر خم می‌شوم و به راهروی سمت چپم نگاه می‌کنم. نمی‌دانم انتظار دارم چه چیزی ببینم. دوباره. کسی به در می‌کوبد. اما نه جوری که انگار دارد از دست زامبی‌ها فرار می‌کند و یک طرف پهلویش پاره شده است و کمک می‌خواهد. خیلی متشخصانه. فقط سه ضربه‌ی کوتاه. مثل همسایه‌ای که می‌خواهد به بهانه‌ی عذرخواهی بابت سر و صدا مخت را بزند یا همچین چیزی. کانتر را دور می‌زنم. بعید می‌دانم هیچ یک از همسایه‌هایم بخواهند در میان حمله‌ی موجودات آدمخوار برای دید و بازدید به سراغم بیایند. بطری هنوز در دستم است. نمی‌دانم چه کار کنم. اوه، شاید باید بپرسم که او چه کسی است؟ فکر می‌کنم این کاری است که قبلا انجام می‌دادیم. اما فرصتش را به دست نمی‌آورم. ماده‌ای لزج، تیره و متعفن از زیر در به داخل می‌جوشد. خون. شاید باید در را باز می‌کردم. برای کسی که در حال مردن بود، خیلی آرام در می‌زد. ولی، صبر کن. محال است خونش بتواند از زیر در داخل بیاید. نه. چطور ممکن است؟ در ورودی خانه رسما به زمین چسبیده است. چطو- روی نیمه‌ی پایینی در، یک هاله‌ی تیره رنگ درست می‌شود. مانند یک لکه. اما همان‌طور نمی‌ماند. پر رنگ و پر رنگ‌تر می‌شود تا وقتی که.. از در رد می‌شود. نه جوری که انگار در سوراخ شده باشد. آن ماده از میان اتم‌های درِ فلزی خانه‌ام رد می‌شود و به داخل فوران می‌کند. آن چیز، دیگر شبیه خون نیست. حتی مایع هم نیست. شبیه هزاران کرم سرخ رنگ است که از میان در بیرون می‌جهند و کنار هم می‌لولند و در مقابل در هیبتی را تشکیل می‌دهند. برای اولین بار است که متوجه می‌شوم تا به حال حتی نمی‌دانستم یکی از آن موجودات چه شکلی است. گردنش سالم است. آن قضیه‌ی استخوان گردنِ بیرون زده را از خودم در آورده بودم. اما حداقل گردن دارد. در واقع، شبیه انسانی‌ست که وقتی کرم‌ها مشغول لذت بردن از لایه‌ی بیرونی بدنش بوده‌اند یک مرتبه بیدار شده و زمین را شکافته و بیرون آمده اما دلش نیامده مهمانی کرم‌ها را خراب کند و از طرفی خودش هم به یک لایه پوست نیاز داشته است. متوجه می‌شوم که بطری‌ام را انداخته‌ام. می‌خواهم بالا بیاورم. آبم دارد هدر می‌رود. وای. می‌توانم چشم‌هایش را تشخیص بدهم. هنوز سر جایشانند. الان حتی بیشتر می‌خواهم بالا بیاورم. انگشتان پایم خیس می‌شوند. بطری‌ام تقریبا خالی شده است. آن موجود لبخند می‌زند. نه. محال است. یکی از آنها الان در خانه‌ام نیست. نه نه نه نه. او به سمتم حرکت می‌کند. نه که مثلا بیشتر از چهار قدم بینمان فاصله باشد. قدمی به عقب برمی‌دارم. یکی دیگر. پشت سرم اتاقم است. اما فکر نمی‌کنم پشت در قایم شدن کمکی بکند. پس می‌چرخم. او نزدیکتر می‌شود. به ازای هرقدم که او جلوتر می‌آید، من عقب می‌روم. پایم روی یک بطری می‌رود و لیز می‌خورم. نه نه نه. دستم را به کاناپه می‌گیرم و خودم را بلند می‌کنم. او نزدیکتر می‌شود. باورم نمی‌شود تا این‌جا توانسته‌ام به آن مثلا چهره‌اش نگاه کنم و بالا نیاورم. چیز زیادی تا پنجره فاصله ندارم. باید چه کار کنم؟ چه کار کنم چه کار کنم چه کار کنم چه کار کنم چه کار کنم؟ باید بپرم؟ به تمام آن ۱۴۴ تا پله فکر می‌کنم. به ارتفاع این هشت طبقه. نه. نمی‌توانم. دلم می‌خواهد گریه کنم. تقریبا به پنجره چسبیده‌ام. چشمانم را به سمت در می‌چرخانم. نمی‌توانم به چیز دیگری فکر کنم. قبل از اینکه فاصله‌اش را با من کمتر کند، به سمت در می‌دوم. خودم را به در می‌کوبم. نمی‌دانم از کجا باید زنجیرها را باز کنم. جیغ می‌زنم. تمام کلیدها توی قفلشانند، پس کافیست آن‌ها را باز کنم. بدو. بدو. خواهش می‌کنم. اولین قفل. نمی‌توانم برگردم و ببینم او بالای سرم است. تو رو خدا. باز شو. یکی از زنجیرها را در می‌آورم. به پایین در نگاه می‌کنم. لکه‌ای بزرگ در جایی که او از آن داخل آمده بود به وجود آمده است. چرا این لعنتی‌ها انقدر زیادند؟ مطمئنم دقیقا پشت سرم است. لعنتی. بجنب. گریه می‌کنم. یک قفل دیگر را باز می‌کنم و این‌جاست که دیگر نیازی ندارم برگردم تا مطمئن شوم که او آنجاست. چشمانم را آرام می‌چرخانم. دستش روی شانه‌ام است. نمی‌توانم تکان بخورم. می‌لرزم. از گوشه‌ی چشمم می‌بینم که یکی از کرم‌ها از انگشتش جدا می‌شود. پوست گردنم مورمور می‌شود. نه. التماس می‌کنم. وارد گوشم می‌شود. نمی‌دانم مغزم بخاطر آن کرم زیر و رو شده است یا نه. اما چیزی به ذهنم می‌رسد. آن سیگنال لعنتی چیز دیگری گفته بود. جیغ می‌کشم.
وای بعد از ۸ ماه.✨
اگه یادتون باشه تو کلبه‌ی قبلی یه عکس گذاشته بودم برای ایده و این صحبتا و یه همچین وایبی داشت. یه در با قفل و زنجیر بود در واقع. اینو از اون موقع داشتم می‌نوشتم.✨
چت جی‌پی‌تی بهم ۸.۸ از ۱۰ داد و این‌جوری بود که چرا رمانش نمی‌کنی؟😃
اگه می‌دونست همین رو تو ۸ ماه نوشتم همچین حرفی نمی‌زد.✨
هدایت شده از نامه‌ها.
📮 پیام جدید وای خیلی خوب بود،خیلی زیاد،وحشتناک خفن بود جدی ادامه ش هم بگو😭 @ns_khat
منظورم نقدهای جزئی نیست‌ها. چون به‌هرحال ‌این داستان کوتاه کشش بیشتر از اینو نداره که بخوام بهترش کنم. منظورم نقدهای کلی درباره‌ی شیوه‌ی نگارشش و این‌جور چیزهاست.
هدایت شده از نامه‌ها.
📮 پیام جدید https://eitaa.com/atticlibrary/391 محشر بود ولی اخرش یکم برام مبهم بود، یعنی چی که اون پیغام منظورش یه چیز دیگه بود؟ @ns_khat
هدایت شده از نامه‌ها.
📮 پیام جدید اه دوباره نه حالم ازون غذای مسخره بهم میخوره وعده ی شام و نهار و غیرههه ... پس همشونو میریزم دور .باید برم خرید ؟فک کنم. مامان میگه نباید غذای خوب بخورم ، باعث میشه جن درونم تقویت بشه .... اخه مامانم جن گیره یا حداقل ،به خیال خودش فکر میکنه جن گیره... البته اون بیشتر کسیه که منو بزرگ کرده و مادرم ؟زنی که ادعا داشت چون لباس گوگولی و کیوت نمیپوشم و این رفتار غیر عادیه ،پس تصمیم گرفت اونو به یک شمن بده ... خیلی خب برگردیم سر بحث ... من نمیتونم لباس مشکی بپوشم ،گوشت بخورم ،بیرون برم ،موهامو باز بزارم ،کوتاه کنم ‌‌... خب تقریبا یه ۷ سالی هست که بیرون نرفتم ... ولی تازگیا یه کارای باحالی کردم موهامو کوتاه کردم ،گوشت خوردم ،الان لباس مشکی تنمه. اوه راستی ،اهنگم نمیتونستم گوش بدم و دارم گوش میدم همونطور که دارم میرم بیرون ، سعی میکنه دستمو بگیره ... چشماش امروز خیلی خوشگل شده در کل این طرز نگاهو خیلی دوست دارم بهش اطمینان میدم که زود برمیگردم ... البته قبلا هم این کارو کردم اما یواشکی ....................‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌......................‌‌‌‌.......... ساعت ۶:۳۰ صبح رو نشون میدم جمله های عجیبی میشنیدم البته هررروز کارش اینه که توی اتاقم ورد بخونه اما امروز داشت گریه میکرد و از خدا طلب بخشش داشت ارووم به سمت در رفت منم سعی کردم برم داخل کمد .با چشمش دنبال من میگشت وقتی ندید منو وارد اتاق شد یه چاقو دستش داشت .چی میدیدم ،این زن دیوانه شده ،با خون ستاره کشیده ؟موهایی که روی شونم بود رو ورداشت و داخل ستاره گذاشته بود و ورد میخوند .. تقریبا از حرفاش فهمیدم میخواد چی کار کنه به سمت کاناپه رفت ،شاید چون فکر میکرد من اونجام ولی قبل از اینکه بخواد اون کارو با من کنه ،من انجامش میدم ..... @ns_khat
اممم.. ادامه داره؟