⿻های گرلم 🦢✨↶⋆
⿻فعالیت #اد_مهلا شروع میشه گرلم🦢✨↶⋆
⿻بریم برای فعالیت اکلیلی گرلم🦢✨↶⋆
⿻قصرمون🦢✨↶⋆
⿻ https://eitaa.com/avaHAAMiM🦢✨↶⋆
“حٰامیم~𝑴𝒖𝒔𝒊𝒄*+🤍
★Roman nime I AZ ghalbam★ Part:55 Fasl:1 حامد:گندم کِی میاد آوین:عی وای🤦🏼♀ حامی:چیشد!؟ آوین:یادم ر
★Roman nime I AZ ghalbam★
Part:56
Fasl:1
چشمانش براق
یه حسی درونش به معنای خوش شانسی،شگفت زده، سوپرایز بود
نمیدانست که در این لحظه چه بگوید...
بعد از چند ثانیه کوتاه مدت شیرین
گندم:ســ..ـسـلام..🥹
آوین:سلام قربونت برم
حامی:سلام
جانا و حامد نگاهی بهم کردند و جانا با صدایی شیرین و ارام گفت:سلام🙃
حامد:سلام خواهر قشنگم
گندم:باورم نمیشه
اوین وسط حرفش امد
اوین:انتظار نداشتی..اره😁
گندم سرش را به معنای اره تکان داد و نگاهش رفت سمت میز دیزاین شده...پشت صحنه عکاسی دیزاین شده
لبخند همیشگی اما این بار گرم و صمیمی یار گندم شد.
جانا:نمیخوای بیای تو؟؟
گندم وارد خونه شد
روی کاناپه نزدیک تر به خودش نشست
حامی به چشمان پر از ذوق گندم نگاه میکرد و انگار دور از این دنیا بود🌏
صدای زنگ در سکوت بینشان را بهم زد،،!
دیــنــگــگــگــگـــ دیــنــگــگــ
جانا:کیه؟!
🧑🏻💼:غذاتونو اوردم
جانا:الان میایم
اوین:حامی
حامی:.....
حامی به همان نقطه ها زل زده بود
اوین:حامــی
حامی:...
اوین دستش را به شونه حامی زد
حامی از دنیای دور دست بیرون امد
حامی:بله..بله
جانا:پیک غذاهارو اورده
حامی:باشه الان میرم
حامد و حامی به پایین رفتند
[خونه رضا و فرشته]
رضا:گندم و حامد کجان؟!
فرشته:رفتند خونه دوستش اوین بود..اون
رضا:اهان
فرشته:امروزم تولد گندم بود
رضا:فردا واسش یه جشن میگیریم
فرشته:نمیخوای ببریمش یه جای خوب..
رضا:بزار ببینم فردا چی میشه چشم
فرشته:😉🙂
[خونه حامی و آوین]
غذا ها روی میز
چندین تکه پیتزا در جعبه ها...دهان های پر و اخر نگاه های دزدکی جانا به حامد😜
حامد گاهی به گندم و گاهی به جانا خیر میشد
بعد از چند دقیقه غذا ها خورده شده بود
میز جمع شده بود
پیام ناشناس 🌀
....
رمان حرف ندارهههه🌀☁ پارت بعدی رو هرچی زودتر بزار که خیلی مشتاقم بدونم بعدش چه اتفاقی می افته💓
🌀✨
باشه میزاریم 🫀
پیام ناشناس 🌀
....
حامی چرا تو خودش بود ؟ 🙂
🌀✨
اینو باید از ادمین رمان بپرسی چون خودمم نمی دونم 🦦💕