استوری آقا سروش🎀✨
𝑵𝒐 𝒄𝒐𝒑𝒚𖧧🌕
𝑷𝒍𝒂𝒔𝒆 𝒇𝒐𝒓𝒘𝒂𝒓𝒅𖧧🌼
𝑩𝒂𝒓𝒂𝒚𝒆 𝒎𝒂𝒏 𝒉𝒂𝒏𝒐𝒐𝒛 𝒈𝒉𝒂𝒔𝒉𝒏𝒈𝒆 𝒅𝒊𝒅𝒂𝒏𝒆𝒕𖧧🐥✨
𝑱𝒐𝒊𝒏 : [ 𖧧 @avahaamim 𖧧 ]💛
اســتــوریــ پــســرکــمــون💘🫐
𝑵𝒐 𝒄𝒐𝒑𝒚𖧧🌕
𝑷𝒍𝒂𝒔𝒆 𝒇𝒐𝒓𝒘𝒂𝒓𝒅𖧧🌼
𝑩𝒂𝒓𝒂𝒚𝒆 𝒎𝒂𝒏 𝒉𝒂𝒏𝒐𝒐𝒛 𝒈𝒉𝒂𝒔𝒉𝒏𝒈𝒆 𝒅𝒊𝒅𝒂𝒏𝒆𝒕𖧧🐥✨
𝑱𝒐𝒊𝒏 : [ 𖧧 @avahaamim 𖧧 ]💛
محشرههههههه✨😂
𝑵𝒐 𝒄𝒐𝒑𝒚𖧧🌕
𝑷𝒍𝒂𝒔𝒆 𝒇𝒐𝒓𝒘𝒂𝒓𝒅𖧧🌼
𝑩𝒂𝒓𝒂𝒚𝒆 𝒎𝒂𝒏 𝒉𝒂𝒏𝒐𝒐𝒛 𝒈𝒉𝒂𝒔𝒉𝒏𝒈𝒆 𝒅𝒊𝒅𝒂𝒏𝒆𝒕𖧧🐥✨
𝑱𝒐𝒊𝒏 : [ 𖧧 @avahaamim 𖧧 ]💛
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تیـرز رمانـمـون
《رمــان نیـمـه ای از قـلبـم》
ایـن رمـان...رمـانی اســت کـاملـا متـفـاوت بـا رمـان هـای هـمـه...
رمانی عـاشــقـانه و کامـلـا منـاسـب همیـن روزها...🤍
رمــانی مناسـب تـمـامی سـن بیـن چـند شـخـصیت معـروف و عاشـق🌼
بـا حـضـور،حـامـی صـالـحی،اویــن نصـیـری و ....
ایـن فـقـط تـیـرز رمـانـمونه متـنش کـه میـخـونـی غــرق مـتـن مــیشی😉✨😜
𝑵𝒐 𝒄𝒐𝒑𝒚𖧧🌕
𝑷𝒍𝒂𝒔𝒆 𝒇𝒐𝒓𝒘𝒂𝒓𝒅𖧧🌼
𝑩𝒂𝒓𝒂𝒚𝒆 𝒎𝒂𝒏 𝒉𝒂𝒏𝒐𝒐𝒛 𝒈𝒉𝒂𝒔𝒉𝒏𝒈𝒆 𝒅𝒊𝒅𝒂𝒏𝒆𝒕𖧧🐥✨
𝑱𝒐𝒊𝒏 : [ 𖧧 @avahaamim 𖧧 ]💛
⿻های گرلم 🍋🌿↶⋆
⿻فعالیت #اد_مهلا_ادرمان شروع میشه گرل🍋🌿↶⋆
⿻بریم برای فعالیت اکلیلی گرلم🍋🌿↶⋆
⿻قصرمون🍋🌿↶⋆
⿻ https://eitaa.com/avaHAAMiM🍋🌿↶⋆
★Roman nime I AZ ghalbam★
Part:73
Fasl:1
[ خونه ی حمید و لیلا ]
لیلا اومد داخل و شروع خوردن صبحانه کرد
چند دقیقه بعد جانا از اتاق اومد بیرون
حمید:به جانا خانم صبح بخیر
جانا: سلام مرسی
لیلا: صبح بخیر
جانا:مرسی،مامان زنگ بزنم به آوین و گندم شب بریم پارک ؟؟؟
لیلا:زنگ بزن برین
جانا:دلم خواست چرا پارک برم
لیلا:😂😂
جانا صبحانه خورد و رفت تو اتاق گوشیش رو برداشت و زنگ زد به آوین
[ مکالمه ی جانا و آوین ]
آوین:علو
جانا: سلام قشنگم چطوری؟
آوین:بد نیستم مرسی،تو چطوری ؟
جانا:منم خوبم،دادشم چطوره ؟
آوین:داداشت عااالی تر از من
جانا:خب بگذریم،میای امشب با گندم بریم پارک ؟
آوین:نه سرم بد جور درد میکنه شاید هم بخوام بریم خونه مامانم اینا
جانا:عع چرا سرت درد میکنه ؟
آوین : نمی دونم
جانا:خب باش
آوین:حالا بهت خبر میدم
جانا:باش خدافظ
آوین:خدافظ
[ پایان مکالمه ی جانا و آوین ]
[ خونه ی حامی و آوین ]
حامی:کی بود خانم ؟
آوین:خواهرت
حامی:چی میگفت؟
آوین:میگفت که شب بریم پارک
حامی:حالا بزار ببینیم چی میشه
آوین:حامی امروز کی ی استودیو ؟
حامی:نه می خوایم با آرش اینا بریم یکم بیرون
آوین:باش،برای ناهار میای خونه؟
حامی:نه بیرون ناهار میخوریم
آوین:باش
[ پرش زمانی به چند ساعت بعد ]
حامی:آوین
آوین:جونم
حامی:من دارم میرم اگه سرت بد تر شد یا کاری داشتی زنگ بزن
آوین:باش خدافظ
حامی:خدافظ عشقم
[ پاساژ با هلیا و آریانا ]
هلیا : جانا آوین کافه نیست بریم کافه چیزی بخوریم ؟
آریانا : نمی دونم باید زنگش بزنم
هلیا بزن
[ مکالمه ی آریانا و آوین ]
آریانا:علو
آوین:سلام جونم ؟
آریانا:خوبی ؟
آوین:مرسی
آریانا:آوین امروز کافه ای ؟
آوین:نه چطور ؟
آریانا:می خواستیم با دوستم بیایم اونجا چیزی بخوریم
آوین:آهان نه نیستم ولی برید
آریانا:باش مرسی
آوین:باش خدافظ
آریانا:بای
[ پایان مکالمه ی آریانا و آوین ]
هلیا:چی گفت ؟
آریانا:گفت نیس
هلیا:اوکی
[ حامی و آرش ]
آرش : حامی ساعت ۱ تقریبا بریم ناهار بخوریم ؟
حامی:بریم
رفتند رستوران و سر یک میز نشستند
آرش:چی میخوری سفارش بدم ؟
حامی:نمی دونم تو انتخاب من تا من یه زنگ بزنم
آرش:باش
[ مکالمه ی حامی و آوین ]
حامی:علو عمرم
آوین:علو
حامی:خواب بودی ؟
آوین:آره
حامی: الهی بگردم،ناهار خوردی؟
آوین:نه
حامی:پس می خوای چی بخوری؟
آوین:هیچی نمی خوام میخوام بخوابم
حامی:باش بخواب
آوین:دیگه زنگ نزنیا بیدار که شدم زنگت میزنم
حامی:باش خدافظ
آوین: خدافظ عشقم
[ پایان مکالمه ی حامی و آوین ]
آرش: دادا اومدی من انتخاب کردم
حامی:عع خب منم پس ... یه پیتزای رستپیف
آرش:باش پس من میرم سفارش بدم
[ صندوق ]
👩🏻💼: سلام بفرمایید
آرش: سلام مرسی یه پیتزای رستپیف و یه پیتزای مرغ می خواستم
👩🏻💼:باشه چشم
آرش:مرسی
حامی: سفارش دادی ؟
آرش:بله
[ چند ساعت بعد ]
حامی:بریم ؟
آرش:آره بریم،بریم پیش فرید اینا؟استودیو؟
حامی:اووم...باش
[ خونه ی رضا و فرشته ]
رضا:آریانا نیومد ؟
فرشته: حالا پیداش میشه
[ چند دقیقه بعد ]
دیــنــگ دیــنــگ
فرشته:کیه
آریانا:منم
فرشته در رو باز کرد
آریانا:سلام به همه
رضا و فرشته:سلام
آریانا رفت داخل اتاق که وسیله هاشو بزاره
فرشته:آریانا
آریانا:بله
فرشته:ناهار خوردی ؟
آریانا:بله خوردم
[ استودیو ]
حامی:ساعت ۵ شد چرا آوین زنگ نزد !!
فرید:چرا مگه ؟
حامی: صبح سرش درد میکرد ظهر زنگش زدم گفت خواب بود می خواست باز بخوابه گفت هر موقع بیدار شدم زنگت میزنم
فرید:اووم
[ خونه ی آوین و حامی ]
آوین با صدای زنگ گوشی از خواب پرید دید که جانا داره زنگش میزنه
[ مکالمه ی جانا و آوین ]
جانا:علو
آوین:علو عزیزم جونم ؟!
جانا:عشقم بهتر شدی؟
آوین:بهتر که نه دارم بد ترم میشم 🦦
جانا:بیا بریم پارک حال و حوات عوض بشه
آوین:باش میام به گندم بگو
جانا:باش میگم پس میبینمت
[ پایان مکالمه ی جانا و آوین ]
آوین از روی کاناپه بلند شد و به سمت آشپز خونه رفت چشمش به ساعت افتاد دید که ساعت ۵:۳۰ سریع رفت که به حامی زنگ بزنه
⿻بای گرلم 🍋🌿↶⋆
⿻فعالیت #اد_مهلا_ادرمان تموم میشه گرلم🍋🌿↶⋆
⿻فعالیت اکلیلی مون تموم شد🍋🌿↶⋆
⿻قصرمون🍋🌿↶⋆
⿻ https://eitaa.com/avaHAAMiM🍋🌿↶⋆