eitaa logo
زیـبـآیـے نـور☀️نفور
702 دنبال‌کننده
5هزار عکس
3هزار ویدیو
11 فایل
𝑩𝒂𝒓𝒂𝒚𝒆 𝒎𝒂𝒏 𝒉𝒂𝒏𝒐𝒐𝒛 𝒈𝒉𝒂𝒔𝒉𝒏𝒈𝒆 𝒅𝒊𝒅𝒂𝒏𝒆𝒕𖧧🌕 𝑳𝒆𝒂𝒕𝒉𝒆𝒓 1:[𖧧 @HaamimS1376 𖧧]🌼 𝑳𝒆𝒂𝒕𝒉𝒆𝒓 2 : [𖧧 @GandomAg92 𖧧]🌼 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕 :1404/9/4𖧧🐥 𝑶𝒖𝒓 𝒄𝒐𝒅𝒆 : 319𖧧✨🎫 𝒄𝒐𝒅𝒆:148📝
مشاهده در ایتا
دانلود
★Roman nime I AZ ghalbam★ Part:52 Fasl1 پرش زمانی فردا صبح ساعت 9 و نیم صحبت های تلفنی اوین و جانا اوین: سلام خوبی جانا: سلام مرسی اوین: امروز بیا بریم بیرون برای تولد گندم جانا: حله بریم کادو و وسایل جشن رو بگیریم اوین:اوکی تا نیم ساعت دیگه میام دنبالت جانا: باشه خدافظ اوین رفت سمت اتاق و یه آرایش نود کرد و بعد لباس پوشید و رفت بیرون جانا هم یه آرایش سبک کرد و لباسش رو پوشید اوین اومد دنبال جانا جانا:سلام اوین : خوبی جانا:مرسی اوین:چی میخوای بخری جانا:نمیدونم اوین:خیلی سخته جانا:آره اوین دم یه پاساژ وایساد هردو رفتند داخل پاساژ اوین یه باکس لوازم ارایشی دید و رفت واسه گندم خرید جانا هم یه شومیز دید و واسه گندم خرید بعد از آن رفتند بادکنک و کیک و شمع خریدند البته کیک رو سفارش دادن و عصر می‌خرند جانا رفت خونشون و اوین رفت خونه خودشون [خونه رضاوفرشته] مکالمه اوین و فرشته فرشته:الو اوین:سلام مامان خوبی فرشته:مرسی دخترم تو خوبی اوین:ممنون فرشته:نمیای خونه اوین:مامان فردا شاید بیام امروز تولد گندمه و میخوایم بریم سوپرایز ش کنیم فرشته:باشه مادر خدافظ اوین:خدافه پایان مکالمه [خونه حامی و اوین] حامی از در اومد تو حامی:سلام پرنسس اوین:سلام نفسم حامی:خب خانمم با خواهر من تو خیابون بودند اوین:آره از کجا میدونی حامی:تو خیابون دیدمتون تولد کی هست اوین:گندم حامی: خوشبگذره بیا سفره رو بیار ناهار مهمون من اوین:مرسی ولی تو هم هستی😂 سفره پهن شد اوین و حامی مشغول خوردن غذا شدند
★Roman nime I AZ ghalbam★ Part:53 Fasl1 حامی لیوان رو صاف کرد و مقداری نوشابه داخل لیوان ریخت و به آوین داد اوین《مرسی》گفت و جرعه،جرعه نوشابه را خورد حامی با لبخند گرم و مهربانی همیشگی به اوین‌یک دل سیر نگاه میکرد انگاری تا به حال ماه رو انقدر از نزدیک ندیده بود ...بعد از چند دقیقه غذا به پایان رسید... حامی به کمک اوین سفره را جمع کردند اینبار نه تنها آوین بلکه حامی هم ظرف شست حامی و آوین با بازی کردند ظرف هارو شستند آوین تکه ای کَف روی گونه های حامی و دماغش کشید حامی خندید و با چشمکی که به آوین زد تکه کف دیگری برداشت و به دماغ آوین زد آوین کف رو از گونه حامی‌وخودش پاک کرد ظرف ها شسته شده بود حامی روی کاناپه دراز کشیده بود آوین مثل یک بچه به طرف حامی آمد خودش رو روی حامی انداخت حامی:هی ترسیدم اوین:نترس 😂 حامی:مینی بچه اوین: 🤨 حامی : به بغل به ما میدی حالا ؟ آوین : نُچ حامی : مگه میشه بیا بغلم ببینم حامیم محکم آوین رو بغل کرد _______ چند ساعت بعد زنگ در خورد دینگگگ......دینگگگگ حامی در رو باز کرد جانا از پله های خونه آمد بالا حامی:سلام جانا:سلام داداشی دلم برات تنگ شده بود(حامی رو بـــ.ـغــ..ـل کرد) حامی هم محکم جانا رو بــ.ــغـ.ــل کرد آوین:به سلام جانا از بــ.ــغـ.ــل حامی جدا شد حامی به سمت آوین چرخید جانا:سلام زن داداش آوین:موقع صحنه احساسی اومدم😐 حامی:نه عشقم جانا:خب اینم وسایل فقط زودتر دست به کار شیم حامی:چشم شما امر بفرما😁 آوین:😕😒🚶🏻‍♀ حامی: قهر نکن باهام آوین: ....... حامی به سمت آوین حرکت کرد دستش را لای موهای نیمه باز آوین برد و یه بوسه ای نرم روی موهای طلایی آوین زد آوین لبخند ملیحی زد جانا:بسه دیگه حامی:اممم خب دیگه بادکنکارو بده بهم جانا:نمیدم حامی:خب نده خانم
★Roman nime I AZ ghalbam★ Part:54 Fasl1 اینسری آوین دیگه صبر و حوصله نداشت سعی می‌کرد آروم باشه اما نمیشــد.....😶 آوین با داد جوابی داد نه داد بلند نه داد آروم فقط دادی که برای قانع شدن جانا و حامی باشد آوین:بس کنیـــد... انقدر بحـث نکنیــد حامی و جانا بی پاسخ نگاه می‌کردند از زبون حامی: این اولین باری بود که داد آوین رو شنیدم صداش مثل قبل نبود بی حوصله تر از قبل.....! اما تظاهر می‌کرد خوب بود...؛ حالا فهمیدم داره از من دردی رو پنهان میکنه که سختشه بهم بگه....:) حامی:آوین خوبی؟...تو هیچ موقع داد نمیزدی..حالت خوبه؟ آوین:آ...آره خوبم فقط... حامی:فقط چی میخوای تو اتاق بریم حرف بزنیم آوین:نمیدونم🙍🏻‍♀ حامی:جانا الان میایم..آوین بیا ببینم حامی و آوین به سمت اتاق حرکت کردند جانا بادکنک هارا روی میز گزاشت و شروع به باد کردنشان شد🎈 در اتاق بسته شد..... حامی:آوین چیشده؟ آوین:حامی نگرانم..یعنی نگران نه استرس دارم از اینکه گندم خوشش میاد یا نه! اون هیچوقت از طرف من‌وجانا سوپرایز نشده💁🏻‍♀ حس میکنم قراره چیزی برنامه ی تولد رو بهم بزنه حامی خیلی عاقلانه جواب داد حامی:نگران نباش پرنسس خونه هیچکسی نمیتونه برنامه ی تولد رو بهم بزنه الان میریم و به بهترین شکل ممکن یک گوشه از خونه رو دیزاین میکنیم... باشه عشقم... آوین به بازوی حامی چسبید و سری به نشونه ی باشه تکان داد آوین و حامی از اتاق بیرون رفتند جانا ساکت تر از قبل بود آوین:جانا ببخشید اگه تند برخورد کرد جانا:درکت میکنم شاید منــ.. حامی حرفشو قطع کرد حامی:بچه ها بیاید واقعا کارای تولدو بکنیم! زنگ میزنم به حامد مکالمه حامد و حامی حامی×......حامد÷....... ×سلام داداش خوبی ÷به اقا حامی مرسی چطوری ×خوبم میگم ما برای تولد خواهرتون قراره سوپرایزش کنیم ÷چه خوب..چه کاری از دستم بر میاد؟ ×فقط اینکه ما ساعت 8 شب گندم رو به‌یه بهونه میکشونیم خونه خودمون و بعد سوپرایز میشه و در صورتی که لباس مجلسی قرار نیست بپوشه تو براش بیار و ساعت 7 شب خونه ما باش ÷حله داداش ×خب مرسی ازت ÷کاری نداری ×نه خدافظ ÷خداحافظ پایان مکالمه ساعت 5و ربع عصر تقریبا بادکنک ها باد شده بود ربان های صورتی آماده بود و آوین داشت به صورت پاپیون طرح میداد حامی:اینم از آخرین بادکنک💁🏻‍♂ آوین به کمک جانا و حامی ربان هارو به پایین بادکنک ها میچسباند بعد از یه ربع تمام شد فقط صحنه مونده بود انها با ریسنده های سفید و صورتی ملیح صحنه را دیزاین می‌کردند و با چسباندنن پاپیون های سفید صحنه را زیباتر میکردن و البته حامی صفحه ای LED که رویش Happy birthday بود را به صحنه اضافه کرد و بعد جانا میز را آورد روی میز نوشته بودgood day به معنای روز خوب...🤌🏻 آوین تنقلات را روی میز گزاشت و بعد کادو هارو پایین میز زنگ در به صدا در آمد حامی در را باز کرد حامد:سلام..سلام..سلام همه:سلام
★Roman nime I AZ ghalbam★ Part:55 Fasl:1 حامد:گندم کِی میاد آوین:عی وای🤦🏼‍♀ حامی:چیشد!؟ آوین:یادم رفت زنگ بزنم بهش حامی:خب الان بزن حامد:آره راست میگه جانا:بدو بزن تا دیر نشده🤷🏻‍♀ آوین:باشه🙌🏻 مکالمه اوین و گندم آوین+گندم÷ +سلام چطوری؟ ÷سلام خوبم تو چطوری +منم خوبم آوین حامی امشب رفته پیش دوستاش ÷خب +من و جانا خونه ایم میتونی بیای پیشم هم تنها نباشیم هم خوش بگذره🙌🏻 ÷باشه چه را که نه +پس میبینمت ÷فعلا خدافه +وایسا گندم ÷چیه؟ +تقریبا کِی میای؟ ÷نیم ساعت دیگه +باشه خدافظ پایان مکالمه صدا روی بلندگو🔉 بود حامی:خب اوکیه شام هم سفارش دادم اوین:چی سفارش دادی😇 حامی:غذا مورد علاقه‌ات آوین:اخجون پیتزا حامی:دختر کوچولو خودمی🫀🤏🏻 جانا:خب دیگهههه حامی (در گوش آوین):حسود آوین خندید نیم ساعت بعد صدای زنگ امد آوین:اومد آماده اید همه:هوم اوین در رو باز کرد جانا برف شادی رو زد حامی هم اسپیکر رو زیاد کرد گندم خشکش زده بود دستش جلوی صورتش بود ادامه دارد...
★Roman nime I AZ ghalbam★ Part:56 Fasl:1 چشمانش براق یه حسی درونش به معنای خوش شانسی،شگفت زده، سوپرایز بود نمیدانست که در این لحظه چه بگوید... بعد از چند ثانیه کوتاه مدت شیرین گندم:ســ..ـسـلام..🥹 آوین:سلام قربونت برم حامی:سلام جانا و حامد نگاهی بهم کردند و جانا با صدایی شیرین و ارام گفت:سلام🙃 حامد:سلام خواهر قشنگم گندم:باورم نمیشه اوین وسط حرفش امد اوین:انتظار نداشتی..اره😁 گندم سرش را به معنای اره تکان داد و نگاهش رفت سمت میز دیزاین شده...پشت صحنه عکاسی دیزاین شده لبخند همیشگی اما این بار گرم و صمیمی یار گندم شد. جانا:نمیخوای بیای تو؟؟ گندم وارد خونه شد روی کاناپه نزدیک تر به خودش نشست حامی به چشمان پر از ذوق گندم نگاه میکرد و انگار دور از این دنیا بود🌏 صدای زنگ در سکوت بینشان را بهم زد،،! دیــنــگــگــگــگـــ دیــنــگــگــ جانا:کیه؟! 🧑🏻‍💼:غذاتونو اوردم جانا:الان میایم اوین:حامی حامی:..... حامی به همان نقطه ها زل زده بود اوین:حامــی حامی:... اوین دستش را به شونه حامی زد حامی از دنیای دور دست بیرون امد حامی:بله..بله جانا:پیک غذاهارو اورده حامی:باشه الان میرم حامد و حامی به پایین رفتند [خونه رضا و فرشته] رضا:گندم و حامد کجان؟! فرشته:رفتند خونه دوستش اوین بود..اون رضا:اهان فرشته:امروزم تولد گندم بود رضا:فردا واسش یه جشن میگیریم فرشته:نمیخوای ببریمش یه جای خوب.. رضا:بزار ببینم فردا چی میشه چشم فرشته:😉🙂 [خونه حامی و آوین] غذا ها روی میز چندین تکه پیتزا در جعبه ها...دهان های پر و اخر نگاه های دزدکی جانا به حامد😜 حامد گاهی به گندم و گاهی به جانا خیر میشد بعد از چند دقیقه غذا ها خورده شده بود میز جمع شده بود
★Roman nime I AZ ghalbam★ Part:57 Fasl:1 همه روی کاناپه نشسته بودن و حامی و آوین هم سر میز ناهارخوری چند دقیقه بعد آوین:بچه ها بلند شید چند تا عکس بگیریم حامی:... حامد:... جانا:عع آره بلند شید گندم:نه من لباس خوب ندارم ... حامد:بیا واسه ات لباس اوردم گندم:عی خدا کِی رفتی سمت کمد من حامد:تو کمد نبود که..تو رگال بود🤷🏻 گندم:خب حالا هرچی حامد:وقتی تو حموم داشتی تست خوانندگی با اهنگ های جناب صالحی میدادی🤷🏻😂😂 حامی:خواننده خانم تولدت مبارک 😆😅 گندم:مرسی😁 اوین:با اهنگای شوهرم😄🔪 جانا:با اهنگای داداشم🔪😂 حامد: و با اهنگای رفیقم🔪🤣 حامی:باشه باشه من متعلق به همتونم که با نگاه آوین حرفشو خورد و گفت:چیزه یعنی متعلق به اوینم جانا:اول داداش من بوداا😂 گندم:خب من برم لباسمو بپوشم گندم در اتاق آوین را باز کرد آوین تقریبا دو هفته در خانه ی حامی بود و تازه این اول زندگی مشترکشان بود اما در همین 2 هفته اتاق اوین پر شده بود از استیکر، قاب عکس دو نفرشان، عکس هایی با دوستاش، وسایل آرایشش، لباس‌هاش، فیگور هاش و... بعد از چند دقیقه نه چندان دور گندم از اتاق بیرون آمد لباس سفید توری خودش را پوشیده بود جانا:واووووچه قشنگ شدی آوین:مثل یه تیکه ماه شدی
★Roman nime I AZ ghalbam★ Part:58 Fasl:1 گندم لبخند زد لبخند پر از گرم او در سن جدید تاریخ: 2/27/_ _ _ _ حامی هنوز درگیر داد آوین بود.. ولی سعی میکرد که ذهنش را زیاد درگیر اون داد نکند حامی دستش را از بین موهای فرش رد کرد حامد:به به خواهرمو🤏🏻🎀 گندم:بعله😌🤞🏻 جانا:خب نظرتون چیه که الان دیگه عکس بگیریم🦦 حامی:___ اوین:اره اره گندم رفت و پشت میز ایستاد اوین هم رفت کنارش اوین:اول من تنها بگیرم بعد حامی توهم بیا حامی سرش را کج کرد... گندم:کی عکس میگیره؟ جانا:حامی میگیری؟ حامی:خودت بگیر جانا:بگیر دیگه حامی:باشه😉 حامی گوشیش رو برداشت و روبرو دکور ایستاد حامی:اماده اید اوین:وایسا موهام خوبه؟! حامی:عالی😀 اوین:خب بگیر..😊 حامی:یک؛دو؛سه...تیک📸 اوین:یکی دیگه.. حامی:حله.. دوباره چندتا عکس به عنوان یادگاری🎀 حامی اومد وایساد کنارش اوین ،دستش را دور کمر آوین حصار کرد سه لبخند در قاب موبایل کلیک دکمه عکس عکاس هم جانا 🤡 نگاه حامد به جانا رد و بدل میشد گاهی به جانا و گاهی به همه الان نوبت جانا شد جانا و گندم گنار هم ایستادن حامی:یک...دو...سه! _📸 جانا شال را از روی سرش برداشت و روی مبل انداخت موهای نیمه فِرَش را دور ریخت اینبار جانا حجاب کامل نداشت حامی کمی اخم کرد و بعد از 2 ثانیه گفت:جاناا(نیمه داد) جانا:چی؟! حامی با اشاره به جانا حرفش را رسوند جاناشالش را دورش انداخت اما حامی اخم ادامه داشت الان نوبت خواهر و برادر بود👫 کنار هم ایستادن و عکس گرفته شد الان عکس های تکی گندم ادامه داشت🤳🏻
★Roman nime I AZ ghalbam★ Part:59 Fasl:1 بعد از عکس گرفتن گندم ، نوبت به شمع رسید:)) آوین شمع را روی کیک قرار داد🔥 اوین:فندک...فندک حامی از توی جیبش فندک رو در اورد و به اوین داد. اوین:فندک پیشت چیکار میکرد؟اونم تو جیبت؟😐😠 حامی:ا..اینو از تو اشپزخونه برداشتم اوین:حواسم بهت هست.. حامی:🤷🏻‍♂ اوین شمع رو روشن کرد همه:10..9..8..7..6..5..4..3..2..1 گندم شمع رو فوت کرد همه دست زدند اوین و جانا هدایای خود را به گندم دادن گندم:مرسیی🎀 حامد:اینم برای خواهرم گندم:این..وای حامد و رفت توی بغل داداشش (کادوی حامد:آیفون17 پرومکس) حامد:الهی فداتشم و محکم تر بغلش کرد حامی زود از ان صحنه عکس گرفت گویی یکی از زیبا ترین صحنه های دنیا بود... خلاصه زمانی: فردا صبح حامی زود تر از اوین بیدار شد سریع لباسشو پوشید و از خونه زد بیرون تو مسیر استودیو اهنگ: برای من هنوز شکل روز اولتی! هنوز تازیگیتو داری واسم.. هنوزم به چشمات که زل میزنم به هیچی جز نگات نیست حواسم.. ؛ [خونه لیلا و حمید] جانا از خواب بلند شد از اتاقش بیرون امد جانا:سلام صبح بخیر🥱 لیلا:سلام دخترم حمید:سلام جانا:بابا میتونی منو ببری دانشگاه حمید:دانشگاه که تموم شده! جانا:امتحان دارم🤦🏼‍♀ حمید:باشه بیا فعلا صبحانه بخور جانا:باش [خونه حامی و اوین] اوین با صدایی الارم گوشیش از خواب بلند شد حامی رو ندید از روی تخت پایین امد و رفت توی هال بازم ندیدش گوشی رو برداشت و به حامی زنگ زد حامی:الو جانم اوین:سلام🥱 حامی:خوابی😁 اوین:نخند!😁کجایی؟ حامی:دارم میرم استودیو اوین:امروز کنسرت داری؟ حامی:بعله..بلیط بگیرم؟ اوین:اره..ارهه حامی:فدای ذوق شم من اوین:خدانکنه..کِی میای خونه حامی:ظهر اوین:باشه خدافظ حامی:خدافظ پایان مکالمه
★Roman nime I AZ ghalbam★ Part:60 Fasl:1 اوین گوشی را روی کاناپه گزاشت و رفت توی اشپزخونه یه قهوه درست کرد و اماده شد بره کافه [خونه فرشته و رضا] رضا:من رفتم شرکت فرشته:بسلامت رضا در رو بست و از خونه بیرون امد اریانا از خواب بلند شد اریانا:مامان سلام فرشته:سلام قشنگم اریانا:صبحانه چی داریم؟ فرشته:چی میخوای؟ اریانا:خامه عسل🙈 فرشته:خامه تو یخچاله عسل هم تو کابینته اریانا:باشه [مسیر کافه] اوین:اَه برو دیگه🙍🏻‍♀هوووفــــــــ ماشین رو یک گوشه پارک کرد از ماشین پیاده شد و وارد کافه شد اوین:سلام به همه 🤵🏻‍♂:سلام خانم نصیری 👩🏻‍💼:سلام اوین اوین کیفشو یه کنار گزاشت و شروع به کار کرد [استودیو] حامی:سلامم..من اومدم ارش:به جناب صالحی😉 حامی:جناب سعیدی😄 فرید:سلام داداش مهراد:سلام خانی:سلام..سلام کسری:سلام حامی:خب برای تمرین اماده این؟ خانی:شما اول برو صحنه رو ببین حامی:باش حامی وارد صحنه شد -به به چه قشنگ شده خانی:بله دیگه😆 حامی:بچه ها یه بلیط برای امشب ردیف اول وسط تهیه میکنید؟ازطرف من؟ مهراد:برای کی میخوای😏 حامی:برای یکی فرید:اوین؟ حامی:اوین نه اوین خانم☝️🏻 فرید:اوه چشم..تهیه میکنم حامی:مرسی بعد از نیم ساعت: اینم دومین اهنگ حامی:یادمه دقیقا شب دعوامون باساعت و دقیقه اش...... خلاصه زمانی حامی :خب من برم کار دارم خانی:برو با اوین خانم خوشبگذرون😃 حامی:خدافظ😒 نشست توی ماشین و راه افتاد در هین راه به اوین زنگ زد حامی:سلام خانمم اوین:سلام شوهرم حامی:چطوری قربونت شم اوین:خوبم..دلم برات تنگ شده کجایی🥺 حامی:توراهم.. من که خیلی..خیلی دلم برات تنگ شده اوین:بدو بیااا😢 حامی:چشمم.. رسیدم اوین:هورااا🤓😁 و گوشی رو قطع کرد حامی:عجب حامی ماشینو پارک کرد و از اسانسور بالا امد اوین در رو باز کرد اوین:سلاممم(پرید بغل حامی) حامی:اوه سلام😆😆 اوین سرشو تو سینه و بغل حامی قایم کرد حامی:بیا بریم تو خونه اوین سفت به بازوی حامی چسیبد و وارد خانه شدند حامی:خب ولم میکنی؟😆 اوین:نه..نه..نه حامی:لباسمو عوض میخوام بکنم وایسا تا بیام اوین:منم میام حامی:توکجا😆 اوین:تو اتاق 😝 حامی:😁 اوین:برو و زود بیااا حامی:چشم😚(و یه بوس روی سر و گونه اوین)
★Roman nime I AZ ghalbam★ Part:61 Fasl:1 حامی وارد اتاق شد لباس های راحتی خودش را پوشید و جلو اینه ایستاد اوین:حامیی حامی:بعلهه اوین:بیا شربت بخورر حامی:اومدم حامی دستش را لای موهای فرش کشید و از اتاق ارام بیرون امد اوین توی اشپزخونه بود و داشت شربت میریخت شربتی با طعم عشق... 💘 حامی یواشکی خودش را به اشپزخونه رسوند اوین متوجه نشد یهو دوتا دست دور کـ.ـمـر و دل اوین حلقه شد اوین:هی اوین دستش رو روی دست و بازوی حامی کشید اوین:من این دست و بازو رو میشناسم حامی خندید و سرش را روی شونه اوین گزاشت اوین دستش را به چشم و صورت حامی کشید اوین:میگم این ادم چقدر اشناس برام..نگو که حامی خودمم حامی سرش را از شونه اوین برداشت و دستش را به بازو و صورت اوین کشید حامی:اینم اشناس برام اوین خودش را به حامی تکیه داد و سرش را به سینه حامی چسباند اوین:من عشق توهم..مگه نه حامی:نه چیز اره 😅 اوین:چیگفتی؟ حامی:شوخی کردم اوین:بلیط گرفتی؟ حامی:بله😁 اوین:خب.. حامی:خانی گفت برو با اوین خوشبگذرون😂 اوین:😌😁 حامی اوین رو ول کرد و رفت روی کاناپه نشست اوین هم سینی شربت را اورد و روی میز قرار داد [خونه لیلاوحمید] جانا:بابابریم؟ لیلا:جانا بیا اینو ببر گرسنه نمونه جانا:مرسی حمید:من میرم ماشین و از پارکینگ در ارم توهم کفشاتو بپوش و بیا جانا:باش جانا:مامان خدافظ لیلا:بسلامت دخترم🙂 [خونه اوین وحامی] اوین:حامی بیا ناهار حامی:اومدم اوین:بدو حامی:اومدم دیگه..به چه کردی اوین :😌غذا مورد علاقه تو پختم حامی:دستت درد نکنه(گونه اوین رو بوسید) حامی و اوین مشغول خوردن شدند بعد از 1 ساعت حامی:اوین من رفتم اوین:کجا؟ حامی:استودیو دیگه اوین:اهان باشه حامی:ساعت 5 میام دنبالت اوین:باشه(رفت توی بغل حامی) حامی:مراقب خودت باش اوین:چشم حامی:خدافظ اوین:بسلامت😉
★Roman nime I AZ ghalbam★ Part:62 Fasl:1 حامی رفت و اوین توی خونه تنها شد اوین گوشیش رو روشن کرد و رفت توی اینستا فیلم: یکی از بهترین خواننده های سال پاپ حامیم🤏🏻👍🏻 اوین پست را لایک کرد گوشی اوین زنگ خورد اریانا بود اوین:الو اریانا:سلام خوبی اوین:مرسی تو خوبی اریانا:ممنون♡ اوین:جونم کاری داشتی؟! اریانا:نه میخواستم سراغتو بگیرم..حامی خوبه؟ اوین:خوبه سلام میرسونه..مامان و بابا خوبن؟ اریانا:اره خوبن..کِی میای خونه اوین:من اینجارو دوست دارم ولی.. اریانا:برای شام مامان میگه میاین اوین:شب..شب حامی کنسرت داره منم میخوام برم اریانا:باشه مزاحمت نمیشم اوین:مراحمی.. کار نداری اریانا:نه خدافظ اوین:خدافظ پایان مکالمه [دانشگاه] نهال:جانا فکرشو کن عمه بشی جانا:چقدر حال میدهه باهاش میری خرید😜شهربازی میریم نهال:بیشتر به مامان و باباش حال میده جانا:ها؟! نهال:قبل اینکه بفهمن بچه دار شدن مراحلش بهشون حال میده یعنی به اوین و حامی😂 جانا:عه نهال خیلی بدی😂 نهال:فکرشو بکن😂 جانا:وایی😂😂 نهال:راستی امشب کنسرت داره جانا:عه اره..تو میری؟ نهال:اهوم.. جانا:ردیف چندم؟ نهال:3 خوبه؟بلیط گرم نیومد جانا:اره بابا خوبه ملیکا:عه شما اینجایید؟ جانا:اره ملیکا:بدویین که باید بریم امتحان داره شروع میشه نهال:عه بدو خلاصه زمانی [خونه حامی واوین] اوین هنوز توی اینستا بود چشمش به طرف ساعت رفت اوین:هعع چی ساعت 4 و ربعه؟وای الان حامی میاد اوین رفت توی اتاقش اول میکاپشو کرد و بعدش لباسشو پوشید و اکسسوری هاشو انداخت از اتاق بیرون امد یه ایس لاته برای خودش درست کرد و داشت میخورد که حامی زنگ زد حامی:الو فداتشم اوین:سلام خوبی حامی:مرسی اماده ای؟ اوین:بعله حامی:خب بیا پایین من اومدم اوین:عه باشه اومدم
★Roman nime I AZ ghalbam★ Part:63 Fasl:1 اوین کفش هاشو پوشید و از پله ها پایین رفت در رو باز کرد و به سمت حامی حرکت کرد در ماشین و باز کرد و نشست اوین:ســلام حامی:سلام خانمم حامی پاشو روی پدال گاز فشار داد توی مسیر استودیو اوین:حامی(بچگونه) حامی:جونم اوین:من خوالکی میخوام(لوس) حامی:خوراکی میخوای؟ اوین:اهوم حامی:باشه(لپ اوینو کشید) اوین:آی حامی روبروی یک مارکت ایستاد پیاده شد و داخل مغازه رفت چند تا از خوراکی های مورد علاقه اوین رو خرید و بیرون امد:(مثل پاستیل،لواشک،چیپس،کاکائو) اوین:خریدی؟ حامی:بله بفرمایین اوین:مرسی دورت بگردم (لپ حامی و بوس کرد) حامی لبخندی گرم زد اوین دونه دونه خوراکی هاشو باز میکرد یدونه پاستیل توی دهن حامی گزاشت و بعد از چند دقیقا رسیدن اوین:حامی صبر کن حامی:بله اوین:لباسم خوبه؟ حامی:مثل همیشه عالی [خونه فرشته ورضا] فرشته:اریانا شب خاله اینا میخوان بیان اریانا:عه فرشته:بیا کمکم اریانا:باشه اریانا رفت و کمک فرشته خونه رو مرتب کرد [خونه جمال و زهرا] چند ساعتی بود که نهال از دانشگاه برگشته بود زهرا:دخترم ساعت چند میخوای بری کنسرت؟ نهال:عی وای ساعت7 باید اونجا باشیم و الان 5 و نیمه زهرا:برو اماده شو نهال از کمدش یک لباس انتخاب کرد و پوشید موهاشو بست و عطرشو زد [خونه لیلاوحمید] جانا گوشی رو برداشت و به حامی زنگ زد حامی:الو جانا:سلام داداشی خوبی؟ حامی:مرسی جونم جانا:میگم میتونی برام بلیط بگیری؟ حامی:بلیط میخوای؟! جانا:هوم حامی:چشم..پیش اوین برات یه بلیط اوکی میکنم جانا:اممم میشه ردیف دوم؟ حامی:چرا دوم جانا:چون دوستمم اونجاس حامی:باشه زود بیااا دیره ها جانا:چشم حامی:بیام دنبالت جانا:نه ممنون حامی:کاری نداری؟ جانا:نه خدافظ پایان مکالمه اوین:کی بود؟! حامی : جانا اوین:اهان حامی دست آوین رو گرفت و باهم به بک استیج رفتن هنوز وقت بود تا مردم سالن رو پر کنند اوین:سلام. حامی:سلام همه:سلام حامی هنوز دست آوین رو گرفته بود اوین روی یه صندلی که حامی واسش اورد نشست حامی هم یه صندلی برای خودش اورد و کنار اوین نشست خانی(در گوش حامی):الان خانمت فرار نمیکنه ها 😁 حامی:علیرضا بروو😄