eitaa logo
زیـبـآیـے نـور☀️نفور
704 دنبال‌کننده
5هزار عکس
3هزار ویدیو
11 فایل
𝑩𝒂𝒓𝒂𝒚𝒆 𝒎𝒂𝒏 𝒉𝒂𝒏𝒐𝒐𝒛 𝒈𝒉𝒂𝒔𝒉𝒏𝒈𝒆 𝒅𝒊𝒅𝒂𝒏𝒆𝒕𖧧🌕 𝑳𝒆𝒂𝒕𝒉𝒆𝒓 1:[𖧧 @HaamimS1376 𖧧]🌼 𝑳𝒆𝒂𝒕𝒉𝒆𝒓 2 : [𖧧 @GandomAg92 𖧧]🌼 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕 :1404/9/4𖧧🐥 𝑶𝒖𝒓 𝒄𝒐𝒅𝒆 : 319𖧧✨🎫 𝒄𝒐𝒅𝒆:148📝
مشاهده در ایتا
دانلود
★Roman nime I AZ ghalbam★ Part:66 Fasl:1 و ان صحنه یکی از عاشقانه ترین قاب های دونفرشان ثبت شد💘 [خونه فرشته ورضا] فرشته:کی بود؟ رضا:حمید میگفتش که.. صدای زنگ در دینگـــــــــ دینگــــــــــ حرف رضا نصفه مانده ول شد اریانا در رو باز کرد اریانا:سلام خوش اومدین نگار:سلام دخترخالهه🫂 امیر:سلام اریانا خانم فرناز:سلام خاله و ادامه احوالپرسی و مهمونی [خونه جمال وزهرا] جمال:نهالـــ نهال:بله جمال:کنسرت خوب بود نهال:خیلییی جمال:کدوم خواننده؟ نهال:حامیم🥹داداش جانا دوستم جمال:اهان زهرا:جانا هم اومده بود جمال:اها [خونه حامی و اوین] اوین:حامی بیا شام حامی:چی پختی اوین:املت حامی:اخه املت🙄 اوین:ببخشید دیگه توی این یه ربع نمیتونم بهتر از این درست کنم حامی:اشکالی نداره جوجه من اوین و حامی نشستند و باهم شام شون را خوردند [خونه جمال وزهرا] توی اتاق نهال... نهال:جانا خیلی خوشگذشت جانا:ارههه نهال:چه خوب اجرا میکرد جانا:دیگه داداش منه نهال:اوه اوه جانا:😌😜 نهال:من برم فیلم ببینم جانا:برو پایان SMS [خونه اوین وحامی] حامی:اوین من خسته ام میرم بخوابم اوین:برو عشقم خوب بخوابی حامی:یه بوس قبل خواب نمیدی اوین:میدمم حامی رفت و گونه اوین رو بوسید و رفت توی اتاق و خوابید
★Roman nime I AZ ghalbam★ Part:67 Fasl:1 اوین هم بعد از چند دقیقه رفت و روی تخت خوابید نورخورشید کم کم از لای پرده های اتاق گذر کرد و صاف به چشمان حامی و اوین میتابید حامی چشمانش را باز کرد از جاش بلند شد و به طرف دسشویی حرکت کرد ابی به دست و صورتش زد. اوین چشمان خواب آلودش را نیمه باز نگه داشت متوجه نبودی حامی شد چشمانش را مالش داد و از جاش بلند شد اوین:حامی!!!! حامی:بله اوین:اینجایی؟ حامی:اره عشقم اوین:🥱 حامی لپ اوینو کشید حامی:خوابی هنوز😁 اوین:ایی🥺 حامی:بفرما صبحونه اوین:مرسی [خونه فرشته و رضا] اریانا:سلام صبحتون بخیر😅 فرشته:سلام مادر رضا:سلام اریانا خانم به به میخندی😃 اریانا:اره دیگه🤣😝 -مامان من شب چی بپوشمم رضا:من میگم خنده هاش عادی نیست فرشته:تو رگال و کمدت پره لباسه اریانا:اه [خونه اوین وحامی] حامی:قدم قدم پابه پات همه شهررو اوین:قدم زدم -حامی راستی امشب خونه مامانت و ایناییما حامی:عه راستی اوین:امم.اره حامی از روی صندلی بلند شد و با قهوه ای که اوین اماده کرده بود به تراس رفت اوین هم کم کم اماده بود تا بره کافه حامی بعد از چند دقیقه به داخل امد حامی:بریم؟ اوین:بریم هردو از خانه بیرون امدند و سوار ماشین شدند تو راه.... حامی:مراقب خودت باشیا اوین:چشم حامی:هرموقع کارت تموم شد بگو بیام دنبالت اوین:باشه و بعد از 48 ثانیه رسیدن اوین :خدافظ حامی:بسلامت🫂
★Roman nime I AZ ghalbam★ Part:68 Fasl:1 اوین از ماشین پیاده شد و وارد کافه شد [خونه لیلاوحمید] لیلا:جانا بیا کمک گلارو اب بده جانا:چشم جانا رفت و اب پاش را از گوشه تراس برداشت و به گل ها اب داد لیلا هم داشت میوه هارو توی جامیوه میدید جانا:مامان تموم شد لیلا:دستت درد نکنه برو گردگیری کن یا شیرینی هارو توی ظرف بچین جانا:باشه😮‍💨 جانا جعبه شیرینی رو از یخچال در اورد و یک ظرف از توی کابینت برداشت و مشغول کارش شد خلاصه زمانی ظهر... [کافه] اوین:الو حامی:سلام عزیزم اوین:حامی حامی:جونم اوین:میای دنبالم؟ حامی:بله که میام اوین:زود بیااا حامی:چشم خدافظ اوین:خدافظ پایان مکالمه حامی لباسشو پوشید ویه دستی تو موهاش کشید و از خونه بیرون امد و بعد از یک ربع رسید جلوی کافه اوین از پشت در دید و به طرف ماشین حرکت کرد اوین:سـلــام حامی:سلام خانمم حامی دست اوین را گرفت و یه بوسه نرم روی دست اوین [خونه فرشته ورضا] رضا از در تو امد رضا:سلام به همه اریانا:سلام بابایی فرشته:سلام خسته نباشید رضا:سلامت باشید .. توراه اوین:حامی بنظرت عروسیمون کیه؟ حامی:هوف..نمیدونم اوین نگاهی به حامی کرد و دوباره نگاهش را به خیابان چرخاند بعد از 10 دقیقه به خانه رسیدند [خونه لیلاوحمید] جانا:مامان مرسی خیلی خوشمزه بود لیلا:خواهش میکنم جانا رفت توی اتاقش گوشیشو برداشت و رو تخت دراز کشید
★Roman nime I AZ ghalbam★ Part:69 Fasl:1 خلاصه زمانی ساعت ۲۰:۰۰ جانا،لیلاوحمید اماده نشسته منتظر بودن که یهو صدای زنگ در امد دینگـــــ دینگــــ جانا در رو باز کرد حامی و آوین بودند حامی:سلام اجی جانا:سلامم اوین:سلام خوبی جانا:سلام مرسی حامی:سلام مامان لیلا:سلام پسرم حمید:سلام حامی اوین:سلام خوبین لیلا:مرسی عزیزم اوین و حامی کنار هم نشستند بعد از پنج دقیقه دوباره صدای در امد دینگــــــ دینگـــــــ جانا درو باز کرد و ادامه احوالپرسی.... همان طور که اوین و حامی کنار هم نشسته بودند جانا و لیلا سفره را پهن کردند فرشته،اوین،اریانا بلند شدند برای کمک هرکسی یک چیزی را در سفره میگذاشت کم کم حامی هم برای کمک بلند شد دیگه سفره تکمیل شد همه دور هم جمع شده بودند صدای قاشق و چنگال،و صدای کسانی که با یکدیگر صحبتی کوتاه میکردند در فضای گرم خانه پیچیده بود غذا ها نصفه خورده شده بود حامی برای اوین یک لیوان نوشابه ریخت. چشمان جانا جوری بود که حامی یک لیوان دیگر برای جانا ریخت حامی:بیا جانا:نمیخوام حامی:قهر نکن دیگه جانا لیوان رو از حامی گرفت و جرعه ای از ان نوشید _______ ظرف ها شسته شده بود و همه کنار هم نشسته بودند رضا:خب بریم سر اصل مطلب حمید:موافقم حامی:زوده هنوز عروسی(در گوش اوین) اوین سرش را به معنای 《اره》تکان داد فرشته:اول بنظرم خوبه که از خود اوین و حامی بپرسیم حامی:ما که نظرمون یکیه اوین:زوده واسه عروسی لیلا نگاهی به جفتشون کرد
★Roman nime I AZ ghalbam★ Part:70 Fasl:1 رضا:چی زوده بابا؟هرچی زودتر بهتر فرشته:راست میگه مادر اوین:من نمیدونم نظر شخصی ماس🤷🏻‍♀ حامی:هوووف -مرداد یا شهریور باشه جانا:داداشی یعنی یکی دوماه دیگه حامی:اره..خب اوین:نه حامی زوده بهمن چطوره؟ لیلا:اوین راست میگه ۲۴ بهمن..بین تولد اوین و حامی حامی نگاهی به آوین کرد رضا:خوبه ۲۴ بهمن فرشته:خوبه بیست و چهارم اوین و حامی:اره حمید:پس مبارکه لیلا رفت توی اشپزخانه و چایی اورد خلاصه زمانی ۲ روز بعد اوین:حامی حامی:هوم اوین:من خوراکی میخوام حامی:بابا ساعت ۲ نصف شبه اوین:میخوام دیگه🥺 حامی:اوین اوین:🥺 حامی:هوف باشه اوین:اخجون منم میام حامی:تو کجا اوین:میام🥺 حامی:باش اماده شو اوین:فقط لباس اسپرت میخواد نصفه شبه حامی:باریکلاح اوین:بیا ستت مثل منو بپوش حامی:وای چشم اوین و حامی باهم از خانه بیرون امدند حامی دست اوین رپ گرفته بود -خوشگل من اوین:😌😄 حامی:بفرما داخل اوین:سلام حامی:سلام 🧑‍💼:سلام اوین چندتا خوراکی:پاستیل،انرژی زا،لواشک و چیپس برداشت حامی:چیز دیگه ای نمیخوای اوین:نه حامی:اقا اینارو حساب کنید 🧑‍💼:قابل نداشت حامی:ممنون 🧑‍💼:شد ۲۰۰ تومان حامی:بفرمایید 🧑‍💼:رمز؟ حامی: _ _ _ _ 🧑‍💼:بفرمایید حامی:مرسی اوین و حامی باهم از مغازه بیرون امدند دست حامی دور کمر اوین حلقه شد اوین چیپسش رو باز کرد یدونه توی دهان حامی گزاشت و دیکری رو توی دهان خودش اوین:هی گربه رو حامی:چه قشنگه اوین:حتی بیشتر از من حامی:نچ اوین لبخندی گرم روی لبش نشست حامی:بریم قدم بزنیم؟ اوین:بریم😍🎀 حامی و اوین توی خیابون قدم میزدند انگار خستکی از تنشون بیرون رفته بود
★Roman nime I AZ ghalbam★ Part:71 Fasl:1 قدم زنان به طرف پارکی سرسبز با فانوس هایی روشن حرکت میکردند اوین:چه هوای خوبی(نفس عمیق) حامی ساکت ماند...موتور هایی که ارام و...ماشین هایی باسرعت رد می‌شدند گاهی ادمی از کنارشان گذر می‌کرد حامی همچنان دستش دور کمر اوین بود موتور سوار:به چه خانم خوشگلی حامی رگ غیرتش باد کرد -:برو اقا مزاحم نشو موتور سوار:فقط شماره میخوام حامی:مثل اینکه پرویی این خانم همسربنده اس اوین ساکت بود موتور سوار:نه دیکه مال منه حامی:اقا برو تا زنگ نزدم به... حامی تا میخواست ادامه حرفش را بزند موتور سوار حرفش را قطع کرد موتورسوار:به هرکی میخوای زنگ بزن حامی:حتی پلیس؟ اوین کاملا به حامی چسبیده بود و خیلی ترسیده بود موتورسوار:ا..چیزه نه خانم بعدا میام دنبالت حامی:چیو میای دنبالش عه برو آوین همون جور که در بغل حامی بود چشم هایش در از اشک شده بود موتورسوار رفت آوین در اغوش حامی جا گرفت حامی دستش را برروی موهای حالت دار اوین میکشید و زویه ای نرم روی سر اوین حامی:اوینم..خوشگل من اوین:بله🥺 حامی:چندبار بهت گفتم خوشگلی هات واسه منه اوین:__🥺 حامی:گریه نکنیا فداتشم من همیشه مراقبتم اوین:م..مرسی که هستی🥺 حامی:قربونت بشم🥲 اوین و حامی وارد پارک شدند روی نیمکت های پارک نشستند اوین هنوز در بغل حامی جای داشت حامی گوشی‌اش را در اورد و وارد اینستا شد اوین:منم میخوام ببینم حامی:بفرما حامی گوشی را پایین تر اورد ____ [فردا صبح] اوین اینبار زودتر از همیشه بلند شده بود درد عجیبی توی سرش حس میکرد حامی باصدای بسته شدن در از خواب پرید حامی:اوین اوین:ب..بله حامی:کجایی فرشته من اوین:اینجام حامی از اتاق بیرون امد اوین رو دید که سرشو گرفته بود حامی:چیشده؟ اوین:حامی سرم درد میکنه حامی:اماده شو بریم دکتر اوین:نه خوب میشم حامی کنار اوین نشست -:بلند شو اوین:نه حامی حال ندارم ولش کن...چیزه راستی شب بریم خونه مامانمو اینا حامی:توخوب شدی چشم اوین سرشو به سر حامی تکیه داد و نفس عمیقی کشید حامی ضربه ای به بینی اوین زد و با چشمک شیرین تر [خونه لیلا و حمید] حمید از خواب بلند شد یک لیوان چای برای خودش ریخت و به سمت تراس حرکت کرد دستش به لبه ی نرده ها و دیگری به لیوان بود و با دیدن آپارتمان ها،درخت ها،اسمان،خورشید،ماشین هاو مردمان به عروسی حامی و اوین فکر میکرد
★Roman nime I AZ ghalbam★ Part:72 Fasl:1 لیلا از خواب بلند شد از اتاق بیرون امد حمید را دید،رفت کنارش لیلا:صبح بخیر حمید:سلام صبح توهم بخیر لیلا:چرا اینجایی؟ حمید:پس کجا باشم لیلا:منظورم تو تراسه حمید:اها..هیچی اومدم به هوایی به سرم بخوره لیلا:اهان حمید جرعه ای از چای خورد لیلا:بیا تو حمید:باشه [خونه فرشته و رضا] رضا:خب اریانا خانم کجا میخوای بری اریانا:با دوستم میرم بیرون رضا:باشه..میخوای ببرمت اریانا:نه خودم میرم رضا:باشه فرشته:پول داری مادر اریانا:عام یه ۳ تومنی تو کارتم هست بابا میشه بازم پول بزنی؟🥺 رضا:برو هرموقع پول کم اوردی بگو بزنم اریانا:مرسی🫂 فرشته:فقط اریانا اریانا:بله فرشته:زود بیا خونه اریانا:ترسیدم چشم😁 فرشته:😁😌 رضا:سکته‌اش دادی خانم😂 اریانا:من برم دیگه رضا:برو فرشته:به سلامت اریانا خدافظ اریانا در روباز کرد و از در بیرون رفت تو راه.... اریانا:الو سلام هلیا(یکی از دوستای اریانا):سلام اریانا:کجایی تو دختر هلیا:تو راهم اریانا:پاساژ میای دیگه هلیا:اره کجایی اریانا:من نزدیکای پاساژم هلیا:عه باشه منم ۵ دییقه دیگه اونجام اریانا:باشه خدافظ هلیا:خدافظ اریانا گوشی رو قطع کرد [خونه آوین و حامی] اوین هنوز روی کاناپه نشسته بود حامی هم کنارش نشسته بود اوین دستش را روی سرش گزاشت حامی:اوین‌....خوبی؟ اوین:اره..نه..نمیدونم حامی:بلند شو اذیت نکن دیگه بریم دکتر اوین:نه خوب میشم حامی:هووف..از دست تو اوین اوین:اممم..هرموقع بدتر شدم بریم حامی:باشه..اما اگه الان میرفتیم بهتر بود اوین:نه حامی:باش
★Roman nime I AZ ghalbam★ Part:73 Fasl:1 [ خونه ی حمید و لیلا ] لیلا اومد داخل و شروع خوردن صبحانه کرد چند دقیقه بعد جانا از اتاق اومد بیرون حمید:به جانا خانم صبح بخیر جانا: سلام مرسی لیلا: صبح بخیر جانا:مرسی،مامان زنگ بزنم به آوین و گندم شب بریم پارک ؟؟؟ لیلا:زنگ بزن برین جانا:دلم خواست چرا پارک برم لیلا:😂😂 جانا صبحانه خورد و رفت تو اتاق گوشیش رو برداشت و زنگ زد به آوین [ مکالمه ی جانا و آوین ] آوین:علو جانا: سلام قشنگم چطوری؟ آوین:بد نیستم مرسی،تو چطوری ؟ جانا:منم خوبم،دادشم چطوره ؟ آوین:داداشت عااالی تر از من جانا:خب بگذریم،میای امشب با گندم بریم پارک ؟ آوین:نه سرم بد جور درد می‌کنه شاید هم بخوام بریم خونه مامانم اینا جانا:عع چرا سرت درد می‌کنه ؟ آوین : نمی دونم جانا:خب باش آوین:حالا بهت خبر میدم جانا:باش خدافظ آوین:خدافظ [ پایان مکالمه ی جانا و آوین ] [ خونه ی حامی و آوین ] حامی:کی بود خانم ؟ آوین:خواهرت حامی:چی می‌گفت؟ آوین:می‌گفت که شب بریم پارک حامی:حالا بزار ببینیم چی میشه آوین:حامی امروز کی ی استودیو ؟ حامی:نه می خوایم با آرش اینا بریم یکم بیرون آوین:باش،برای ناهار میای خونه؟ حامی:نه بیرون ناهار میخوریم آوین:باش [ پرش زمانی به چند ساعت بعد ] حامی:آوین آوین:جونم حامی:من دارم میرم اگه سرت بد تر شد یا کاری داشتی زنگ بزن آوین:باش خدافظ حامی:خدافظ عشقم [ پاساژ با هلیا و آریانا ] هلیا : جانا آوین کافه نیست بریم کافه چیزی بخوریم ؟ آریانا : نمی دونم باید زنگش بزنم هلیا بزن [ مکالمه ی آریانا و آوین ] آریانا:علو آوین:سلام جونم ؟ آریانا:خوبی ؟ آوین:مرسی آریانا:آوین امروز کافه ای ؟ آوین:نه چطور ؟ آریانا:می خواستیم با دوستم بیایم اونجا چیزی بخوریم آوین:آهان نه نیستم ولی برید آریانا:باش مرسی آوین:باش خدافظ آریانا:بای [ پایان مکالمه ی آریانا و آوین ] هلیا:چی گفت ؟ آریانا:گفت نیس هلیا:اوکی [ حامی و آرش ] آرش : حامی ساعت ۱ تقریبا بریم ناهار بخوریم ؟ حامی:بریم رفتند رستوران و سر یک میز نشستند آرش:چی میخوری سفارش بدم ؟ حامی:نمی دونم تو انتخاب من تا من یه زنگ بزنم آرش:باش [ مکالمه ی حامی و آوین ] حامی:علو عمرم آوین:علو حامی:خواب بودی ؟ آوین:آره حامی: الهی بگردم،ناهار خوردی؟ آوین:نه حامی:پس می خوای چی بخوری؟ آوین:هیچی نمی خوام می‌خوام بخوابم حامی:باش بخواب آوین:دیگه زنگ نزنیا بیدار که شدم زنگت میزنم حامی:باش خدافظ آوین: خدافظ عشقم [ پایان مکالمه ی حامی و آوین ] آرش: دادا اومدی من انتخاب کردم حامی:عع خب منم پس ... یه پیتزای رستپیف آرش:باش پس من میرم سفارش بدم [ صندوق ] 👩🏻‍💼: سلام بفرمایید آرش: سلام مرسی یه پیتزای رستپیف و یه پیتزای مرغ می خواستم 👩🏻‍💼:باشه چشم آرش:مرسی حامی: سفارش دادی ؟ آرش:بله [ چند ساعت بعد ] حامی:بریم ؟ آرش:آره بریم،بریم پیش فرید اینا؟استودیو؟ حامی:اووم...باش [ خونه ی رضا و فرشته ] رضا:آریانا نیومد ؟ فرشته: حالا پیداش میشه [ چند دقیقه بعد ] دیــنــگ دیــنــگ فرشته:کیه آریانا:منم فرشته در رو باز کرد آریانا:سلام به همه رضا و فرشته:سلام آریانا رفت داخل اتاق که وسیله هاشو بزاره فرشته:آریانا آریانا:بله فرشته:ناهار خوردی ؟ آریانا:بله خوردم [ استودیو ] حامی:ساعت ۵ شد چرا آوین زنگ نزد !! فرید:چرا مگه ؟ حامی: صبح سرش درد میکرد ظهر زنگش زدم گفت خواب بود می خواست باز بخوابه گفت هر موقع بیدار شدم زنگت میزنم فرید:اووم [ خونه ی آوین و حامی ] آوین با صدای زنگ گوشی از خواب پرید دید که جانا داره زنگش میزنه [ مکالمه ی جانا و آوین ] جانا:علو آوین:علو عزیزم جونم ؟! جانا:عشقم بهتر شدی؟ آوین:بهتر که نه دارم بد ترم میشم 🦦 جانا:بیا بریم پارک حال و حوات عوض بشه آوین:باش میام به گندم بگو جانا:باش میگم پس می‌بینمت [ پایان مکالمه ی جانا و آوین ] آوین از روی کاناپه بلند شد و به سمت آشپز خونه رفت چشمش به ساعت افتاد دید که ساعت ۵:۳۰ سریع رفت که به حامی زنگ بزنه
★Roman nime I AZ ghalbam★ Part:74 Fasl:1 مکالمه اوین و حامی.. حامی:الو اوین:سلام.. حامی:خوبی فداتشم اوین:اره یکم بهترم..حامی حامی:جون دلم اوین:میگم با حامد و گندم و جانا بریم پارک حامی:چشم اوین:کی میای خونه؟ حامی:یه ربع دیگه اوین:زود بیایاا حامی:باشه عزیزم کاری نداری اوین:نه خدافظ اوین گوشی را قطع کرد [حامی و ارش] ارش:میری؟ حامی:اره داداش یه وقت دیگه همو میبینیم ارش:باشه بسلامت حامی:خدافظ حامی رفت به طرف ماشین در رو باز کرد و نشست [خونه لیلا و حمید] تو اتاق جانا... جانا شماره گندم رو گرفت گندم:الو جونم جانا:سلام فداتشم خوبی؟ گندم:مرسی جونم کاری داشتی جانا:میگم میای بریم با آوین و حامی پارک گندم:باشه منم میام جانا:حامی میگه حامدم بیاد(از طرف خود جانا😜) گندم:باشه بهش میگم بیاد جانا:پس میبینمت گندم:فعلا جانا خدافظ جانا تماس رو قطع کرد [اتاق گندم] گندم:حــــــامد حامد:بله گندم:میای با جانا و حامی و اوین بریم پارم حامد تا اسم جانا رو شنید با کمال میل قبول کرد حامد:باشه بدو اماده شو گندم:عجب [خونه آوین و حامی] حامی وارد خانه شد.آوین توی اتاق داشت لباسشو انتخاب میکرد اما صدای بازشدن در رو نشنید حامی بی سروصدا وارد اتاق شد و دستانش رو دور کمر اوین حلقه کرد اوین:هی.. اوین دستش را به دست و بازوهای حامی کشید اوین:من این دست و بازو رو میشناسم -:دست عشقمه حامی:سلامم اوین:سلام حامی:بهتری‌؟ اوین:یکم..برات لباس اماده کردم حامی:دستت درد نکنه.. ا‌وین:بدو اماده شو بریم دنبال جانا حامی:چشم برو بیرون لباسمو بپوشم اوین:نگاه نمیکنم عوض کن حامی:برو بچه اصلا خودم میرم بیرون اوین:برو من دارم میکاپمو کامل میکنم حامی:خوشگل نکن خو اوین:عه بروو حامی:از دست تو [خونه لیلا و حمید] تو اتاق جانا... جانا از تو رگالش به لباس انتخاب کرد و بعدش شروع به میکاپ کردن کرد
★Roman nime I AZ ghalbam★ Part:75 Fasl:1 میکاپ جانا تموم شد موهاشو شونه کرد.گارد گوشیشو انداخت..ازاتاق بیرون اومد گوشی جانا زنگ خورد...hami(حامی)بود جانا:الو حامی:سلام خوبی جانا:مرسی بله حامی:بیا پایین اومدیم دنبالت جانا:عه باشه اومدم حامی:اوک جانا گوشی رو قطع کرد جانا:مامان..بابا خدافظ لیلاوحمید:خدافظ جانا کفش هاشو پوشید و در رو باز کردو از در بیرون رفت. سوار آسانسور شد و یکی از دکمه هارو زد _ جانا در ماشین رو باز کرد جانا:سلام اوین:سلام عزیزم خوبی جانا:مرسی حامی:به سلام خواهر خودم جانا:😊✨ حامی راه افتاد [ماشین حامد] گندم:اوه چه ترافیکی حامد: هووف صدای نوتیف از گوشی حامد My love💓 (جانا) جانا:عشقم بیای پارکااا🙃 حامد:چشم🤏🏻✨ جانا:میبینمت🎀🥹 حامد:فعلا😘 جانا:بای _________ حامی:جانا.. جانا:ب...بله حامی:با کی چت میکنی که انقدر لبخند میزنی؟ جانا:هی...هیچکس حامی:جانا به من دروغ نگو جانا:با نهالم حامی:امیدوارم نهال پسر نباشه😒 جانا:نه حامی:هووف باش حامی نگاهشو از اینه برداشت و به طرف جاده برد اوین سرش رو به شیشه تکیه داد و چند ثانیه چشم هایش را بست
★Roman nime I AZ ghalbam★ Part:76 Fasl:1 چند دقیقه بعد ماشین وارد پارکینگ پارک شد ،پشت سرشان ماشین حامد و گندم، جانا موهاشو کمی درست کرد ماشین ها کنارهم پارک شدند همه پیاده‌و کنارهم جمع شدند و یه احوالپرسی گرم و صمیمانه همه در صف بلیت وایساده بودند یه دخترکوچیکی داد زد -:حامیمم🥹 حامی:جونم😉 دختربچه:میشه باهام عکس بگیری حامی:بله که میشه حامی از صف بیرون امد و کنار دختربچه ایستاد و مادر دختربچه از انها عکس گرفت دختربچه:خدافظ حامی:بسلامت عزیزم☺️ حامی به سمت بقیه حرکت کرد اوین محکم به بازوی حامی چسبید حامی:نکنه بهش حسودی کردی(درگوش اوین) اوین:نه خیر تو مال منی(حالت بچگانه) حامی سر اوین رو بوسید همه بلیت هایی که مانند کارت زود را داشتند و وارد پارک شدند گندم:از الان بگم من که میرم اتاق فرار جانا:اتاق وحشت دیگه؟ گندم:نه خیر..راستی اینحا اتاق وحشت داره جانا:منم میام حامی:همه میریم دیگه اوین:میخواین اول اتاق وحشت بریم؟ همه:اره.. هر پنج نفر به سمت اتاق وحشت حرکت کردند و بعد از چند دقیقه نوبتشان شد راهنما برایشان توضیح داد همه قبول کردند و وارد اتاق شدند صداهایی ترسناک درون اتاق پیچیده بود چشم های همه لرزان بود خاک هایی انگار قبر ریخته بودند ، عروسک هایی مانند آنابل و خون های مصنوعی؛ فضای آنجا را پر کرده بود..... یک راهنما هم همراه انها بود [خونه لیلا و حمید] لیلا:هوف بسه انقدر فوتبال حمید:خب چه شبکه ای بزنم؟ لیلا:بزن آیفیلم حمید:چشم بانو لیلا:😌😉 [خونه فرشته و رضا] اریانا:مامان من بستنی مبخوام فرشته:نداریم اریانا:اه اریانا:مامان هنوز که چیزی نشده دلم برای آوین تنگه فرشته:الهی
★Roman nime I AZ ghalbam★ Part:77 Fasl:1 [پارک] یهو یک مردی با لباس و ماسک های مشکی با اره برقی دنبال انها افتاد همه جیغ زدند و فرار کردند اوین دست حامی رو گرفته بود گندم هم پشت حامد ایستاده بود اما جانا با بقیه فرق می‌کرد!! جانا دست حامد را گرفته بود😳 حامی نگاهی به جانا کرد رگ غیرتش باد کرد عصبانی بود اما برای اینکه بازی را خراب نکند چیزی نگفت و ساکت ماند🤫 بعد از دقایقی ترسناک بازی تمام شد همه از ان قسمت بیرون امده بودند آوین بقل حامی وایساده بود حامی:جانا بیا جانا:بله حامی:تو با حامد چه نسبتی داری؟😡 جانا:ه..هیچی داداش دوستمه حامی:نه راستشو بگو😠 حامد ساکت مانده بود جانا:_____ حامی:جانا باتوعم اوین:عه حامی ولش کن حامی:چیو ولش کنم هوم؟؟ولش کردم که اینجوری شده گندم:حامد...جانا چیشده جانا:حامی توضیح‌... حامی:چیو توضیح میدی جانا تو سنت اصلا به اینا نمیخوره ۱۹ سالته...هنوز زوده واسه دوسـ.ـت‌پـ.ـسر داشتن!!! جانا سرشو پایین انداخته بود..بغض تمام وجودش را اسیر کرده بود گندم:حامد..تو واقعا ازتون انتظار نداشتم حامد:گ..گندم گندم:چیه میخوای مثل بقیه پسرا بگی توضیح میدم؟آره حامد:___ اوین کنار جانا رفت و دست جانا را گرفت جانا چشمانش غرق اشک شده بود همه ی نگاه ها یا روی زمین بود یا به چهره های ترسیده و ناراحت جانا و حامد.... حامی کنار جانا رفت و جانا را در آغوش گرفت جانا اولین اشکش بر شانه حامی ریخته‌شد و شروع به گریه کردن،کرد حامی دستش را لای موهای حالت دار جانا کشید -:گریه نکن جانا:ح...حامی بخدا.. حامی حرفش را قطع کرد -:هیسسس🤫...بعدا بقیه اشو حرف میزنیم گندم:حامد..بیا بریم...بچه ها یه شب دیگه میبینمتون حالم بده اوین سرشو گرفته بود و بقا حامی و جانا وایساده بود گندم و حامد رفتن و فقط ان سه نفر ماندن توی ماشین.... اهنگ:یهو همچی بد شد.... قلبش عین سنگ شد.... سرد سرد سرد شد.... مثل کوه یخ شد.... رفت ازم رد شد.... باهام بد شد.... جانا تمام خاطره هایی که با حامد داشت رو مرور می‌کرد حامی موزیک را کم کرد حامی:جانا.. جانا:بله(صدایی گرفته) حامی:چرا صدات اینجوریه؟ جانا:اهع..اهع چجوری حامی:صدات گرفته‌س جانا:مهم نیست حامی:چیو مهم نیست اوین:جانا خوبی؟ جانا:یکم حامی زد کنار و به چهره جانا نگاه کرد حامی:توخودت میدونی هربرادری بود توی همون اتاق وحشت داد می‌زد توخودت داداش داری،میتونستی دست منو بگیری...چندوقته تو رابـ.ـطه این جانا:ی..یک ماه حامی:یک ماااه😦 جانا:اره. اوین یک بطری اب به جانا داد -:فداتشم بیا بخور جانا:مرسی بطری را گرفت و جرعه ای از آن خورد حامی از ماشین پیاده شد و وارد سوپرمارکت شد و برای اوین و جانا...پاستیل،لواشک،چیبس خرید و از مغازه بیرون امد حامی:بفرمایید اوین:مرسیی -:بیا جانا این براتو جانا:مرسی من فعلا نمیخوام حامی:من داداشتما ..نکنه از دست اقا حامد میخوای؟