★Roman nime I AZ ghalbam★
Part:76
Fasl:1
چند دقیقه بعد ماشین وارد پارکینگ پارک شد
،پشت سرشان ماشین حامد و گندم،
جانا موهاشو کمی درست کرد
ماشین ها کنارهم پارک شدند
همه پیادهو کنارهم جمع شدند
و یه احوالپرسی گرم و صمیمانه
همه در صف بلیت وایساده بودند
یه دخترکوچیکی داد زد
-:حامیمم🥹
حامی:جونم😉
دختربچه:میشه باهام عکس بگیری
حامی:بله که میشه
حامی از صف بیرون امد و کنار دختربچه ایستاد
و مادر دختربچه از انها عکس گرفت
دختربچه:خدافظ
حامی:بسلامت عزیزم☺️
حامی به سمت بقیه حرکت کرد
اوین محکم به بازوی حامی چسبید
حامی:نکنه بهش حسودی کردی(درگوش اوین)
اوین:نه خیر تو مال منی(حالت بچگانه)
حامی سر اوین رو بوسید
همه بلیت هایی که مانند کارت زود را داشتند
و وارد پارک شدند
گندم:از الان بگم من که میرم اتاق فرار
جانا:اتاق وحشت دیگه؟
گندم:نه خیر..راستی اینحا اتاق وحشت داره
جانا:منم میام
حامی:همه میریم دیگه
اوین:میخواین اول اتاق وحشت بریم؟
همه:اره..
هر پنج نفر به سمت اتاق وحشت حرکت کردند
و بعد از چند دقیقه نوبتشان شد
راهنما برایشان توضیح داد
همه قبول کردند و وارد اتاق شدند
صداهایی ترسناک درون اتاق پیچیده بود
چشم های همه لرزان بود
خاک هایی انگار قبر ریخته بودند ،
عروسک هایی مانند آنابل و خون های مصنوعی؛ فضای آنجا را پر کرده بود.....
یک راهنما هم همراه انها بود
[خونه لیلا و حمید]
لیلا:هوف بسه انقدر فوتبال
حمید:خب چه شبکه ای بزنم؟
لیلا:بزن آیفیلم
حمید:چشم بانو
لیلا:😌😉
[خونه فرشته و رضا]
اریانا:مامان من بستنی مبخوام
فرشته:نداریم
اریانا:اه
اریانا:مامان هنوز که چیزی نشده دلم برای آوین تنگه
فرشته:الهی
★Roman nime I AZ ghalbam★
Part:77
Fasl:1
[پارک]
یهو یک مردی با لباس و ماسک های مشکی با اره برقی دنبال انها افتاد
همه جیغ زدند و فرار کردند
اوین دست حامی رو گرفته بود
گندم هم پشت حامد ایستاده بود
اما جانا با بقیه فرق میکرد!!
جانا دست حامد را گرفته بود😳
حامی نگاهی به جانا کرد
رگ غیرتش باد کرد
عصبانی بود اما برای اینکه بازی را خراب نکند چیزی نگفت و ساکت ماند🤫
بعد از دقایقی ترسناک بازی تمام شد
همه از ان قسمت بیرون امده بودند
آوین بقل حامی وایساده بود
حامی:جانا بیا
جانا:بله
حامی:تو با حامد چه نسبتی داری؟😡
جانا:ه..هیچی داداش دوستمه
حامی:نه راستشو بگو😠
حامد ساکت مانده بود
جانا:_____
حامی:جانا باتوعم
اوین:عه حامی ولش کن
حامی:چیو ولش کنم هوم؟؟ولش کردم که اینجوری شده
گندم:حامد...جانا چیشده
جانا:حامی توضیح...
حامی:چیو توضیح میدی جانا تو سنت اصلا به اینا نمیخوره ۱۹ سالته...هنوز زوده واسه دوسـ.ـتپـ.ـسر داشتن!!!
جانا سرشو پایین انداخته بود..بغض تمام وجودش را اسیر کرده بود
گندم:حامد..تو واقعا ازتون انتظار نداشتم
حامد:گ..گندم
گندم:چیه میخوای مثل بقیه پسرا بگی توضیح میدم؟آره
حامد:___
اوین کنار جانا رفت و دست جانا را گرفت
جانا چشمانش غرق اشک شده بود
همه ی نگاه ها یا روی زمین بود یا به چهره های ترسیده و ناراحت جانا و حامد....
حامی کنار جانا رفت و جانا را در آغوش گرفت
جانا اولین اشکش بر شانه حامی ریختهشد و شروع به گریه کردن،کرد
حامی دستش را لای موهای حالت دار جانا کشید
-:گریه نکن
جانا:ح...حامی بخدا..
حامی حرفش را قطع کرد
-:هیسسس🤫...بعدا بقیه اشو حرف میزنیم
گندم:حامد..بیا بریم...بچه ها یه شب دیگه میبینمتون حالم بده
اوین سرشو گرفته بود و بقا حامی و جانا وایساده بود
گندم و حامد رفتن و فقط ان سه نفر ماندن
توی ماشین....
اهنگ:یهو همچی بد شد....
قلبش عین سنگ شد....
سرد سرد سرد شد....
مثل کوه یخ شد....
رفت ازم رد شد....
باهام بد شد....
جانا تمام خاطره هایی که با حامد داشت رو مرور میکرد
حامی موزیک را کم کرد
حامی:جانا..
جانا:بله(صدایی گرفته)
حامی:چرا صدات اینجوریه؟
جانا:اهع..اهع چجوری
حامی:صدات گرفتهس
جانا:مهم نیست
حامی:چیو مهم نیست
اوین:جانا خوبی؟
جانا:یکم
حامی زد کنار
و به چهره جانا نگاه کرد
حامی:توخودت میدونی هربرادری بود توی همون اتاق وحشت داد میزد
توخودت داداش داری،میتونستی دست منو بگیری...چندوقته تو رابـ.ـطه این
جانا:ی..یک ماه
حامی:یک ماااه😦
جانا:اره.
اوین یک بطری اب به جانا داد
-:فداتشم بیا بخور
جانا:مرسی
بطری را گرفت و جرعه ای از آن خورد
حامی از ماشین پیاده شد و وارد سوپرمارکت شد
و برای اوین و جانا...پاستیل،لواشک،چیبس خرید و از مغازه بیرون امد
حامی:بفرمایید
اوین:مرسیی
-:بیا جانا این براتو
جانا:مرسی من فعلا نمیخوام
حامی:من داداشتما ..نکنه از دست اقا حامد میخوای؟
★Roman nime I AZ ghalbam★
Part:78
Fasl:1
جانا:نه حامی
حامی:غیرتی شودی؟
جانا:حامی حوصله ندارما
حامی:چته...باشه نخور...
جانا:😒
اوین با علامت به حامی گفت ولش کن
حامی هم به ادامه رانندگیش رسید
جانا:چرا از یه راه دیگه میری...منو ببر خونه مامان اینا
حامی:____
جانا:حامی باتوهما
حامی:نه...من گشنمه
جانا:خب به من چه
حامی:بریم یه چیز بخوریم
اوین:بیا این چیپسو بخور و ساکت شو
حامی:عه...خب بده..اما من اینو نمیبرم باید بیاد خونه ما
جانا:چرا؟؟
حامی:فضول نباش انقدر☺️
حامی به سمت خونه حرکت کرد
بعد از چند دقیقه ماشین در پارکینگ؛پارک شده بود
حامی کلیدو در قفل انداخت و در رو باز کرد
اوین وارد خانه شد
و به سمت آشپز خانه حرکت کرد
جانا هم بدون هیچ حرفی وارد خانه شد و روی یکی از کاناپه ها نشست
حامی در را بست و رفت داخل اتاق
لباس هایش را عوض کرد و بیرون امد
اوین سه لیوان چایی ریخت و اورد
حامی کنار جانا نشست و موهای جانا رو نوازش میداد
جانا:نکن
حامی:نشنیدم
جانا:میگم نکن
حامی اینبار جانا را در آغوش کشید
جانا سرش را روی شونه حامی گزاشت و برای چند لحظه چشمانش را بست
اوین:من قهرم
جانا:ایش
حامی کنار اوین رفت و خواست که بغلش کنه
اوین:نمیخوامم
حامی با زور اوین را در اغوش کشید
اوین هم یه بوسه ای نرم روی گونه حامی زد
جانا :اه اه اه
[تو ماشین گندم و حامد]
حامد:گندم
گندم:هوم
حامد:باهام قهری
گندم:کمنه
حامد:عه قهر نباش
گندم:انتظار اینیکی کارو ازت نداشتم
حامد:چرا؟
گندم:بابا تو هنوز بچه ای
حامد:۲۱ سالمه
گندم:بازم بچه ای
حامد:عه بس کن
گندم:ها چیه؟
حامد:من که جز تو و جا...نا
گندم:بس کن
حامد:اه بزار حرفم و بزنم
گندم:بفرما فقط زود
حامد:من بجز شما کس دیگه ای ندارم مخصوصا شما دلم نمیخواد باهام قهر شی
گندم:قهر نیستم
حامد:نمیتونم باور کنم ثابت کن
گندم یه بوسه ای روی لپ حامد زد
★Roman nime I AZ ghalbam★
Part:79
Fasl:1
حامد:الان ثابت شد
گندم:خدارشکر
حامد:😉
[خونه آوین و حامی ]
حامی یک لیوان چای را برداشت و جرعه ای از آن نوشید
جانا غرق فیلم بود که گوشیاش زنگ خورد
نهال بود
جانا تماس را جواب داد
-:الو
صدای یک مرد غریبه:سلام...خانم صالحی
جانا:ش...شما
مرد غریبه:دوست نهال؟
جانا:بله..بفرما..گوشی نهال چرا دست خودش نیس
مردغریبه:سریع 1 میلیارد بدین تا نهالو برگردونم
جانا:ن..نهال😭
مردغریبه:فقط زود
و قطع کرد
حامی:چیشد؟
جانا:ن...نهال و دزدیدن😭
اوین:عه نه
حامی:کی بود؟
جانا کامل تماس رو با گریه توضیح میداد
حامی:بلند شید بریم کلانتری
جانا:بریم
جانا با کلی اشک روی گونه هاش کفش هایش را پوشید
جانا تمام مسیر را گریه میکرد و تمام فکر و ذهنش به نهال بود
سوال هایی توی ذهنش نقش بسته بود
چرا نهال؟
نهال چیکار کرده مگه؟
نهال بی گناه
من حتما کمکش میکنم
جانا پشت پلک هایش چهره نهال نمایش داده میشد
موهای لخت خرمایی،چشمان مشکی نهالو....
حامی روبرو کلانتری ترمز کرد
همه پیاده شدند و به سمت درب ورودی حرکت کردن
و چند دقیقه بعد وارد اتاق شدند
حامی:سلام
سرهنگ:سلام!
حامی:ما یه مسکلی داریم
سرهنگ:بفرمایین
جانا با تمام جزئیات کامل موضوع را تپضیح داد
سرهنگ:خیلی عجیبه!اما ما میتوانیم اون مرد را پیدا کنیم...هرچه زودتر بهتره تا بلایی سرش نیاورده...نشانی چیزی ازش ندارید؟
جانا:نه🥺
سرهنگ:....خب نهال چه شکلی بود؟
جانا:موهای خرمایی،چشم هاش مشکی و کشیده بود
تنیس کار میکرد.
سرهنگ:فامیل؟
جانا:متقی
سرهنگ : ما پرونده ااش را پیدا و درست میکنیم..و شما اقای صالحی ۲ روز دیگه تشریف بیارین
حامی:جناب سرهنگ یعنی چی ۲ روز دیگه..بحث جونش درمیون اگه دیر بجنبیم ممکنه بلایی سرش بیاره..
اوین:جناب سرهنگ ما هرچه زود تر باید پیداش کنیم..خانوادش بیخبرن
جانا:خانوادش...خانوادش به یه سفر خارجه رفتند😔🥺
سرهنگ:کاملا متوجهام..اگر موافق هستید ما یه عملیاتی انجام بدیم
سرهنگ از جایش بلند شد و روبه حامی گفت
-:قبوله
حامی:قبوله
سرهنگ از اتاق بیرون رفت و حامی،اوین و جانا دنبالش راه افتادن
سرهنک وارد یکی از اتاق ها شد
اتاقی نسبتا تاریک..بوی کاغذ و قهوه تلخ...
سرهنگ شماره نهال را در کامپیوتر ان اتاق زد و یک لوکیشن بالا امد
سرهنگ تعجب کرد..
-خانم متقی یا نهال..الان یکی از جاده های تهران و توی یک محوطه کارگاهی هستند
سریع باید بریم
حامی زیر لب:محوطه کارگارهی
سرهنک چندتا از همکارانش را صدا کرد تا در ادامه ماموریت کمک انها باشند
همه در ماشین نشسته بودند و طبق لوکیشن میرفتن
کمکم مسیر ترسناک میشد
درختهایی کنار جاده،وسکوتی که تنها صدای ماشین و جیرجیرک ها به گوش میرسید
جاناسرش رابه شیشه ی ماشین تکیه داده بود و قطره های اشک روی گونه اش میریخت
دست حامی روی پای جانا قرار گرفت
حامی:نگران نباش(اروم)
اوین توی گوشی بود ..و متوجه شد دیگه خط نمیده
به جایی ترسناک و مهیب رسیده بودن
★Roman nime I AZ ghalbam★
Part:80
Fasl:1
و ماشین جلوی یک کلبه چوبی تقریبا کهن توقف کرد
همه از ماشین پیاده شدن
سرهنگ و چندتا مامور جلو تر رفتند
سرهنگ در چوبی را باز کرد و با صلاح جلو رفت
هیچ اثری از کسی نبود..پس چرا کاپیوتر موقعیت مکانی را اینجا نشان داده؟
مامور ها همه جارا گشتند..گوشی نهال را پیدا کردند
سرهنگ با دستکش گوشی را بررسی کرد
و کنار جانا رفت
-رمز گوشی رو میدونی؟
جانا:شیش تا ۹ بزنید
سرهنگ:رمز اشتباهه ممکنه کار خود مرد باشه..
مامور ها اطراف کلبه را گشتند اما چیز دیگری پیدا نشد
سرهنگ: بازهم بریم سرچ کنیم شاید لوکیشن دیگری پیدا کردیم
حامی:هوووف..بریم
همه سوار ماشین شدند
و وقتی یکی از مامور ها پشت فرمان نشست و گاز داد صدای شلیک گلوله ای به گوش رسید
سرهنگ تعجب کرده بود..
سرهنگ دستور رفتن داد
چون ممکن بود یکی از گلوله ها شاهد مرگ انها باشند
ماشینهاسریع از انجا دور شدند
کلانتری....
سرهنگ:شکا تشریف ببرین..ما اولین نتیجه را که شاهد شدیم تماس میگیریم
حامی:فقط تلاش کنید
سرهنگ:😉
حامی و بقیه از کلانتری خارج شدند
وقتی که سوار ماشین شدند همه تو ذهنشان سوال هایی بود
سوال هایی که جوابش را کسی شاید نمیدانست
حامی ماشین را روسن کرد اما اینبار به طرف خانه نرفت له طرف ان کلبه رفت
اوین:حامی چرا این مسیر؟
جانا:حامی
حامی:بریم من باید اونجا را ببینم
اوین:نه حامی..بحث جونمون در میونه
جانا:نههه
حامی:اجی چرا نه
جانا:میترسم..😔
حامی:فداتشم نترس من هستم
جانا:خدانکنه
اوین:چه کسی هست..🤣
حامی:تا دلتون بخواد
جانا:😃
ماشین دوباره روبرو کلبه ایستاد
حامی همین که آمد پیاده شود صدای گلوله شنید
یکی داشت انها را میدید
اوین:حامــــی
حامی سوار ماشین شد و فقط پایش را روی پدال گاز گزاشت و از انجا دور شدند
جانا:حامی....چیکار میکنی
حامی ساکت ماند
⿻بای گرلم 🍓🌱↶⋆
⿻فعالیت #اد_آوین_مالک1 تموم میشه گرلم🍓🌱↶⋆
⿻فعالیت اکلیلی مون تموم شد 🍓🌱↶⋆
⿻قصرمون🍓🌱↶⋆
⿻ https://eitaa.com/avaHAAMiM🍓🌱↶⋆
ف•ل•ت•ر قیمت های قزوین 💕
خودم اسکیرین گرفتم اصکی ؟ درجا 🐘
#اختصاصیچنل
@avahaamim
ف•ل•ت•ر قیمت های شیراز 💕
خودم اسکیرین گرفتم اصکی ؟ درجا 🐘
#اختصاصیچنل
@avahaamim
ف•ل•ت•ر قیمت های اصفهان 💕
خودم اسکیرین گرفتم اصکی ؟ درجا 🐘
#اختصاصیچنل
@avahaamim