eitaa logo
زیـبـآیـے نـور☀️
693 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
3.2هزار ویدیو
11 فایل
𝑩𝒂𝒓𝒂𝒚𝒆 𝒎𝒂𝒏 𝒉𝒂𝒏𝒐𝒐𝒛 𝒈𝒉𝒂𝒔𝒉𝒏𝒈𝒆 𝒅𝒊𝒅𝒂𝒏𝒆𝒕𖧧🌕 𝑳𝒆𝒂𝒕𝒉𝒆𝒓 1:[𖧧 @HaamimS1376 𖧧]🌼 𝑳𝒆𝒂𝒕𝒉𝒆𝒓 2 : [𖧧 @GandomAg92 𖧧]🌼 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕 :1404/9/4𖧧🐥 𝑶𝒖𝒓 𝒄𝒐𝒅𝒆 : 319𖧧✨🎫 𝒄𝒐𝒅𝒆:148📝
مشاهده در ایتا
دانلود
تازه نشر 🤏🏾 𝑵𝒐 𝒄𝒐𝒑𝒚𖧧🌕 𝑷𝒍𝒂𝒔𝒆 𝒇𝒐𝒓𝒘𝒂𝒓𝒅𖧧🌼 𝑩𝒂𝒓𝒂𝒚𝒆 𝒎𝒂𝒏 𝒉𝒂𝒏𝒐𝒐𝒛 𝒈𝒉𝒂𝒔𝒉𝒏𝒈𝒆 𝒅𝒊𝒅𝒂𝒏𝒆𝒕𖧧🐥✨ 𝑱𝒐𝒊𝒏 : [ 𖧧 @avahaamim 𖧧 ]💛
تازه نشر 🎀 𝑵𝒐 𝒄𝒐𝒑𝒚𖧧🌕 𝑷𝒍𝒂𝒔𝒆 𝒇𝒐𝒓𝒘𝒂𝒓𝒅𖧧🌼 𝑩𝒂𝒓𝒂𝒚𝒆 𝒎𝒂𝒏 𝒉𝒂𝒏𝒐𝒐𝒛 𝒈𝒉𝒂𝒔𝒉𝒏𝒈𝒆 𝒅𝒊𝒅𝒂𝒏𝒆𝒕𖧧🐥✨ 𝑱𝒐𝒊𝒏 : [ 𖧧 @avahaamim 𖧧 ]💛
تازه نشر 💘 𝑵𝒐 𝒄𝒐𝒑𝒚𖧧🌕 𝑷𝒍𝒂𝒔𝒆 𝒇𝒐𝒓𝒘𝒂𝒓𝒅𖧧🌼 𝑩𝒂𝒓𝒂𝒚𝒆 𝒎𝒂𝒏 𝒉𝒂𝒏𝒐𝒐𝒛 𝒈𝒉𝒂𝒔𝒉𝒏𝒈𝒆 𝒅𝒊𝒅𝒂𝒏𝒆𝒕𖧧🐥✨ 𝑱𝒐𝒊𝒏 : [ 𖧧 @avahaamim 𖧧 ]💛
700 تاییت مبارک
⿻ه‍‌ای‍‌ گ‍‌رل‍‌م‍‌ 🍋🌿↶⋆ ⿻ف‍‌ع‍‌ال‍‌ی‍‌ت‍‌ ش‍‌روع‍‌ م‍‌ی‍‌ش‍‌ه‍‌ گ‍‌رل‍‌🍋🌿↶⋆ ⿻ب‍‌ری‍‌م‍‌ ب‍‌رای‍‌ ف‍‌ع‍‌ال‍‌ی‍‌ت‍‌ اک‍‌ل‍‌ی‍‌ل‍‌ی‍‌ گ‍‌رل‍‌م‍‌🍋🌿↶⋆ ⿻ق‍‌ص‍‌رم‍‌ون‍‌🍋🌿↶⋆ ⿻ https://eitaa.com/avaHAAMiM🍋🌿↶⋆
★Roman nime I AZ ghalbam★ Part:89 Fasl:1 خلاصه زمانی به 2 هفته بعد جسد نهال پیدا شده بود خانواده‌اش کامل باخبر شده بودند همه لباس های مشکی خودرا تن کرده بودند امروز اولین روز شهریور بود [خونه جمال و زهرا] جمال:حمید اقا لازم به زحمت شما نبودیم حمید:نه بابا این چه حرفیه..وظیفه‌است زهرا:راستی آوین جون دستت درد نکنه توی این وقتی که ما نبودیم شما حواست به همچی بود اوین:من کاری نکردم..هرکاری بوده وظیفه‌ام دونستم کم‌کم اقوام نزدیک و دور توی خانه می امدند جانا فقط به عکس نهال نگاه و گریه میکرد لیلا:زهرا خانم کمک میخواین زهرا:نه عزیزم..🥺 زهرا توی دلش خون بود وقتی که تک دخترش،تک بچه اش را ازدست میدهد خونه پر از غم بود ادم هایی با جامه‌ی مشکی🖤 عصر شد همه بهشت زهرا بودند کسانی که میخواستند برای آخرین بار نهال را ببینند رفتند، جانا حالش خیلی بد بود،از کودکی با نهال دوست بود و این یه اتفاق تلخ برای انها بود ......... خاکسپاری.. اقایان سر قبر نهال بودند و بعد از مدتی کنار امدند و خانم ها رفتند جانا دم قبر نهال نشست اوین دست هایش را روی شونه جانا گزاشت چشمان جانا مانند خون شده بود توی دل جانا: نهال من بلند شو دلم برات تنگ شده چرا،توهنوز جوونی..حق تو نبود یادته میگفتی تا اخرش باهاتم،اما رفتی🖤🥺 زهرا:نهال مامان بیدار شوو..بگو که من فقط خواب دیدم.. هر ادمی میومد با جمله ی 《تسلیت میگم🖤》انهارا کمی دلداری میداد همکلاسی های جانا و نهال سرمزار بودند کسی حالش خوب نبود واقعا خیلی بد و غم‌انگیز بود بعد از چند ساعت فقط اقوام نزدیک و دوست های نهال انجا بودند حامی و آوین کنار هم ایستاده بودند خورشید کم‌کم داشت غروب میکرد و اما گریه های جانا ادامه داشت ،گریه های پدر و مادرش،دوست هایش و.... غروبی غم انکیز شاهد غم انها بود