11.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شـبـتـونـ بـہ زیـبـآیـیـے چـشـمآش👀✨
خـواب هـآے حـآمـیمــے بـبـیـنـی🤍
بـآ مـآ بـܩونـیــב ڪـہ صـبـح کـلـے ؋ــعـآلـیـت בآریـ🗣
چـنـلـمـون خـوابیــב😴🥱
بـآے قـشـنـگـآم🖇
https://eitaa.com/avaHAAMiM
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سـلـآܩ قـشـنـگـآااا🤏🏻
صـبـحـتـون بــہ زیـبـآیـیـش🧑🏻🦱✨
بـریــܩ بـرآیـ ؋ــعـآلـیـت🛐
چـطـوریــב رنـگـیـن کـܩون هـآ🤍
صـبـحـتـون بـخـیـر🌱
https://eitaa.com/avaHAAMiM
هدایت شده از 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
عاشق رمانی و هنوز اینجا جویـن نیستی ؟؟
اینجا هر خطـش یه حꨵس جـدیده >>>
رمـانی از جـنس انتقام و عـشق.
تیکـه ای از رمـان :
کامـیار:نظـرت چیـه امـشب با من بگذرونـی؟
حامـی:اومـدم خونـه دیدم در کـنده شده ،کل کـف خونه پر از خـونه
کامـیار:اگه میخـوایش منم بهت مـیدمش اما با حافـظه خالی...
ساحل:جلـوی پاهای حـامی زانو زد و توی کـمر بنـدش ردیاب وصـل کرد
حامی:قول بدین دنـبالم نیاین
سهیل:باشـه رئیـس ولی از ۱۲ بگـذره نمیـتونم صبـرکنم
مانی:گمـ/شو بیرون ...
حامی:روی صنـدلی بیهـوش بودم چند قطـره آب ریخـت رو صورتـم و چشـام باز شد دسـت زدم رو صورتـم و خون بود ..
ادامه رمان توی چنل زیر:
@haamim71
هدایت شده از 𝙉𝙤𝙫𝙚𝙡 𝟯:𝟭𝟳
خب ؛ این هم از پایان رمان « گسست »..
رمانی که از همون اول خیلی دوستش داشتم و وایب خاصی ازش میگرفتم . من گسست رو از بهمن سال پیش شروع کردم و تا امروز ادامه دادم . حدود ۹ ماه با نیلا ، مانی و عشقشون زندگی کردم ؛ با هر جملهای که نوشتم ، خندیدم ، گریه کردم ، ذوق کردم و بعضی وقتها حتی خودم هم نمیدونستم قراره داستان به کجا برسه ..
گسست برای من فقط یه رمان نبود ؛ یه تیکه از زندگیم بود که با شخصیتهاش زندگی کردم و باهاشون خاطره ساختم
ببخشید اگه یه جاهایی کمکاری کردم ، اگه اشکتون رو درآوردم ، اذیتتون کردم یا گاهی بد صحبت کردم . امیدوارم با وجود همهی اینها ، از خوندن گسست لذت برده باشید و تونسته باشم حتی برای چند لحظه ، احساساتتون رو با خودم همراه کنم
خیلی خوشحال میشم نظراتتون رو دربارهی گسست ، نیلا و مانی و پایان داستانشون بشنوم
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1q2n9d5&btn=Novel_Gossast
و همین دیگه ..
این بود پایان عشقِ نیلا و مانی :)
شاید داستانشون تموم شده باشه ، اما برای من همیشه یه گوشه از قلبم متعلق به گسست و شخصیتهاش میمونه ...
هدایت شده از 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:25
چند ساعتی گذشته بود.
چراغهای کافه روشن شده بود.
دلارا توی اتاق پشت کافه روی تخت نشسته بود با فنجان چایی که سلینا براش آورده بود، داشت با مانی و سلینا حرف میزد و خلاصهای از کابوسی که توش گرفتار شده بود رو براشون تعریف میکرد.
رنگ چهرهی مانی و سلینا از تعجب و ترس پریده بود؛
اونا تازه میفهمیدن دلارا تو چه منجلاب خطرناکی گیر افتاده.
دلارا نفس عمیقی کشید و گفت
بچهها..حامی خیلی خطرناکه.
اگه بفهمه کجام، همهمون به دردسر میافتیم.
من باید یه فکری برای رفتن...
حرفش با صدای ناگهانی و گوشخراش جیغی که از سالن اصلی و بخش پذیرایی مشتریها بلند شد
صدای برخورد یه صندلی با زمین وهمهمهی مبهمی به گوش رسید.
مانی با چهرهای شوکه و رنگپریده سرش رو چرخوند و گفت
این چی بود؟! صدای چی بود از بیرون اومد
دلارا بلافاصله توی جاش خشکش زد نفس توی سینهاش حبس شد.
مانی با دلی لرزان از جاش بلند شد، در اتاق استراحت رو آروم هل داد و با احتیاط قدم به سالن اصلی کافه گذاشت تا ببینه چه اتفاقی افتاده
اما به محض اینکه نگاهش به سالن افتاد، خشکش زد
سالن پذیرایی کاملا خالی بود!
تمام مشتریهایی که تا چند دقیقه پیش روی صندلیها نشسته و قهوه میخوردند، انگار آب شده بودند رفته بودن توی زمین
هیچکس توی کافه نبود.
حتی فنجانهای نیمهخورده روی میزها رها شده بود، اما در کافه باز بود و نسیم سرد بیرون پردهها رو تکون میداد.
انگار همهی آدمها در کسری از ثانیه، بدون اینکه حتی صدایی از رفتنشون بیاد، ناپدید شده بودن..
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
هدایت شده از '𝐇̲𝐚𝐚𝐦𝐢𝐦 𝐒᪶𝐧𝐨𝐰🤍
234.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از 𝓗𝓪𝓪𝓶𝓲𝓶 𝓐𝓯𝓽𝓮𝓻𝓰𝓵𝓸𝔀 ✨
بیاینحامیممیخوادموزیکپخشکنههه😭🤍:))
@Haamim_AfterGlow