نشسته بودم تو طبیعت تمدد اعصاب میکردم(تمدد؟!🤔) بعد یهو یه مورچه از این بزرگا دیدم جلو پام که طبق معمول یه محموله از خودش خیلی بزرگ تر رو حمل میکرد. با خودم گفتم الان صد بار قراره بیوفته دوباره پاشه راهشو ادامه بده که من درس بگیرم نباید کم بیارمو خسته بشم
اما مورچه هه یبارم نخورد زمین خیلی با مهارت کامل اون چوب درازو از صدتا مانع رد کرد و تو دو دقیقه از جلو چشام محو شد😑
در نهایت گفتم خاک تو سرت معصومه یه مورچه چه قشنگ داره کارشو بدون وقفه و درست انجام میده تو مثلا اشرف مخلوقاتی
هیچی دیگه افسرده تر شدم🦦
کتاب سرو بهم زنگ زد گفت تولدت مبارک بیا ۲۰ درصد تخفیف داری🫠🫠
بعد همچین آیتمی داشتن
من خییییلی ذوق کردم
این دوتا رو برداشتم
ولی بازشون که کردم آفرین گفتم به هوش اقتصادیشون چون من همچین آثار کلااااااسیکی با اون جلد و اون اسمو احتمالا هیچووووقت نمیخریدم😂
ولی امیدوارم بهشون
این تولدم با اینکه هیچ ایده ای راجع بهش نداشتم و فکر میکردم امکان نداره دوست داشتنی باشه خیلی خوب بود
پر از اتفاقای خوب
حتی شاید بهتر از تولدای قبلیم
چند روز پیش آبجیم بهم میگفت فهمیدم هرچقدر بیشتر رها کنی و سخت نگیری دنیا باهات مهربون تره
راست میگفت
حالا ام فکر میکنم کتابام قراره قشنگ و دوست داشتنی باشن
میدونید چی استرسمو بیشتر میکنه؟
این همکلاسیای من(که هم فلسفه اسلامی کارشناسی خوندن هم ترم یک رو بودن با ارشد آشنایی دارن) خیلی زیاد استرس امتحانو سخت بودن درسارو دارن
واکنش من که فلسفه غرب بودمو کلا ۸ واحد فلسفه اسلامی پاس کردم ترم یکم نبودم یهو از ترم دو اومدم و از همه جالب تر درسارو نمیفهمم:
🦦🦦🦦