2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نیو نشر از کنسرت😍
𝗔 𝗺𝗼𝗺𝗲𝗻𝘁 𝗳𝗿𝗼𝗺 𝗵𝗶𝘀 𝘄𝗼𝗿𝗹𝗱🤍
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆🪩
𝗣𝗹𝗮𝘀𝗲 𝗳𝗼𝗿𝘄𝗮𝗿𝗱✔️
𝗪𝗲𝗹𝗰𝗼𝗺𝗲 𝘁𝗼 𝗛𝗮𝗮𝗺𝗶𝗺𝘀𝗲𝗰𝗿𝗲𝘁🎧
𝗝𝗼𝗶𝗻: @avahaamim ☁️
𝗛𝗮𝗮𝗺𝗶𝗺 𝗛𝗲𝗮𝘃𝗲𝗻🤍
عهه من همین چند دقیقه پیش اینارو توی اینستا دیدم و دنبال کردم. چقدرم ذوق کردم واسه استوریاش🫠🫶🏻🌷
چهارمین سین حامیم برای استوریم 🫶🏻✨
𝗔 𝗺𝗼𝗺𝗲𝗻𝘁 𝗳𝗿𝗼𝗺 𝗵𝗶𝘀 𝘄𝗼𝗿𝗹𝗱🤍
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆🪩
𝗣𝗹𝗮𝘀𝗲 𝗳𝗼𝗿𝘄𝗮𝗿𝗱✔️
𝗪𝗲𝗹𝗰𝗼𝗺𝗲 𝘁𝗼 𝗛𝗮𝗮𝗺𝗶𝗺𝘀𝗲𝗰𝗿𝗲𝘁🎧
𝗝𝗼𝗶𝗻: @avahaamim ☁️
⿻های گرلم 🍋🌿↶⋆
⿻فعالیت #اد_مهلا_ادرمان شروع میشه گرل🍋🌿↶⋆
⿻بریم برای فعالیت اکلیلی گرلم🍋🌿↶⋆
⿻قصرمون🍋🌿↶⋆
⿻ https://eitaa.com/avaHAAMiM🍋🌿↶⋆
★Roman nime I AZ ghalbam★
Part:104
Fasl:1
اوین:حامی الان میریم آتلیه؟
حامی:اره چطور؟
اوین:هیچی...باورم نمیشه همین امشب دیگه واقعا بهم محرمی
حامی:بلهه اتفاقا روزایی که میخواستم بغلت کنم و نمیزاشتی الان کلی میتونم
بغلت کنم
اوین:اره🙂
حامی:اذیتتم میکنم حالا صبر کن😂🥹
اوبن:حامیییی😡😂
حامی:جان😀
اوین:😏
بعد از طی مسیر بلاخره به جایی که باید عکاسی و فیلمبرداری میکردن...رسیدند
اوین در ماشین رو باز کرد دامن سفید و پف پفی اش رو کنار زد و پیاده شد
حامی و اوین پشت در باغ بودند..!حامی زنگ باغ را زد
یک مردی در را باز کرد..(عکاس بود!)
👨🏽💼: سلام...
حامی:سلام برای عکاسی و فیلمبرداری اومدیم
👨🏽💼: عه اقای صالحی شمایید؟
حامی:بله
👨🏽💼:بفرمایین داخل..
حامی:ممنونم؛
👨🏽💼:خب اول فیلم یا عکس؟
اوین:عکس بگیریم اول بهتره
👨🏽💼:بله چشم بیاین اینطرف باغ
-:الان عروس خانم وایسن..بعد اقای داماد پشتش و دستش رو روی شانه های عروس خانم حلقه کنن
حامی و اوین طبق صحبت های عکاس ایستادند
👨🏽💼:عالی..یک،دو،سه📸
-:چطوره؟
حامی:به به عالی
و ادامه عکاسی و فیلمبرادری...
تقریبا ساعت ۷ و ربع شب بود..
[تالار]
لیلا:جانا بدو به خانم صداقتی بگو شربت هارو بیارن رو میز ها دیگه
جانا:باش..
فرشته:سلام خانم محمدی
لیلا:به سلام خوب هستین
فرشته :مرسی شما خوبین؟
لیلا:الحمدالله
جانا:مامان گفت باش
ثمین و نفس و نگین وارد تالار شدن و یه میز را انتخاب کردن و نشستند
ثمین:خب منتظر ملکه حامی هستیم😂
نفس:😂😂اخی به اوین گفته بودم تو کافه که یروز منم میام عروسیت
نگین:😁
لنا روی مبل عروس و داماد نشسته بود
ارغوان:لنا بیا پایین
لیلا:چیکارش داری بذار راحت باشه
ارغوان:خاله گفت
لیلا:ولش کن😂
ساعت ۸ ونیم
تالار پر شده بود از افرادی که خوشحال روی صندلی نشسته بودند
بهار و هستی هم اومدند
نفس:هستی👋🏻
هستی:بیا بریم
(منظور از هستی و بهار...هستی سپاسی و بهارفلسفی🫶🏻)
★Roman nime I AZ ghalbam★
Part:105
Fasl:1
بهار:سلام..سلام
نفس:سلام
نگین:سلام
هستی:خوبین
ثمین:مرسی عزیزم
تو ماشین..
اوین:حامی باورم نمیشه..🫠
حامی:چی اینکه مال منی؟🤭
اوین:نه اینکه امشب عروسیمه..انگار همیندیروز کلاس اول بودم
حامی:دیگه گذر عمر هامونه تا چشم بهم بزنی بچت تو بغلته🤩😅
اوین:عیشش😂
حامی:عیششش😆
اوین:هووف...حامیی
حامی:هین..بله
اوین:استرس دارم روم نمیشه🥺
حامی:استرس چی..چرا روت نمیشه
اوین:نمیدونم
حامی:استرس نداشته باش تو مثل همیشه میدرخشی تازه تو عروسی پس بیشتر میدرخشی بهتر از ستاره..این جمله رو تو بهم میگفتی یادته؟🥲
اوین:اره😄
حامی:خب کم کم داریم میرسیما منو نگاه کن
اوین سرش رو به طرف حامی برد
حامی:خوبی که؟!!!؟
اوین:اره..
اوین بطری ابی که توی داشبورد بود رو برداشت و جرعه جرعه از ان خورد
اوین:حامی از بچگی دوست داشتم خودمو برای یکبار توی این لباس ببینم
حامی:الان ارزوت براورده شد؟؟
اوین:اره همین الان..اونم با بهترین ادم زندگیم🩷
حامی:من قربونت برم🤍✨
اوین سرش رو به دامن پفپفی سفیدش چرخاند
اکلیل های سفید و طوسی که روی ان دامن نقش بسته بودند انگار مثل ماه و ستاره قرار بود به اوین کمک کنند که تو عروسی!تو قراره از همه ادم های اونحا بهتر و قشنگ تر باشی...
اوین توی فکر فرو رفت
حامی:اوین..
اوین:__
حامی:اوینن(کمی بلند)
اوین:ها چیه بله
حامی:۱ دقیقه دیگه میرسیم حواست کجاس؟
اوین:همینجاس
حامی:مطمئنی؟؟
اوین:اره
حامی:باش
...
دم تالار..
حامی از ماشین پیاده شد و در ماشینو برای اوین باز کرد
حامی:بفرما ملکه
اوین دامنش را گرفت و از ماشین پیاده شد
حامی دستش را گرفت