eitaa logo
آوای دღل
445 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
2.1هزار ویدیو
48 فایل
📚 آوای دل جایی برای اندیشه، احساس و نگاه تازه به زندگی. از الهام و دانستنی تا تجربه و هنر — همه در یک جا. با ما همراه باشید؛ جایی که هر محتوا، صدایی از دل دارد. 🌿 https://eitaa.com/avayedel0
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هر ازگاهی خودت را هرَس کن... شاخه های اضافیت را بزن پای تمام شاخه بریده هایت بایست تمام سختی هایت دردهایت وخاطرات بدت را باغبانی کن سبک کن فکرت را از هرچه آزارت می‌دهد. 🌸 ✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴ 『@avayedel0』 ┅✧❁☀️❁✧┅
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وَ تَوَفَّنا فی سَبیلِکَ و جان ما را برای خودت بگیر ♥️ شما صدای امام شهیدمان را می‌شنوید. ✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴ 『@avayedel0』 ┅✧❁☀️❁✧┅
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
*♦️افشاگری فیلمبردار بیت از رفتار عجیب برخی از مسئولین با رهبر شهید* ✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴ 『@avayedel0』 ┅✧❁☀️❁✧┅
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‼️به رهبر نگید آقا مجتبی ... جریانی داره مرتبه رهبری رو پایین میاره ... 🔺️گفتگوی تلویزیونی 👈جریانی که زیارت عاشورا اون رو افشا کرده ...اینو به همه بگید فرهنگ سازی کن ✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴ 『@avayedel0』 ┅✧❁☀️❁✧┅
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مَنْ كُنْتُ مَوْلاَهُ فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلاَهُ https://eitaa.com/avayedel0
«در اوج ویرانی، ساختمان‌ها فرو می‌ریزند، اما مهربانیِ انسانی تنها چیزی است که زیر آوارِ جنگ هم پابرجا می‌ماند.»
‌ ● هر گفتگوی ما با فرزندمون، یه سرمایه‌گذاری برای آینده رابطمونه. 💎 ● در واقع فرزند ما صدای ما را نمی‌شنوه، او " لحن" ما رو می‌خونه. ● اما چطور با فرزندمون صحبت کنیم که پیام " دوستت دارم" پشت کلمه‌ها گم نشه؟🧐 ‌ https://eitaa.com/avayedel0
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱اخلاق بندگی🌱 🌙 استاد جاودان: 🔆 خدا قول داده... https://eitaa.com/avayedel0
خون دلی که لعل شد.pdf
حجم: 26.1M
✨ روایتی از جنسِ صبر، عشق و روشنایی؛ از قلمِ رهبرِ شهید! ✨ گاهی کلمات، تنها نوشته نیستند؛ قصه‌ی عمری رنج و استقامت‌اند که به گوهرِ دانایی بدل شده‌اند. «خون دلی که لعل شد»، خودنوشتِ رهبر شهید انقلاب؛ روایتی عمیق از جنسِ صبر، از جنسِ عبور از سختی‌ها و رسیدن به اوجِ روشنایی است. این‌بار اجازه بده این روایتِ ناب، از زبانِ خودِ ایشان، در گوشِ جانت زمزمه شود. آواهایِ روایتگر، تراکتِ صوتیِ این کتاب را به گوشت می‌رسانند و نسخه‌ی الکترونیکی‌اش در کتابخوان «طاقچه»، آغوش گشوده است تا با خواندنش، همسفرِ لحظه‌هایِ نابِ این تاریخِ پر افتخار شوی. 🎁 هدیه‌ای برای درکِ عمیق‌ترِ تاریخ و اندیشه: به پاسِ همراهیِ تو با دنیایِ کتاب و حقیقت، می‌توانی این تجربه‌ی بی‌نظیر را با ۷۰٪ تخفیفِ ویژه از طاقچه دریافت کنی. گاه باید به تماشایِ رنج‌هایِ سازنده‌ی بزرگان نشست تا قدرِ مسیرِ پیش رو را بیش‌تر بدانیم... با ما همراه شو؛ بشنو، بخوان و بگذار این کلماتِ الهام‌بخش در دلت جوانه بزنند. 🌱 📍 منتظرت هستیم در قفسه‌هایِ دیجیتالِ طاقچه.
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞عمو موتور گازیتو اینجا نبند! فرمانده تیپ داره میاد! یه انیمیشن زیبا از شهیدی که بهش میگفتن اوس عبدالحسین ✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴ 『@avayedel0』 ┅✧❁☀️❁✧┅
آوای دღل
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان پیچک💖 قسمت۳۰ نیما به سختی شروع به صحبت کرد: ×ت..تاجیک..رف..رفت دنبال..صبوری..اون س
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان پیچک💖 قسمت۳۱ با دیدن خواب وحشتناکی از جا پریدم..خواب دیدم توی کوهستانی گیر افتادم و چند گرگ قصد حمله به من رو دارن..یکی از گرگ ها به سمتم خیز برداشت که مردی که فقط شبحی ازش قابل دیدن بود جلو پرید..من فرار کردم اما به وضوح دیدم که گرگ پهلوی اون مرد رو درید.. نگاهی به ساعت انداختم..نزدیک اذان صبح بود..پنجره رو باز کردم..هوا به وضوح سرد بود اما بدن من گر گرفته بود..بافتم درآوردم و با لباسی نازک خودم رو به آغوش سرما سپردم..یک ربعی توی اون حالت بودم که صدای اذان شنیدم..لرز خفیفی به تنم نشست..پنجره رو بستم و وضو گرفتم..سر نماز با خدای خودم راز و نیاز کردن.. اشک ریختم..دعا کردم و قرآن خوندم..خدا رو شکر که مامان اینجا نبود وگرنه برای پریشون احوالیم هیچ دلیلی نمیتونستم براش بیارم..دلم آغوش مادرانه می‌خواست ولی اگه مامانم می‌فهمید تنها بچش وارد چه بازی خطرناکی شده دور از جونش سکته می‌کرد.. دائم صحنه های خوابم جلوی چشمم بود..احساس می کردم رویای صادقه هست..خوابش انقدر واضح بود که انگار اون اتفاق داشت جایی می افتاد و من داشتم از دریچه ای تماشا می‌کردم.. خیلی سعی کردم اونو به اتفاقات احتمالی که داشت در رابطه با قضایای اخیر رخ میداد،ربط ندم اما نمیتونستم که خودمو گول بزنم..انقدر توی فکر و خیال غرق شدم که سپیده زد..بی اشتها و به زور دو قلپ چایی خوردم و به سمت شرکت راه افتادم..به جلوی شرکت که رسیدم همهمه ای بر پا بود..از بین حجم زیاد جمعیت آقا یحیی دیدم به سمتش رفتم.. +سلام آقا یحیی..چه خبر شده.. ×سلام..والا چی بگم..مامور ها اومدن نیم ساعت پیش آقا آرش بردن..گفتن یه تعداد سوال دارن ازش..بعدم‌ شرکت پلمپ کردن و رفتن..معلوم نیست چه خبره اینجا.. حدس هایی می‌زدم.. یعنی جدم صبوری ثابت شده بود؟ فورا به کلانتری که آقا یحیی گفته بود رفتم..با هزار دنگ و فنگ‌ و التماس که خود من اطلاعاتی از صبوری جوع کرده بودم اجازه دادن با بازپرس پرونده صحبت کنم.. -راستش خانم، شما و اون آقایون بسیار کار خطرناکی کردید که وارد این ماجرا شدید..اما خب به هر حال فرامرز صبوری دستگیر شد..پسرش هم فعلا بازداشته تا از بی‌گناهیش مطمئن بشیم..فعلا که مدرکی علیهش نیست.. +آقای... -داودی هستم.. +بله آقای داودی..از دوستان من چه خبر حالشون خوبه؟ -متاسفانه یکیشون در راه دفاع از هم وطن هاش به شهادت رسید..یه مرد جوون بود که متاسفانه اسمش نمیدونم..اون آقای مسن تر هم زخمی شد..صبوری می‌خواست کارشو تموم کنه که خوشبختانه مامورین ما به موقع رسیدن و اجازه ندادن.. با صدایی لرزان گفتم: +الان کجان؟میتونم باهاشون صحبت کنم؟ -برای طی شدن فرایند های قانونی دو سه روزی ارومیه می‌مونن و بعد به همراه پیکر اون مرحوم برمیگردن.. با قدم های سست از کلانتری خارج شدم..تصور اینکه هر کدوم از اون ها رو از دست داده باشم برام سخت بود..دروغ چرا؟ اگه اون مرد شهاب بود که از پا درمیام... 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸