5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدایا همه چیز رو
O Lord, show me
اونجوری که هستن
everything as
به من نشون بده
it is.
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
به سوی نور30.mp3
زمان:
حجم:
13.1M
📚 مجله صوتی شنیدنی: «به سوی نور»
👈🎧 #قسمت_سی_اُم 30
🎙 به کلام و تنظیم : #مصطفی_صالحی
#نشر دهید به نیّت سربازی امام مهربانمان: زمینه ساز ظهور و حضورش باشیم
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
💔به آن کسی که
بار اندوه بر شانهاش
سنگینی میکند،بگو:
آسوده باش،پروردگارت
حالت را میداند!
#انگیزشی
#شادی_آرامش
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
آوای دღل
#فایل_صوتی_روانشناسی_قلب 1 🎧آنچه خواهید شنید؛ ❣️خروجی های قلب تو... نشون ميده؛ چقدر دلت
@ostad_shojaeروانشناسی قلب 02.mp3
زمان:
حجم:
7.6M
#فایل_صوتی_روانشناسی_قلب 2
🎧آنچه خواهید شنید ؛
❣️چرا حال قلب ما،
با اشتباهات،تمسخرها،توهین ها،وتحقیرهای دیگران...
براحتی خراب میشه؟
🔻چرا پایه های دل ما...
به آسانی می لرزه ؟
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مردم غدیر از راه رسید بسم الله...
#عید_غدیر #غدیر
#تبلیغ_عید_غدیر_واجب_است
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
آرام باش
آنجا که دیگر راهی نیست، خدا راه می گشاید ...
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
۴ روز مانــده تا عید غدیر خم
الْحَمْـــدُلِلَّهِ الَّــــــذِی جَعَلَنَا مِــنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلاَیَةأَمِیرِالْمُؤْمِنِین وَ الْأَئِمَّةِ عَلَیْهِمُ السَّــــــلاَمُ
#عید_غدیر_خم
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
آوای دღل
🔰🎙پادکست افول/ قسمت سیزدهم: باران رکود آورد! 🔻اگه دوست داری دربارهی تاریخ آمریکا بدونی و در این شر
✔️🔈 ادامه پادکست افول( قسمت چهاردهم):
پادکست افولافول(1).mp3
زمان:
حجم:
23.5M
🔰🎙پادکست افول/ قسمت چهاردهم: آمریکا در جنگ جهانی دوم
🔻اگه دوست داری دربارهی تاریخ آمریکا بدونی و در این شرایط حوصلهی کتاب خوندن نداری، افول رو از دست نده!
گویندگان: #احمد_شجاعی #محمدجواد_محمودی
تهیه و تولید: سیاحت غرب
#افول
#آمریکا
#پادکست
616.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💐میلاد نور و معرفت، خورشید سامرا، حضرت امام علی النقی الهادی علیهالسلام مبارکباد💐
#میلاد_امام_هادی
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
آوای دღل
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان پیچک💖 قسمت۳۲ از اون روز کار من شده بود دعا..به خدا میگفتم تو یه احساس پاک و مقدس تو
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان پیچک💖
قسمت۳۳
توی ماشین شهاب پشت فرمون بود و تاجیک کنارش..من و فرهاد هم عقب نشسته بودیم..رادیو روشن بود که یکدفعه آهنگ سلام آخر از خواجه امیری پخش شد..این آهنگ همینجوریش توی شرایط عادی منو به گریه میانداخت،چه برسه به حالا که غم از دست دادن یک دوست روی دلم سنگینی میکرد.. همه توی سکوت به آهنگ گوش میدادیم.. طولی نکشید که سیل اشک هام روون شد و منظر پشت شیشه ماشین تار شد..هیچ وقت به خاطر اینکه همیشه نسبت به نیما ظن بد داشتم ،خودمو نمیبخشم..با صدایی گرفته پرسیدم:
+کی جنازه رو تحویل میگیرید..
تاجیک جواب داد:
-جنازه آماده تحویله.. دارم دنبال قبر و سنگمیگردم که دفنش کنیم..
+خانوادش چی؟
-پدر و مادرش حدودا چهار پنج سال پیش توی تصادف فوت کردن..فقط یک خواهر دانشجو داره که بهش زنگ زدیم..اصفهان درس میخونه..گفت فورا خودشو میرسونه..
+بمیرم برای دلش..تنها آدم زندگیشو از دست داد..سخته از راه طولانی بیای تا جسد عزیزتو تحویل بگیری..
شهاب بالاخره به حرف اومد ولی از لحنش مشخص بود که داره بغضش رو سرکوب میکنه:
÷نمیذارم آب توی دلش تکون بخوره..خودم میشم برادرش..باید درسشو بخونه..هر کاری نیما تاحالا براش میکرده،من از این به بعد انجام میدم..خرج زندگی و تحصیلش با خودمه..شاید اینطوری دینم به نیما ادا بشه..من خیلی رنجوندمش..خدا کنه ازم بگذره..
فرهاد جواب داد:
×اگه از قضاوت هایی که کردی پشیمونی،پس شک رو بذار کنار..نیمایی که من میشناختم بخشنده تر از این حرف ها بود..
رسیدم به خونه و تشکر کردم..حدودا ساعت ۸ شب بود..داشتم برای شام کنسرو تن ماهی گرم میکردم که زنگ خونه به صدا دراومد..دوربین آیفون شهاب رو نشون میداد..درو زدم تا بیاد بالا..نگرانی از حضور بی موقعش اینجا باعث شد ترس از همسایه ها رو فراموش کنم..اصلا چرا باید نگران حرف مردم باشم وقتی کار اشتباهی نکردم؟؟!!منتظرش بودم که از پله ها بالا اومد..خواستم بهش سلام کنم که چشمم به دختر ریز نقش خورد که آروم به همراهش از پله ها بالا میاومد..نزدیکم که شدن اول شهاب سلام کرد..وقتی جوابشو دادم با تعجب به دختر زل زدم که اونم با صدای نحیفش سلام کرد..چشمای قشنگ سبز رنگش پرآب بود..مشخص بود گریه کرده..
+سلام عزیزدلم..
شهاب با لبخند شیرینی گفت:
-مهمون نمیخوای؟
+چرا که نه..بفرمایید داخل..
دخترک روش نمیشد..مشخص بود خجالت میکشه..دستمو گذاشتم پشتش و آروم به داخل هلش دادم..وارد شد و بی صدا به سمت مبل ها رفت و نشست..
به آرومی از شهاب پرسیدم:
+چقدر نازه..کی هست؟
-ندا..خواهر نیما..تازه اتوبوسش رسیده..خواستم ببرمش خونه نیما که دیدم خوب نیست توی این شرایط تنها باشه..بعد فکر کردم ببرمش خونه خودم که دیدم معذب میشه..گفتم اینجا بهترین جاست..تو که ناراحت نمیشی تا وقتی تهرانه پیشت بمونه؟
+نیکی و پرسش؟خوب کاری کردی..حالا بیا تو..
-نه دیگه میرم خونه..مراقب خودتون باشید..چیزی لازم داشتی زنگ بزن..
+باشه ممنون..
چمدون کوچیک سرمه ای رنگ ندا رو داخل خونه گذاشت و عقبگرد کرد که بره..
+شهاب..
-بله؟
+چقدر خوبه اگه همه آدم ها توی شرایط سخت زندگیشون یکی مثل تو داشته باشن تا حمایتشون کنه..
فورا بعد از گفتن این جمله درو بستم و بهش تکیه دادم..باورش برام سخت بود که این حرف ها رو زدم ولی باید میگفتم..این شاید یکی از معدود جمله هایی بود که توی زندگیم از صمیم قلب گفتم..صورتم گر گرفته بود و حدس میزدم سرخ شده..چشمم به ندا افتاد که همچنان سر به زیر نشسته بود..واقعا که!!انگار نه انگار مهمون دارم..وایستادم توی عالم هپروت سیر میکنم..با لبخندی که روی چهره نشوندم، به سمتش رفتم...
🌸🌸🌸🌸🌸🌸