179.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نیایش صبحگاهی 🌼🍃
🌼 بارالهی
بر آستان پر مهرت
متبرک میکنم روزم را
و از دل میکنم یادت ، تا بدانی
تو مهربان خدای منی
🌼خدای مهربانم
دراین صبح زیبا
آرامش، شادمانی، امنیت
عشق، محبت وبرکت را
به عزیزان ودوستانم هدیه بفرما🌼
#الهی_آمین
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
اینجا هر روز از اول قرآن به ترتیب
با هم#یک_صفحه_قرآن میخونیم و ثوابش رو هدیه میدهیم
به آقا امام زمان ♥️
💎#آرامشِ_با_قرآن
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
💠 #حدیث روز 💠
💎 جبران کوتاهی با تصمیم قاطع
🔻امام هادی علیهالسلام:
«اَذْکُرْ حَسَراتِ التَّفْرِیطِ بِاَخْذِ تَقْدیمِ الْحَزْمِ»
❇️ افسوسهای ناشی از کوتاهی را، با اتخاذ تصمیم قاطع و آیندهنگر جبران کن.
📚 بحارالانوار، ج۷۵، ص۳۷۰
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
🌸 به دنیا آمده اِبنُ الرّضای دوّمِ عالَم
🌸 مزیّن گشته از یُمنِ قُدومَش کعبه و زمزم
🌸 شده ذیالحجّه نورانیتر از یُمنِ قُدومِ او
🌸 گلستانها گرفته از قُدومَش عطر و رنگ و رو
🍀ولادت با سعادت امام دهم، حضرت علی النقی الهادی علیهالسلام مبارک باد.
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
زندگی
زندگی کن انگار که فردایی وجود ندارد، عشق بورز گویی هیچگاه دلت نشکسته، بخوان آنگونه که کسی صدایت را نمیشنود، بخند انگار کسی گوش نمیدهد.
Live as if there were no morrow; love as if you heart was no broken, sing and laugh as if no one heard!
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
به سوی نور31.mp3
زمان:
حجم:
12.8M
📚 مجله صوتی شنیدنی: «به سوی نور»
👈🎧 #قسمت_سی_و_یکم 31
🎙 به کلام و تنظیم : #مصطفی_صالحی
#نشر دهید به نیّت سربازی امام مهربانمان: زمینه ساز ظهور و حضورش باشیم
@ostad_shojaeروانشناسی قلب 03.mp3
زمان:
حجم:
7.5M
#فایل_صوتی_روانشناسی_قلب
🎧آنچه خواهید شنید؛
❣️ اگر قلبت، شاد نیست!
اگر نمازت،حال دلت رو خوب نمی کنه!
اگر دلت، ناآرام و غمگینه!
🔻قلبت،مریض شده؛
تا دیر نشده درمانش کن😊
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
آوای دღل
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان پیچک💖 قسمت۳۳ توی ماشین شهاب پشت فرمون بود و تاجیک کنارش..من و فرهاد هم عقب نشسته بود
🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان پیچک💖
قسمت۳۴
+خب عزیزم حالت چطوره؟
-ممنون..آقا شهاب گفت اسمتون سایه خانومه درسته؟
+نه
-ای وای..حتما من اشتباه شنیدم..
+اسمم سایه هست..خانوم و اینجور چیزا هم پس و پیشش نداره..نباید خیلی اختلاف سنی داشته باشیم اصلا تو چند سالته؟
۱۹+خب دیگه هم سن هستیم تقریبا لطفا با من راحت باش..اصلا از رسمی صحبت کردن خوشم نمیاد..احساس میکنم ۴۰-۵۰سالمه..
-باشه سایه جون..
+حتما گرسنهای..پا شو بریم شام بخوریم..
سر شام یه کم دیگه باهاش صحبت کردم و تونستم به سختی یخشو باز کنم..خیلی خجالتی بود.. بعد از جمع کردن میز دوباره کنار هم نشستیم..
+ببخشید ندا جان..زندگی مجردیه دیگه..اگه میدونستم قراره برام مهمون بیاد،بیشتر برای غذا تدارک میدیدم..
-این چه حرفیه..شرمنده بهت زحمت دادم..تازه من خودم خوابگاهی هستم..توی خوابگاه کنسرو برای شام خیلی هم لاکچریه..
+راستی چی میخونی؟
-داروسازی..
+دانشگاه دولتی؟
-بله..
+باریکلا..معلومه خرخونی هااااا..
خواستم بخندم که دیدم چند ثانیه ای ساکت شد..بعدش چشماش پر از اشک شد و یهو زد زیر گریه و مثل ابر بهار زار زد..
هول کرده در آغوشش گرفتم و گفتم:
+ندا عزیزم چی شد؟من حرف بدی زدم؟ناراحتت کردم؟
-نه..نگران نباش..خرخون تکه کلام نیما بود..همیشه با این کلمه حرصم میداد..اما الان لهله میزنم برای این که یه بار دیگه از زبونش بشنوم..
+من زیاد نمیشناختمش اما توی همین مدت کوتاه فهمیدم پسر آقاییه.. خدا بهت صبر بده..
-بعد از فوت مامان و بابا خواستم قید درسخواندن رو بزنم..داداشم مگه چقدر سن داشت که از پس مخارج زندگی بربیاد؟گفتم کار میکنم که هم کمک خرجش باشم و هم خرج تحصیلم بهش تحمیل نشه..(تلخ خندید)وقتی بهش از تصمیمی که گرفتم گفتم،تعلل نکرد..یکی خوابوند زیر گوشم و داد زد یعنی من انقدر بیغیرتم که بذارم آرزوی تنها خواهرم به حسرت تبدیل بشه؟من که میدونم تو عاشق درس و دانشگاهی..میخوای عذابم بدی؟
نذاشت آب توی دلم تکون بخوره..بهترین مدرسه ثبت نامم کرد و فرستادم کلاس کنکور..بعدم رفتم دانشگاه..اگه به خاطر کمک به آقا شهاب برای انتقام از اون نامرد وارد این جریان نمیشد و دوستش کشته نمیشد الان پیشم بود..
+کمک به شهاب؟
-بله آقا شهاب ازش برای انتقام خون برادرش کمک خواست..
فهمیدم ندا اصلا خبر نداره که نیما خودش توی دار و دسته صبوری بوده و براش یه داستانی سر هم کردن..
+ندا جان.همه ما یه روزی باید از این دنیا بریم..چه بهتر که مرگمون به زیباترین شکل ممکن اتفاق بیفته..مگه چند درصد آدما این توفیق رو دارن که جونشون رو برای نجات آدمای دیگه بذارن؟برادر تو پیش حدا خیلی عزیز بود که اینطوری رفت..تو هم به جای غصه خوردن براش خیرات بده و سعی کن توی درس و زندگیت موفق باشی تا خوشحالش کنی..برادرت که سعادتمند شد،باید به فکر این باشی که خودت هم عاقبت به خیر بشی
-ظاهرا فردا صبح جنازه تحویل میدن..ما هیچ کس رو نداریم..پدرم پرورشگاهی بود و خانواده مادرم به خاطر همین با ازدواجشون مخالف بودن..وقتی مادرم پافشاری کرد،اون ها هم روی اعتقادات مزخرف خودشون اصرار کردن و طردش کردن..میشه شماها فردا بیاین سر خاک؟؟
+معلومه عزیزم
بعد از اینکه به سختی و با کمک آرامبخش ندا رو خوابوندم با آرش تماس گرفتم..گفت فردا صبح حدود ساعت۸ میاد دنبالمون تا بریم بهشت زهرا..من نه خوابم میومد و نه فرصتش رو داشتم..برای فردا باید یه چیزایی آماده میکردم.. شعله گاز رو روشن کردم و مقداری آرد داخل تابه ریختم و تفت دادم..بعد هم مقداری شهد درست کردم روغن داخل آرد ها ریختم و زمانیکه مخلوط شد بهش شهد رو اضافه کردم..زمانیکه حلوا ها آماده شد توی دو دیس ریختم و تزیین کردم و وقتی از گرما افتاد سلفون کشیدم و توی یخچال گذاشتم..دو بسته خرما از قبل داشتم که اون ها رو هم توی ظرف چیدم و روش پود نارگیل پاشیدم
فردا صبح نزدیک ساعت ۸ بود که زنگ زدن من و ندا لباس پوشیدیم و پایین رفتیم..به همراه آرش به بهشت زهرا رفتیم..فرهاد و تاجیک زودتر رفته بودن تا کار ها رو انجام بدن..جنازه توی زجه های ندا و گریه من و اشک های پنهانی دوستانش دفن شد.بعد از خیرات،به رستوران رفتیم.با بی اشتهایی کمی غذا خوردیم و تاجیک حدود صد پرس غذا هم سفارش داد و گفت میبره یه جایی توی حومه تهران بین مردمی که واقعا نیاز دارن پخش میکنه..شهاب و فرهاد ما رو رسوندن خونه و رفتن.ندا هنوز گریه میکرد.اجازه دادم خوب اشک بریزه..خودم هم پا به پاش اشک ریختم.شدیدا یاد بابام افتاده بودم و جای خالیش توی ذوقم میزد..هر دومون انقدر گریه کردیم که آروم گرفتیم چرا باید جلوی همدیگه رو می گرفتیم؟گریه برای همین مواقعه دیگه!آدم اگه غمش رو بیرون نریزه که غم باد میگیره..ندا سه روز پیش من بود و بعد برگشت اصفهان..قول داده بود که بهم زنگ بزنه خوشحال بودم که این دختر قوی تر از این بود که مثل بعضی ها که تا داغ عزیز میبینن از درس و زندگی میزنن وافسرده میشن،بی خیال زندگی