به سوی نور32.mp3
زمان:
حجم:
16.8M
📚 مجله صوتی شنیدنی: «به سوی نور»
👈🎧 #قسمت_سی_و_دوم 32
🎙 به کلام و تنظیم ادمین کانال: #مصطفی_صالحی
#نشر دهید به نیّت سربازی امام مهربانمان: زمینه ساز ظهور و حضورش باشیم
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『 https://eitaa.com/avayedel0 』
┅✧❁☀️❁✧┅
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
۲ روز مانــده تا عید غدیر خم
الْحَمْـــدُلِلَّهِ الَّــــــذِی جَعَلَنَا مِــنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلاَیَةأَمِیرِالْمُؤْمِنِین وَ الْأَئِمَّةِ عَلَیْهِمُ السَّــــــلاَمُ
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
۱۴۰۰ سال است جهان دارد تقاص پشت کردن به غدیر را پس می دهد!
#کلیپ
#استاد_شجاعی
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『 https://eitaa.com/avayedel0 』
┅✧❁☀️❁✧┅
14.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عجب سخنرانی نابی👏👏👏
تبلیغ_غدیر_واجب_است...
درنشر مطالب سهیم شوید، صدقه جاریه است🌺🍃
.
#عید_غدیر
#فقط_حیدر_امیرالمومنین_است
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『 https://eitaa.com/avayedel0 』
┅✧❁☀️❁✧┅
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ثواب اطعام غدیر
حجت الاسلام حامد کاشانی🌱
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『 https://eitaa.com/avayedel0 』
┅✧❁☀️❁✧┅
@ostad_shojaeغدیر یعنی چه؟.mp3
زمان:
حجم:
12.9M
پیام غدیر: مهدوی باش!
۱. علت عظمت و قدرت سازندگی عید غدیر چیست؟
02:59
۲. درک و جذب قدرت قدری غدیر، وابسته به شناخت ما از قدر و قیمت خودمان است.
04:31
۳. چرا ما غالباً از درک باطن غدیر محروم میمانیم؟
06:59
۴. بدون درک نیاز به امام، روز غدیر شناخته و درک نمیشود!
08:38
۵. فاجعۀ انکار غدیر؛ خسارتی به بلندای تاریخ!
14:11
۶. ایرانیان، ملتی که همیشه به موقع پایکار امام بودند
15:56
۷. غدیر یعنی ما بدون داشتن امام و پیوند با او، تلف میشویم!
16:21
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『 https://eitaa.com/avayedel0 』
┅✧❁☀️❁✧┅
آوای دღل
🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان پیچک💖 قسمت۳۴ +خب عزیزم حالت چطوره؟ -ممنون..آقا شهاب گفت اسمتون سایه خانومه درسته؟ +نه -
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان پیچک💖
قسمت۳۵
دو روز بود که تونسته بودم به عنوان یک فروشنده توی یکی از پوتیک های پاساژ معروف محله ونک مشغول بشم..کارش به شدت حوصله سر بر بود..سر و کله زدن با خانومای سخت پسند بالاشهر کلافم میکرد ولی خب چاره ای نبود..نمیتونستم که ول بچرخم..ساعت۲ ظهر رو نشون میداد..احتمالا الان دیگه دادگاه شروع شده..دیشب تاجیک باهام تماس گرفت و من مطمئنش کردم که علاقهای به حضور توی دادگاه ندارم..یکی دو ساعت گذشته بود که موبایلم زنگ خورد..از خانمی که بین انتخاب رنگ سرمه ای و مشکی مانتوی مدنظرش سردرگم بود عذرخواهی کردم و جواب دادم..
+بله..
-سلام..
+بفرمایید..شما؟
-منم آرش..آرش صبوری..
+حال شما چطوره؟مگه اجازه میدن توی دادگاه موبایل ببرید؟
-ممنون..من نرفتم دادگاه..
+نرفتید؟چطور میشه؟شما نگران پدرتون نیستید؟
-روزی که خون جوون مردم رو میریخت باید فکر این روزها هم میکرد.. اصلا برام مهم نیست که چی میشه..باورش برام سخته که همه عمرم با یه هیولا زندگی کردم..میخوام فراموش کنم که اصلا پدری به اسم فرامرز صبوری دارم..
+چی بگم؟شرایط شما واقعا پیچیدست..نمیتونم بگم درک میکنم چون دروغ گفتم..
-ازت یه خواهشی داشتم..
+چی؟
-میشه بیای پیشم؟
+آقا آرش خواهش میکنم..من قبلا جواب شما رو دادم..
-میدونم..نمیخوام مجبور به هیچ کاری بکنمت.. فقط میخوام باهات حرف بزنم..خواهش میکنم سایه..فکر میکنم انقدر آدم بدی نباشم که لیاقت شنیده شدن حرف هام هم نداشته باشم..
+آخه..
-فقط نیم ساعت وقتت رو میگیرم..
+باشه..آدرس رو برام اساماس کنید..
-ممنون..خداحافظ..
+خداحافظ..
دو دل بودم که کار درستی کردم یا نه..ولی با خودم فکر کردم که آرش الان دلش شکسته..اسطورهای که هر کدوم از ما از بچگی از پدرمون میسازیم،ناگهان جلوی چشم هاش فرو ریخته..الان نیاز داره که صحبت کنه و خودشو اینجوری تخلیه کنه..وگرنه رفتهرفته غمش تبدیل به خشم و بعد هم کینه میشه..
×عزیزم من مشکی رو میبرم..
-بله الان میام براتون میذارم داخل کاور..
بعد از تعطیل کردن بوتیک به سمت کافه ای که آدرس داده بود به راه افتادم..زیاد دور نبود..تاکسی گرفتم و بیست دقیقه بعد جلوی محل قرار بودم..همین که کرایه حساب کردم گوشیم زنگ خورد..
+الو شهاب..
-تموم شد سایه..حکم اعدامش و مصادره اموالش صادر شد..آخ که نمیدونی چه حالی دارم..انگار یه وزنه دو تنی از روی سینم برداشته شده..انقدر سبکم که میتونم پرواز کنم..
+پس بیزحمت خودتو کنترل کن که ترافیک هوایی ایجاد نکنی..
-الان وقت مسخره بازیه؟
+باشه بابا..جدا از شوخی خیال منم راحت کردی..
-با بچه ها میخوایم بریم بیرون جشن بگیریم..خونه ای بیام دنبالت؟
+نه راستش..اومدم دیدن یکی از دوستام..عیب نداره یکی دو ساعت عقب بندازیم؟
-نه مشکلی نیست..فقط نیم ساعت قبل اینکه برسی خونه زنگ بزن که راه بیفتیم..
+باشه خداحافظ..
-فعلا..
کافش واقعا قشنگ و دنج بود با کلی گل و گیاه قشنگ..فضاش خیلی روح نواز بود..
×خوش آمدید خانم..میتونم کمکتون کنم؟
+سلام..بله..من با آقای صبوری قرار داشتم...
×آها پس شما مهمون ویژه آقا آرش هستید..ایشون توی لژ اختصاصی منتظرتون هستن..بفرمایید از این طرف..
مرد جوان من رو راهنمایی کرد..خدای من..اینجا از طبقه پایین کافه هم زیباتر بود..یه اتاقک شیشه ای بود که منظره شهر به خوبی دیده میشد.. با گیاهان و آبنما و قفس پرنده های خوش صدا..داخلش هم فقط یک میز بود که روی یکی از صندلی ها آرش نشسته بود..با دیدن من بلند شد و لبخندی زد و سلام کرد..جواب سلامش رو دادم..برام صندلی روبهروی خودشو بیرون کشید و نشستم..
-ممنون که اومدی..
+ممنون که دعوت کردی..اینجا خیلی زیباست..
-اینجا تنها جایی هست که مستقل از اون به اصطلاح پدرم دارم..با پول خودم ساختمش و مدیریتش میکنم..حتی دلم نمیخواد پامو توی خونهای بذارم که با اون زندگی کردم..از وقتی چهره واقعیشو شناختم،شب ها همینجا میخوابم تا یه جایی برای خودم دست و پا کنم..بیخیال این حرف ها..چی میخوری؟
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه افسانه ژاپنی هست که میگه:
"اگر به اتوبوس نرسیدی، شاید از یک تصادف جا موندی
اگر پذیرفته نشدی، شاید از جایی اشتباه نجات پیدا کردی
اگر کسی ترکت کرد، شاید داره جا رو برای کسی که قراره وارد زندگیت بشه باز میکنه."
گاهی خدا پشت چیزی که اول شبیه بدشانسیه داره ازت محافظت میکنه
به مسیرهای غیر منتظره اعتماد کن.
سلام صبح بخیر
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『 https://eitaa.com/avayedel0 』
┅✧❁☀️❁✧┅