به سوی نور36.mp3
زمان:
حجم:
14.1M
📚 مجله صوتی شنیدنی: «به سوی نور»
👈🎧 #قسمت_سی_و_ششم 36
🎙 به کلام و تنظیم ادمین کانال: #مصطفی_صالحی
#نشر دهید به نیّت سربازی امام مهربانمان: زمینه ساز ظهور و حضورش باشیم
یک روز به خودت میای که
دیگه زمانی برای کارهایی که
همیشه میخواستی انجام بدی نداری
همین حالا انجام بده...!!!
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📛 بازی به پایان رسید...
https://eitaa.com/avayedel0
آوای دღل
✔️🔈 ادامه پادکست افول( قسمت چهاردهم):
✔️🔈 ادامه پادکست افول( قسمت پانزدهم و شانزدهم):
@Western_Studies افول 15 #80(1).mp3
زمان:
حجم:
21.3M
🔰🎙پادکست افول/ قسمت پانزدهم: جنگ سرد بخش اول
🔻اگه دوست داری دربارهی تاریخ آمریکا بدونی و در این شرایط حوصلهی کتاب خوندن نداری، افول رو از دست نده!
گویندگان: #احمد_شجاعی #محمدجواد_محمودی
تهیه و تولید: سیاحت غرب
#افول
#آمریکا
#پادکست
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
@Western_Studies افول 16_mixdown.mp3
زمان:
حجم:
19.6M
🔰🎙پادکست افول/ قسمت شانزدهم: جنگ سرد بخش دوم
🔻اگه دوست داری دربارهی تاریخ آمریکا بدونی و در این شرایط حوصلهی کتاب خوندن نداری، افول رو از دست نده!
گویندگان: #احمد_شجاعی #محمدجواد_محمودی
تهیه و تولید: سیاحت غرب
#افول
#آمریکا
#پادکست
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
آوای دღل
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان پیچک💖 قسمت۳۹ آرش رو به روی سه مردی نشسته بود که با نگاه مشکوک بهش زل زده بودند.. ×
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان پیچک💖
قسمت۴۰
نمیدونستم چند روز یا هفته هست که اینجام..حسابش از دستم در رفته بود..توی این چند روز بیشتر از آب و غذا کتک خورده بودم..صبوری رو همون یکبار دیده بودم..زحمت کتک های روزانه رو نوچه هاش میکشیدن.. ازم میخواستن التماس کنم ولی کور خوندن..محال بود تن به این خفت بدم..من هیچ وقت سرمو جلوی کسی خم نکرده بودم..نه بی پولی،نه گرسنگی و تشنگی و نه حتی نجات جونم نمیتونست دلیل خوبی برای خوار شدنم باشه..پلک هام از شدت ضعف و درد به سختی باز میشد.. صدای فریاد و جر و بحثی از بیرون شنیدم و بعد در باز شد..مرد نسبتا مسنی با یک کیف داخل شد و بی صدا کنارم نشست..لحظاتی بعد یک دختر جوون هم داخل شد و آروم گوشه ای ایستاد..وقتی مرد در کیفش رو باز کرد،از وسایل داخلش فهمیدم که پزشکه..
+چه عجب!!! این اعمال بشردوستانه از این آدمکش ها بعیده..پس بالاخره يادشون افتاد که اینی که بی جون توی این زیر زمین بوگندو انداختن،آدم نه یه تیکه سنگ..
در حالیکه معاینم میکرد گفت:
-نبضت کند میزنه..فشار خونت پایینه..دستت شکسته و یکی از دنده هات احتمالا ترک برداشته..باید دعا کنیم خونریزی داخلی نکرده باشی..زخم هات چرک کرده و اگه به سرعت خالی نشه،عفونت کل بدنتو میگیره..اونوقت هنوز هم زبونت به نیش و کنایه باز میشه..شاید بهتره دهنت رو ببندی تا جون سالم به در ببری..
بعد هم بلند شد و رو به دختر یادداشتی داد و گفت:
-این دارو ها رو بگو براش تهیه کنن..انتقالش بدین به یکی از اتاق های بالا ولی با نهایت احتیاط..وقتی جاگیر شد،برای گچ گرفتن دستش خبرم کن..باید غذای مقوی بخوره که استخون هاش سریعتر جوش بخورن..سوپ قلم خیلی مفیده..دارو ها باید سر وقت داده بشن..
ناخودآگاه خندم گرفت ..
+دکتر جون فکر کردی من اومدم اینجا مهمونی ؟؟!! توقع داری اونی که این بلا رو سرم آورده برام غذا های اعیونی بیاره و یکی از بهترین اتاق هاشو واسم تدارک ببینه؟
حتی برنگشت تا نگاهم کنه و رفت..دختر دو تا بشکن زد و دو تا دختر دیگه وارد شدن..بی حرف به سمتم اومدن و آروم بلندم کردن..قفسه سینم تیر کشید..لبم رو محکم گاز گرفت تا فریاد نکشم..حواسشون بود به قسمت آسیبدیده دستم فشار وارد نکنن..بیرون اتاقک راهرویی بود که انتهاش به پله هایی ختم میشد.. از پله ها که بالا رفتیم اصلا انگار وارد دنیای دیگه ای شدم..این خونه وسیع و دلباز با پنجره های بزرگ و دکوراسیون شیک و گرونقیمت قابل مقایسه با اون زیرزمین حال بهم زن نبود.. از پله های مارپیچ انتهای پذیرایی بالا رفتیم و به راهروی بزرگی رسیدیم..در یکی از اتاق ها باز شد و من توی دلم طراح دکوراسیون این خونه رو تحسین کردم..هر کی هست خیلی کار درسته..روی تخت نرمی با پایه ها و تاج چوبی کندهکاری شده من رو نشوندن.. کمکم کردن که لباس های کثیف و پارمو با یک دست لباس تمیز و نو عوض کنم..بعد به آهستگی دراز کشیدم..انقدر گیج بودم که هیچ مخالفتی باهاشون نمیکردم..دکتر در زد و وارد شد..زخم هامو شست و شو داد و سرمی به دست سالمم وصل کرد..بعد هم همونجا دست شکستمو گچ گرفت..
-سعی کن زیاد تحرک نداشته باشی تا دندهات هم ترمیم بشه..دارو ها و غذا تو خوب و کامل و به موقع میخوری..توی سرم هم مسکن زدم و هم تقویتی..ضمنا حواست به زبونت هم باشه!!!
وقتی از اتاق رفت،یکی از دختر ها با سینی غذا وارد شد..زرشک پلو با مرغ بود و یه کاسه سوپ..بوش دیوونهکننده بود..دلم میخواست هجوم ببرم سمت سینی اما جلوی این دختره نمیتونستم..قاشق رو داخل سوپ فرو برد و خواست و به سمت دهنم آورد که اخم کردم و قاشق رو ازش گرفتم..
+چلاق که نیستم!!خودم بلدم بخورم..
بی صدا بهم زل زد..
+چیه میخوای اینجا بشینی؟بهم زل بزنی که غذا کوفتم میشه..پا شو برو بیرون..نترس مامانم بیست سال پیش بهم یاد داده چهجوری غذا بخورم!!
باز هم بدون اینکه کلمهای حرف بزنه پاشد و رفت بیرون..طی یک ربع بشقاب برنج و کاسه سوپ خالی شد..به یاد نمیآوردم تاحالا انقدر اشتها داشته باشم..در روباره باز شد..خواستم به دختره بتوپم که چرا راحتم نمیذاره که با دیدنش توی چارچوب در خشکم زد..
+تو؟؟!!
🌸🌸🌸🌸🌸
﷽
🔘✨ســـلام
🕊✨روزتـــون
🔘✨پر از خیر و برکت
🕊✨امروز دوشنبه↶
✧ 18خرداد 1۴۰۵ ه.ش
❖ 22 ذی الحجه ۱۴۴۷ ه.ق
✧ 8 ژوئن 2026 میلادی
┄┄┄┅┅❅✾❅┅┅┄┄┄
🔘✨↯ ذڪر روز ؛
🕊✨《 یا قاضی الحاجات》
🧡❤️سلامتی و تعجیل در فرج آقا امام زمان نفری ۳ تا سوره توحید که ثوابی برابر با یه ختم قرآن داره تلاوت میکنیم🌹
#تقویم
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅