آوای دღل
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان پیچک💖 قسمت۴۱ با لبخندی جلو اومد.. -بهتری؟ +تو اینجا چیکار میکنی؟ -مثل اینکه خیلی شوک
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان پیچک💖
قسمت۴۲
✨دانای کل✨
در خونه تاجیک باز شد و شهاب و فرهاد با عصبانیت وارد شدند..شهاب از شدت خشم چمدونش رو پرتاب کرد که به میز عسلی برخورد کرد و شیشه وسط اون هزاران تکه شد..تا جیک با شنیدن صدای مهیب شکستن شیشه سراسیمه به هال اومد..رو به فرهاد پرسید:
×چی شده؟اون حرف ها که پشت تلفن زدی چی بود؟
به جای فرهاد،شهاب با عصبانیت فریاد زد:
÷چی میخواستی بشه؟چقدر گفتم پسره مورد اعتماد نیست؟جند بار گفتم بالا بری و پایین بیای این آخرش پسر همون صبوری ملعونه؟ما رو فرستاده دنبال نخود سیاه..
فرهاد گفت:
-شهاب یکم آروم باش..
بعد رو به تاجیک ادامه داد:
-ما رفتیم آنکارا به همون آدرسی که آرش داده بود..ولی اصلا خبری از ویلایی که گفت،نبود..به جاش یک کوره آجر پزی متروکه دیدیم..
×مطمئنید که درست رفتید؟
÷وای خدایا باورم نمیشه!!دنبال چی هستی؟آقا جان چرا نمیخوای بفهمی؟پسره سر کارمون گذاشته..رو دست خوردیم محمود خان تاجیک..بابا تو رو خدا بفهمید!!هنوز میخواید اثبات کنید که سوءتفاهم پیش اومده؟؟!!
-ما چندبار با آرش تماس گرفتیم..ولی در دسترس نبود..
×باید بریم پیش بازپرس پرونده..باید خبر بدیم بهش..
با مراجعه به بازپرس و استعلام و اعزام نیرو مشخص شده که آرش طی ۴۸ ساعت اخیر به خونه صبوری رجوع نکرده و کافه هم همون زمان به شکل وکالتی فروخته شده..با توجه به اینکه آرش با دوستان پدرش آشنایی داره،احتمال اینکه از طریق یکی از قاچاقچی ها از کشور خارج شده،قوی بود..شهاب فهمید که به همین راحتی تنها راه رسیدن به سایه رو از دست داده و فرهاد دائم از خودش میپرسید که کجا باید دنبال دختری که مثل خواهرش بود بگرده..هیچ سر نخی در دسترس نبود..اما تاجیک خودخوری میکرد.. احساس گناه زیادی داشت و هزاران بار خودش رو ملامت کرد که چرا انقدر راحت به آرش اعتماد کرده و به حرف شهاب گوش نداده..این فکر که به خاطر انتقام دخترش،دختر کس دیگری رو به خطر انداخته و معلوم نیست چه آینده شومی در انتظارش هست،مثل خوره عذابش میداد..
✨سایه✨
بعد از چند روز تونستم به سختی بلند بشم..کلافه بودم..هیچکس اینجا باهام حرف نمیزد..دخترایی که بهم رسیدگی میکردن جیک نمیزدند.. اگه چیزی میخواستم برام فراهم میشد اما کسی لام تا کام صداش در نمیومد..یکی دوباری هم آرش بهم سر زد که خودمو به خواب زدم..اصلا دلم نمیخواست توی صورتش نگاه کنم..اون با اعتماد من بازی کرده بود و این خیلی آزاردهنده هست..
نزدیک پنجره رفتم و به بیرون نگاه کردم..با دیدن تراس وسیعی که جلوی اون بود تعجب کردم که چطور تا حالا متوجهش نشده بودم..دستگیره در رو پشت پرده حریر پیدا کردم و بازش کردم..رفتم روی تراس و به نرده های خوشتراش مرمر اون تکیه زدم..جلوی روم باغ وسیعی دیدم که خدمتکار ها توش رفتوآمد میکردند..مسیری با سنگ ریزه درست شده بود که از جلوی پله های سفید در ورودی عمارت شروع میشد و از بین چمن ها راه خودش رو باز میکرد.. به میدونی میرسید که وسطش آبنمای زیبایی قرار داشت و یک راهش به سمت در خروجی میرفت که به دلیل فاصله زیاد به سختی دیده میشد.. راه سمت چپ به گلخونه شیشه ای گوشه باغ میرسید و سمت راست به سمت تاب بزرگ و میز و صندلی هایی میرسید که کنار استخر پر آب چیده شده بودند..روی یکی از صندلی ها زنی نشسته بود که چهرش به خوبی دیده نمیشد..چیزی که خیلی توجهم رو جلب کرد نخل های تزئینی بود که توی باغ کاشته شده بودند..تازه یادم افتاد هوا با توجه به اینکه توی پاییز بودیم نسبتا گرم بود..از خودم پرسیدم یعنی توی یکی از شهر های جنوبی هستیم..بعد گفتم محال ممکنه..یه آدم فراری که نمیاد توی همچین جای درندشتی که خیلی توی چشمه با این همه خدم و حشم زندگی کنه..پس...ترسیدم جمله نتیجهگیری رو به زبون بیارم..با سرعت وارد اتاق شدم و به سمت در دویدم..مرد قویهیکل کت و شلوار پوشیدهای کنارش ایستاده بود..به سمت پله ها دویدم که اونم بی هیچ حرفی پابهپای من دوید..توی طبقه پایین چشمم به السیدی بزرگی افتاد..به طرفش رفتم و کنترل رو از روی میز برداشتم و روشنش کردم..دیدم داره موزیک ویدئو ی عربی پخش میشه..کانال ها رو تند تند رد کردم..سریال،اخبار،برنامه کودک و تبلیغ داشت اما همش عربی بود..رو به مرد گفتم:
+اینجا دیگه کدوم خراب شدهای هست؟
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
.
🍃 بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ 🍃
🤲 الهی به امید تو
🗓 امروز چهارشنبه
20. خرداد ۱۴۰۵
24. ذی الحجه 1447
10. ژوئن 2026
📿 ذکر روز
یا حی یا قیوم
✅💜سلامتی و تعجیل در فرج آقا امام زمان نفری ۳ تا صلوات بفرستیم🌹
#تقویم
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
#سلام_مولاے_مڹ♥
ما بہ طلوع صبح دل انگیز ظہورت
بسیار مشتاقیم اگر چہ در تمناے
لحظہ بہ لحظہ ایڹ وصڸ ڪاهلیم
بہ یاریماڹ بیا
و خودت براے فرج دعاڪڹ
تا امیدماڹ بہ هر چہ زودتـر آمدنت،
شعلہور شود و قلبہایماڹ آرام بگیرد
و نواے جاڹهایماڹ گردد
#اللهم_عجـل_لولیـڪ_الفرج🌼
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
اینجا هر روز از اول قرآن به ترتیب
با هم#یک_صفحه_قرآن میخونیم و ثوابش رو هدیه میدهیم
به آقا امام زمان ♥️
💎#آرامشِ_با_قرآن
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
💠 #حدیث روز 💠
💎 حرص، راهی به سوی گناه
🔻امام حسن علیهالسلام:
«لَيْسَتِ العِفَّةُ بِدَافِعَةٍ رِزْقاً وَ لاَ الْحِرْصُ بِجَالِبٍ فَضْلاً فَإِنَّ الرِّزْقَ مَقْسُومٌ وَ اسْتِعْمَالُ الْحِرْصِ اسْتِعْمَالُ الْمَآثِمِ.»
➖ نه پاکدامنی، روزی را از انسان دور میکند
➖ و نه حرص، روزی بیشتری میآورد؛
➖ زیرا روزی تقسیم شده است و
➖ حرص ورزیدن، انسان را به گناهان میکشاند.
📚 تحف العقول، ص ۲۳۴
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صبح، یادآوری دوبارهی این حقیقت است که هنوز برای شروعی تازه فرصت داریم.
🌷روزتون بخیر و شادی 🌷
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
به سوی نور39.mp3
زمان:
حجم:
15.4M
📚 مجله صوتی شنیدنی: «به سوی نور»
👈🎧 #قسمت_سی_و_نُهم 39
🎙 به کلام و تنظیم مدیر کانال: #مصطفی_صالحی
#نشر دهید به نیّت سربازی امام مهربانمان: زمینه ساز ظهور و حضورش باشیم
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
16.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان کامل مباهله از زبان استاد عالی.
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 نماهنگ | مباهله؛ مظهر اقتدارِ ایمانی
✏️ رهبر شهید انقلاب: مباهله -که یاد آن را باید گرامی داشت و بسیار مهم است- در واقع مظهر اطمینان و اقتدار ایمانی و تکیهی بر حقّانیّت است و این، آن چیزی است که ما همیشه به آن احتیاج داریم. ۱۳۹۷/۶/۱۵
🌷 #روز_مباهله
🖥 @khamenei_reyhaneh