اینجا هر روز از اول قرآن به ترتیب
با هم#یک_صفحه_قرآن میخونیم و ثوابش رو هدیه میدهیم
به آقا امام زمان ♥️
💎#آرامشِ_با_قرآن
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
💠 #حدیث روز 💠
💎 احترام یکسان به فقیر و غنی
🔻امام رضا علیهالسلام:
«مَنْ لَقِىَ فَقِيراً مُسْلِماً فَسَلَّمَ عَلَيْهِ خِلَافَ سَلَامِهِ عَلَى الْأَغْنِيَاءِ لَقِىَ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَهُوَ عَلَيْهِ غَضْبَانُ.»
➖ هر کس مسلمان تهیدستی را دیدار کند و به او سلامی متفاوت از سلامی که به ثروتمندان میدهد بگوید، روز قیامت خداوند را در حالی ملاقات میکند که خدا بر او خشمگین است.
📚 عیون اخبار الرضا(ع)، ج ۲، ص ۵۷
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📛 داره میاد دوباره باز بوی محرم...🏴
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📛 ماتم ما امسال دوچندان است 💔
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رهبر شهید انقلاب پاسخ میدهد : چه چیزی باعث جنگ می شود؟
مقاومت یا ضعف نشان دادن؟
👤آقای عراقچی تو مصاحبه اخیرشون گفتند مقاومت ما در مذاکرات باعث جنگ شد!!!
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه ما ترامپ رو کشته بودیم، آمریکا با ما مذاکره میکرد؟
استاد شجاعی: می گن که رهبر بعدی را هم میکشیم، یک صدا از یک مسئول ما در نیامد. اگر الان رهبر ما را شهید بکنند، چه کسی عامل شهادت ایشون هست؟ کی این جرأت را داده است؟
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
@Western_Studies افول 19.mp3
زمان:
حجم:
17.1M
🔰🎙پادکست افول/ قسمت نوزدهم: جای پایی در قلب جهان
🔻اگه دوست داری دربارهی تاریخ آمریکا بدونی و در این شرایط حوصلهی کتاب خوندن نداری، افول رو از دست نده!
گویندگان: #احمد_شجاعی #محمدجواد_محمودی
تهیه و تولید: سیاحت غرب
#افول
#آمریکا
#پادکست
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 خواهش رهبر شهید از مسئولین؛ ۵ ماه قبل از شهادت که قلب انسان را به درد میآورد.
«خواهش میکنم مسئولین سیاسی روی این حرفها فکر کنند! حرف من اینه...»
#خطای_محاسباتی #رهبر_شهید
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
آوای دღل
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان پیچک💖 قسمت۴۵ با قدم های لرزون همراهش شدم..از عمران خارج شدیم و به سمت گلخونه رفتیم..
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان پیچک💖
قسمت۴۶
×تو ببند دهن کثیفتو..
خواست لگدی به پهلوی شهاب بزنه که پریدم جلوش و مانع شدم..
×تو به خاطر این لندهور داری گریه و التماس میکنی؟حاضری به خاطرش هر کاری بکنی؟
دیدم الانه که حرف هام نتیجه عکس بده..
+مگه نمیگی دوستم داری؟مگه نمیخوای با هم ازدواج کنیم؟خب من که دارم قبول میکنم..چه اهمیتی داره به خاطر چی؟وقتی کنار تو هستم دیگه مهم نیست که قبلا چه احساسی داشتم..اما اگه شهاب رو بکشی یا بهش آسیب برسونی به خداوندی خدا منم خودم رو میکشم..میدونی که میتونم راهش رو پیدا کنم...امروز نشد دو سال دیگه..اصلا ده سال دیگه..بالاخره این کارو میکنم..
×خیله خوب..نمیخواد انقدر مزخرف بگی..بدون اینکه بابا بفهمه برش میگردونم ایران..حالا پاشو برگرد توی عمارت..
+کی برش میگردونی؟
×به زودی زود..
+از کجا مطمئن بشم؟
×لعنت..این همه شک برای چیه؟
+تو خودت پسر تاجری..ما داریم معامله میکنیم..تو اگه مطمئن نباشی پولی در کاره حاضری جنس به طرف بدی؟
×میگم بچه ها فیلم بفرستن از اینکه هیکل نحسش رسیده تهران..خوبه؟حالا بلند شو..
از روی زمین بلند شدم و اشک هامو پاک کردم..نگاهی به شهاب انداختم..خواستم از در خارج بشم که صداش رو شنیدم..
÷نیاز نیست به خاطر من ازخودگذشتگی نشون بدی..مگه ما با هم نسبتی داریم خانم محترم؟اینکه توی خیالات دخترونه خودت غرق شدی دلیل نمیشه به من تعهد داشته باشی..
با حیرت نگاهش کردم..مگه این همون شهابی نبود که میگفت دلش برام تنگ شده؟!احساس کردم غرورم لگدمال شده..پوزخند آرش هم این حس بد رو تشدید میکرد.. فقط سریع از در خارج شدم..
✨دانای کل✨
فردای اون روز بعد از کلکل آرش و پدرش،قرار شد شهاب با چشم بسته به ایران برگرده تا هرگز متوجه نشه به کجا اومده..وقتی شهاب رو به ون داخل حیاط انتقال میدادن،آرزو کرد که کاش چشماش باز بود تا با نگاهش به سایه که احتمال میداد در حال تماشا کردنش باشه،میگفت که اون حرف ها دروغ بوده..اون حرف ها رو زد که سایه کمتر اذیت بشه..دوست نداشت بعد از رفتنش بیقراری کنه..میخواست تنفر جای عشق رو بگیره تا دختر بینوا بتونه با نبودش کنار بیاد..اما الان با خودش فکر میکرد مگه قراره سایه اینجا بمونه؟صبوری ها باید احمق باشن اگه تصور کردند که آرش آدمی هست که با این تشر ها و کتک های سر جای خودش بشینه..حالا انگیزه بیشتری برای گیر انداختن مجدد صبوری و البته پسرش داشت..در کنار خون برادرش حالا سایه هم بود..نمیتونست دختری که بعد از مدت ها همدمش شده و از قضا اون هم دوستش داره رو به این راحتی از دست بده..
توی ضلع شمالی عمارت هم سایه از پشت پنجره با چشمانی اشکبار مشغول نگاه کردن بود..دوست داشت همه چیز شهاب رو به خاطر بسپاره..قد و قامتش،سیاهی موهاش،قدم های استوارش حتی توی این شرایط..کاش چشماش باز بود که یک بار دیگه اون اقیانوس سیاه رو هم میدید..دلش گرفته بود از دست این مرد غیرقابل پیشبینی اما محال بود ذره ای از عشقش کم بشه..
وقتی سوار ون شد و ماشین از در حیاط خارج شد،آروم لب زد:
خداحافظ مرد من..
🌸🌸🌸🌸🌸🌸