🎨وقتی کودک نقاشی میکشد، دائما از او نپرسید: چی کشیدی؟
نقاشی و رنگبازی، فعالیتی برای تمرین مهارتهای دستورزی کودک و هماهنگی چشم و دست اوست.
این بازی خلاقیت کودک را پرورش داده و به او اجازه خیالپردازی می دهد.
کودک از نقاشی کردن لذت میبرد نه از نتیجه نقاشیاش. این لذت را با پرسیدن بیش از اندازه سوال «چی کشیدی» از او نگیریم.
خدایا
دستانمان خالیست
اما دلمان قرصه
چون تو هستی🌸🍃
به تو توکل میکنیم و
اطمینان داریم به قدرتت
دلخوشیم به بودنت
که تنهایمان نمیگذاری
بیشتر از همیشه مراقبمان باش!
شبتون بخیر🌙✨✨✨✨
☀️بسم الله الرحمن الرحیم☀️
🔰امروز چهارشنبه
7 شهریور 1403 هجرے شمسى🗓
23 صفر 1446 هجری قمرے🗓
28 اوت 2024 ميلادى🗓
🔘ذکر روز چهار شنبه
#یاحی_یاقیوم🌷
❇️دعای برکت روز:
🍀امام صادق(ع):وقتى صبح دمید بگو:
(الحَمدُللهِ فالِقِ الإِصباحِ، سُبحانَ رَبِّ المَساءِ وَالصَّباحِ، اللّهُمَّ صَبِّح آلَ مُحَمَّدٍ بِبَرَکَةٍ و عافِیَةٍ، و سُرورٍ و قُرَّةِ عَینٍ.اللّهُمَّ إنَّکَ تُنَزِّلُ بِاللَّیلِ وَالنَّهارِ ما تَشاءُ، فَأَنزِل عَلَیِّ و عَلى أهلِ بَیتی مِن بَرَکَةِ السَّماواتِ وَالأَرضِ رِزقا حَلالاً طَیِّبا واسِعا تُغنینی بِهِ عَن جَمیعِ خَلقِک)َ.
📘بحار الأنوارج87/ص356
🌤أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪَ ألْـفَـرَج🌤
آیه140🌹ازسوره بقره 🌹
أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطَ كانُوا هُوداً أَوْ نَصارى قُلْ أَ أَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللَّهُ وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللَّهِ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ
يا مىگوييد كه ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط، يهودى يا نصرانى بودند؟ بگو: شما بهتر مىدانيد يا خدا؟ (چرا حقيقت را كتمان مىكنيد؟) و چه كسى ستمكارتر است از آن كس كه گواهى و شهادت الهى را (دربارهى پيامبران) كه نزد اوست، كتمان كند و خدا از اعمال شما غافل نيست
آیه140🌹ازسوره بقره 🌹
أَمْ : يا اینکه
تَقُولُونَ: می گویید
إِنَّ :همانا
إِبْراهِيمَ :ابراهيم
وَ إِسْماعِيلَ :واسماعيل
وَ إِسْحاقَ:واسحاق
وَ يَعْقُوبَ :ویعقوب
وَ الْأَسْباطَ:ونوادگان يعقوب
كانُوا :بودند
هُوداً:یهودی
أَوْ :یا
نَصارى:نصارا
قُلْ:بگو
أَ أَنْتُمْ :آيا شما
أَعْلَمُ:داناترید
أَمِ :یا
اللَّهُ:الله
وَ مَنْ:وکیست
أَظْلَمُ :ستمكارتر
مِمَّنْ: ازکسی که
كَتَمَ:پنهان دارد
شَهادَةً:شهادتی را
عِنْدَهُ:که نزداوست
مِنَ:ازسوی
اللَّهِ : الله
وَ مَا :ونیست
اللَّهُ:الله
بِغافِلٍ :غافل
عَمَّا: ازآنچه
تَعْمَلُونَ:می کنید
#سلام_امام_زمانم🥀
🔅 السَّلَامُ عَلَیْکَ أَیُّهَا الْمُؤَمَّلُ لِإِحْیَاءِ الدَّوْلَةِ الشَّرِیفَةِ...
🌱سلام بر تو و بر امید فرح بخش آمدنت،
آنگاه که حکومت خدا را نشانمان میدهی و خشکسال آرزوهای ما را با باران مهربانی ات سیراب میکنی؛
🌿آنگونه که بعد از آن هیچ عطشی، هرگز بی تابمان نکند.
📚 صحیفه مهدیه،زیارت حضرت صاحب الامر در سرداب مقدس، ص610.
#مولایمن
🥀خوش آن صبحی که
با یاد شما آغاز میگرددخوشبخت آن دلی که
لبریز از هوای شماست خرم آن چشمی که
اشکبارِ فراق شماست
چه سربلندند منتظران امیدوار
که عمری در انتظار رویت خورشید،
در قلبها بذر مهر شما را کاشتهاند
بیچاره آن که دری غیر از سرای
مهر شما را کوبید...
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗نگاه خدا💗
قسمت10
عاطی: سارا بدون من چیکار میکنی؟
- هیچی یه بسته تخمه سیاه میخرم میخورم کیفشو میبرم...
زد به بازوم : خیلی دیونه ای
- حالا با کی میخوای بری ؟
عاطی: با شاهزاده رویاهام...
- کشتی منو با این شاهزاده یه دفعه تو رویاهات بچه دار نشی یه وقت...
دوباره اومد بغلم کرد: واااییی دلم واسه خل بازی هات تنگ میشه...
- خل تویی که تو رویا زندگی میکنی ،پاشو برو دیر میشه شاهزاده نگران میشه
عاطی: سارا زنگ بزنی براماااا ،من اخر هفته ها میام ،حتمن میام پیشت
- باشه وقت داشتم حتمن واست زنگ میزنم
عاطی: خیلی لوسی، تو نرفتی ثبت نام؟
- نه ،فردا میرم
عاطی: باشه ،خیلی دوستت دارم مواظب خودت باش
- الهیی قربونت برم من ،توهم مواظب خودت باش عاطفه که رفت ،فهمیدم که چقدر تنهام ،راست میگفت چه طور بدون عاطی زندگی کنم
فردا صبح زود بیدار شدم ،خیلی سخت بود که چشمامو باز کنم ولی به خاطر ثبت نام دانشگاه راه دیگه ای نداشتم مانتوی سرمه ای که بابا خریده بود و پوشیدم با یه مقنعه سرمه ای یه کم آرایش کردم و یه کم از موهای خرماییمو ریختم بیرون ( به چه جیگری شدم من ،پیش به سوی دانشگاه)
رسیدم دانشگاه ،وارد محوطه شدم دیدم یه عالم دخترو پسر بیرون وایستادن ،چقدرم با هم صمیمی بودن ( از بچگی رابطه خوبی با پسرا نداشتم نمیدونم چرا همیشه با دیدن پسرا تپش قلب میگرفتم،با اینکه همیشه خونه خاله زهرا میرفتیم و دوتا پسر خاله هم داشتم ،همیشه ازشون فراری بودم ،،خدا به خیر کنه اینجا رو )
ثبت ناممو زود انجام دادم ،انتخاب واحدامو هم کردم ،،سعی کردم بیشتر درسامو ساعت ده به بعد بگیرم که واسه خوابیدن اذیت نشم چه مخی ام من فقط یه کلاس و مجبور شدم ساعت ۸ بردارم ،،روزای کلاسمو هم از شنبه تا چهارشنبه گرفتم که خونه نباشم حوصلم سر بره ،
کارامو که انجام دادم رفتم خونه
لباسامو عوض کردم رفتم سر وقت غذا ،بابا ناهار خونه نمیاومد واسه همین یه چیز ساده واسه خودم درست کردم که واسه شام غذای خوب درست کنم
ساعت ۹ شب گوشیم زنگ خورد بابا رضا بود ،تو دلم گفتم حتمن میخواد بگه دیر میاد من شاممو بخورم...
- جانم بابا
بابا رضا: سارا بابا بیا دم در - کلید ندارین مگه؟
بابا رضا: دارم بیا کارت دارم دروباز کردم وااییی یه هاچ بک البالویی داشت منو چشمک میزد
بابا رضا اومد سمتم : اینم سویچش ،کادوی دانشگاهت
پریدم تو بغلش : واییی باباجووون عاشقتم، دیونتم ، نوکرتم...
بابا رضا: اووو چه خبرته ،مبارکت باشه
شامو که خوردیم...
به بابا شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاقم...
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
بعضی آدمها؛ انگار چوب اند...
تا عصبانی میشوند، آتش میگیرند،
و همه جا را دودآلود میکنند ،
همه جا را تیره و تار میکنند ،
اشک آدم را جاری می کنند...
ولی بعضیها این طور نیستند ؛
مثل عود اند...
وقتی یک حرف میزنی که ناراحت میشوند،
آتش میگیرند،
ولی بوی جوانمردی و انصاف میدهند ،
و هرگز نامردی نمیکنند...🌱🌱🌱
این است که می گویند:
هر کس را میخواهی بشناسی،
در وقت عصبانیت، در وقت خشم بشناس...🤍🌼