#سلام_امام_زمانم 🥀
🔅السَّلامُ عَلَیْكَ یا بابَ اللَّهِ و َدَیّانَ دینِهِ...
🌱سلام بر تو ای دروازه ارتباط با خدا که جز از درگاه تو به ساحت او راهی نیست!
🌱و سلام بر تو ای حکمفرمای دین، که نیکان و بدان را سزا خواهی داد...
📚زیارت آل یاسین_مفاتیح الجنان
┅┅┅┄❅🥀❅┄┅┅
سلام مهربان ترین پدر
آدینه ی نرگس بارانتان بخیر ، عزیز دل های ما
دلخوشیم به این جمعه های موعود ...
جمعه که می شود تمام حجم روز را پر از پولک های زرین صلوات می کنیم نذر آمدنتان ...
... و می دانیم یک روز ... یک روز خیلی خوبِ نزدیک ، غبار دلتنگی از صورت آدینه ها زدوده می شود و شما پر از لبخند و امید و صلح بازمی آیید ...
به همین زودی ...
به همین نزدیکی ...
🔵 دعايی مناسب با زمان غيبت
🟡 سيّد جليل القدر علی بن طاووس رحمه الله می فرمايد : در عالم خواب كسی را ديدم كه دعايی به من می آموخت كه مناسب است در دوران غيبت خوانده شود و الفاظ آن چنین است :
💠 يا مَنْ فَضَّلَ آلَ إِبْراهيمَ وَآلَ إِسْرائيلَ عَلَي الْعالَمينَ بِاخْتِيارِهِ، وَأَظْهَرَ في مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ عِزَّةَ اقْتِدارِهِ، وَأَوْدَعَ مُحَمَّداً صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَأَهْلَ بَيْتِهِ غَرائِبَ أَسْرارِهِ، [صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَآلِهِ]، وَاجْعَلْني مِنْ أَعْوانِ حُجَّتِكَ عَلي عِبادِكَ وَأَنْصارِهِ.
📚 منابع:
بحار الأنوار ج ۹۵ ص۳۳۶
النجم الثاقب ج۲ ص ۴۸۲
صحیفه مهدیه بخش ۶ دعای ۹ص ۳۶۶
#امام_زمان
#ادعیه_مهدی
#توسلات_مهدوی
#امام_زمان یعنی عصارهی تمام انبیا ...
خدمت به او، کار کردن برایش، نشر مناقبش، گسترش فضائلش، آن هم در عصر غیبتش، گوهری ناشناخته است و فردای قیامت در حسرت آنیم که چرا یک قدم بیشتر میتوانستیم و برنداشتیم ..!
|آیت الله وحید خراسانی|
┏━━━━━
🥀🥀
وارد یه مجلسی شدیم، اونجا یه آقایی حرکت زشت و زنندهای داشت، منم خیلی بدم اومد
وقتی مجلس تموم شد بہ احمد گفتم:
احمدآقا دیدیاون آقاهه چیکار کرد واقعا خجالت نکشید!
من همینجور حرف میزدم و احمد سکوت کرده بود.
باز حرفمو تکرار کردم بلکه ازش تایید بگیرم ؛ولی او همچنان در سکوت بود...
نارحت شدم بهش گفتم :
احمد آقا با دیوار که صحبت نمی کنم، با شمام! ..
احمد صداشو بالا برد و گفت:
"خانم من بہ سختی رفتم کربلا،
نمیخوام ثواب کربلامو بدم برای فلانی کہ تو داری غیبتشو میکنی..."
بہنقلازهمسرشهید
خلبان #شهید_احمد_قنبری
🌷پنج صلوات هدیه به ارواحطیبهشهدا
اَللّٰهُمَّصَلِّعَلَیمُحَمَّدٍوَآلِمُحَمَّدٍوَعَجِّلْفَرَجَهم
امروزمون رو مزین میکنیم به نام و یادِ شهید عزیز
#حواسمونو_جمع_کنیم
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
@poshtekhakrizhayeeshgh
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
آوای دღل
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗نگاه خدا💗 قسمت34 رفتم تو اتاقم مانتویی که بابا بهم کادو داد و پوشیدم با شالی که عاطی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗نگاه خدا💗
قسمت35
پروازمون تاخیر نداشت،سوار هواپیما شدیم
همیشه از لحظه بلند شدن هواپیما میترسیدم
چشمامو بستمو مثل بچه کوچیکا سرمو گذاشتم روی دست بابا کتشو چنگ میزدم
بیچاره کتشو اینقدر چنگ زدم چین افتاده بود
خیلی زود رسیدیم
از هوا پیما پیاده شدیم رفتم داخل فرودگاه چمدونامونو برداشتیم
رفتیم به سمت بیرون که عمو حسین و دیدم بیرون منتظر ما بود و دست تکون میداد
بابا و عمو حسین همدیگه رو بغل کردن - سلام عمو حسین
عمو حسین: سلا سارا جان خوبی ؟
عیدت مبارک
- عید شما هم مبارک ...
سوار ماشین شدیمو حرکت کردیم سمت خونه عمو حسین دل تو دلم نبود که سلما رو ببینم
چقدر دلم براش تنگ شده بود
رسیدیم خونه
عمو حسین با کلید در خونه رو باز کرد : یا الله ،یاالله ،صاحب خونه کجایین ،؟
مهمونای عزیزتون اومدن
خاله ساعده با سلما اومدن
خاله ساعده( بغلم کرد،گریه اش گرفته بود) سلام عزیزم ،سلام دخترم خیلی خوش اومد - سلام خاله جون مرسی
سلما: واییی مامان بزار منم بغلش کنم
خندم گرفت...
سلما : وااااییییی سارا چقدر خوشحالم که اینجایی - منم خیلی خوشحالم که میبینمت... (چمدونمو بردم اتاق سلما ، با اینکه اتاق خالی دیگه ای هم داشتن من همیشه دلم میخواست برم اتاق سلما ،واقعن اتاقش پر از انرژی بود و حالمو خوب میکرد
سلما رشته اش عکساسی بود
طراحیش هم بی نظیر بود
دیوارای اتاقش عکس بچه های فلسطینی و عکسای شهدا بود )
اینقدر خسته بودم که خواهش کردم یه کم استراحت کنم ،با صدای اذان از خواب بیدار شدم واییی که چقدر دلم برای این صدا تنگ شده بود ،انگار با رفتن مامان فاطمه این صدا هم تمام شده بود،بابا که صبح تا شب حجره بود ، روزای جمعه هم که خونه بود میرفت نماز جمعه یا مسجد چقدر دلتنگ این صدا بودم
بلند شدم لباسمو عوض کردم رفتم داخل پذیرایی سلما و خاله ساعده داشتن نماز میخوندن همیشه برام سوال بود اینجا خیلیا آزاد زندگی میکنن چرا اینا هنوز به یه چیزایی مقید هستن سلما که نمازش تمام شد اومد سمتم
سلما : سارا خانم نیومده خوابیدن و شروع کردیااا...
(نمیدونم چرا اتاق سلما میرم همش احساس خواب میکنم )
- ببخشید دیگه تقصیر من نیست ،مشکل اتاق توعه که مثل قرص خواب آور میمونه...
خاله ساعده: سارا جان بریم تو آشپز خونه یه چیزی بیارم بخوری - چشم
بابا رضا کجاست؟
خاله ساعده: همراه حسین آقا رفتن بیرون
سلما: واییی سارا چقدر حرف واسه گفتن دارم باهات...
- منم همین طور...
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸