4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#آیت_الله_ناصری
🌸 خداوند سریع الرضاست...
زود می بخشد و زود آشتی میکند...
#امام_زمان
🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊
🌷امام رضا علیه السلام میفرمایند:
سوره انعام یکجا نازل شد و ۷۰ هزار فرشته آن را بدرقه کردند که صدایشان به تسبیح تحلیل گفتن لا اله الا الله و تکبیر بلند بود.
هر کس آن را بخواند آن فرشتگان تا روز قیامت برای او تسبیح میکنند!
📕تفسیر اهل بیت علیه السلام جلد ۴ صفحه ۳۱۴
✔️وقتی از همه چیزو همه کس نا امید بودی یادت باشه:
"هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنتُمْ"
من باهاتم هرجا که باشی. (حدید آیه ۴)
"فإنَّکَ بأَعْیُنِنا"
مثل چشمام مراقبتم. (طور آیه ۴۸)
"و یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِب"
و بهت میرسونم از جایی که حتی فکرشم نمیکنی. (طلاق آیه ۳)
مکیال کهنه نمیشود! 🌱
▫️ ما یاد شما را فراموش نمیکنیم!
نامهی آن حضرت به شیخ مفید این مطلب را بازگو میکند که ضمن سخنان خود فرموده:
«اِنّا غیرُ مُهْمِلینَ لمُراعاتِکُم وَ لا ناسینَ لِذِکْرِکُمْ وَ لَوْلا ذَلکَ لَنَزَلَ بکُمُ اللَّأواءُ وَ اصْطَلَمَکُمُ الأَعْداءُ ...»
و همانا ما مراعات شما را وانمیگذاریم و یاد شما را فراموش نمیکنیم و اگر این نبود البته که گرفتاریها شما را فرا میگرفت و دشمنان ریشهکنتان میکردند ...
پس گوشهای دلت را باز کن و آمادهی خدمتگزاریش باش و فرمانش را اطاعت نمای که به خاطر اجابت دعوتش به تو امر فرموده، چنانکه در بخش گذشته آوردیم که آن حضرت علیهالسّلام به دوستانش دستور فرموده:
«وَ اکثروا الدُّعاءَ بتعجیل الفَرَج فانَّ ذَلِکَ فرجکم ...»
و بسیار دعا کنید برای تعجیل فَرَج که همان فَرَج شما است!
همین مقدار تذکّر در اینباره بس است و خداوند تعالی خود راهنما و هادی بندگان میباشد.
📚 مکیالالمکارم
مطالب مشابه🔍: #مکیال_کهنه_نمیشود #مکیال #دعا #توقیع #مفید #خدمتگزاری #اطاعت
آوای دღل
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗نگاه خدا💗 قسمت42 فهمیدم که اومده نجاتم بده ،باهم درگیر شدن منم از ترس فقط گریه میکردم
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗نگاه خدا💗
قسمت43
سلما : سارا جان ، بیدار شو ناهار بخوریم -من گشنم نیست شما بخورین
سلما: سارا گریه کردی؟
-( چشمام پر اشک شد ) نه چیزی نیست
سلما: چرا ،یه چیزی شده بگو چی شده؟
- تو رو خدا اذیتم نکن سلما ،لطفن تنهام بزار
سلما: باشه چشم سلما رفت و من دوباره شروع کردم بهگریه کردن ،هوا تاریک شده بود
در اتاقم باز شد ،نگاه کردم بابا رضاست
اومد کنار تخت نشست بابا رضا: سارا بابا ،
- جانم بابا
بابا رضا: چیزی شده ،چرا نمیای غذا نمیخوری؟
- فک کنم مریض شدم ،حالم خوب نیست
( بابا دستشو گذاشت روی سرم)
: واییی تب داری سارا،پاشو بریم دکتر - نه بابا جون قرص بخورم خوب میشم ( بابا از اتاق رفت بیرون و با سلما اومد ، سلما هم دیدن حالم فهمید که تب کردم )
سلما: عمو رضا نگران نباشین من امشب میمونم کنارش قرص هم میدم بخوره که تبش بیاد پایین
بابا رضا قبول کرد و رفت سلما هم رفت با قرص و یه تشک اب اومد کنارم نشست
سلما: پاشو این قرص و بخور
- دستت درد نکنه
( تمام تنم شروع کرده بود به لرزیدن )
سلما: مامان گفت که امروز با لباس خیس اومدی خونه سارا نمیخوای چیزی بگی
- ( بغضم ترکید ، ماجرا رو واسش تعریف کردم ،اونم شروع کرد به کریه کردن)
سلما: واییی سارا من که گفتم همراه ما بیا بیرون، اگه یه بلایی سرت میاومد ما جواب عمو رضا رو چی میدادیم ( منم فقط گریه میکردم)
سلما: حالا خدا رو شکر که اون اقا اومد نجاتت داد ( سلما گفت که احتمالن یه طلبه باید باشه چون عبا همراهش بود)
تا صبح سلما بالا سرم بود و پاشویم میکرد
صبح که بیدار شدم دیدم سلما نیست
لباسمو پوشیدم رفتم بیرون
خاله ساعده داخل آشپز خونه بود داشت غذا درست میکرد تا منو دید اومد سمتم
خاله ساعد: وااایییی ،چرا بلند شدی از جات ،برو تو اتاقت برات یه چیزی بیارم بخوری
- خاله جون سلما کجاست؟
خاله ساعده: رفته علی اقا رو برسونه فرودگاه ،الاناست که برگرده. ..
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸