eitaa logo
آوای دღل
430 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
2.1هزار ویدیو
50 فایل
📚 آوای دل جایی برای اندیشه، احساس و نگاه تازه به زندگی. از الهام و دانستنی تا تجربه و هنر — همه در یک جا. با ما همراه باشید؛ جایی که هر محتوا، صدایی از دل دارد. 🌿 https://eitaa.com/avayedel0
مشاهده در ایتا
دانلود
آیه239🌹ازسوره بقره 🌹 فَإِنْ خِفْتُمْ فَرِجالًا أَوْ رُكْباناً فَإِذا أَمِنْتُمْ فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَما عَلَّمَكُمْ ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ‌ پس اگر (از دشمن يا خطرى) بيم داشتيد، پياده يا سواره (به هر شكل كه مى‌توانيد نماز گزاريد) و آنگاه كه ايمن شديد خدا را ياد كنيد، همانگونه كه آنچه را نمى‌توانستيد بدانيد به شما آموخت آیه239🌹ازسوره بقره 🌹 فَإِنْ : پس اگر خِفْتُمْ :بیم داشتید فَرِجالًا :آنگاه پیاده أَوْ:یا رُكْباناً :سواره نماز بخوانید فَإِذا:و هنگامی که أَمِنْتُمْ:ایمن شدید فَاذْكُرُوا :آنگاه ياد کنید اللَّهَ :الله را كَما :چنان که عَلَّمَكُمْ :آموخت به شما ما:آنچه را لَمْ تَكُونُواتَعْلَمُونَ‌ :نمی دانستید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🥀 📖 السَّلاَمُ عَلَى الْمَهْدِيِّ الَّذِي وَعَدَ اللَّهُ بِهِ الْأُمَمَ... 🌱سلام بر آن مولایی که نام و یادش مرهم زخم های مومنان هر امّت در طول تاریخ بوده است. سلام بر او و بر روزی که همه ستم دیدگان، آمدنش را جشن خواهند گرفت. 📚 صحیفه مهدیه، زیارت پنجم حضرت بقیة الله ┄┅═✧❁✧═🥀 مرابِه‌غِیرِتُو‌نبود‌پناه‌مہدےجآن ڪِه‌من‌گدایم‌و‌هستے‌توشاهـ‌،مَہدےجآن درانتظار‌ِتو‌شام‌هاگذشت‌عمرعزیز نگشت‌حاصل‌من‌غیـرآه‌مہدےجآن... 🥀قلب‌زمین‌گرفتہ زمان‌را‌قرار‌نیست . . اۍ‌بغض‌مانده‌در‌دلِ‌هفت‌آسمان بیا ... ✨💫✨💫✨💫✨💫✨
❪🌿🍃❫ ﷽ «إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ» ؎بی تردید خداوند نیرومند و توانایِ شکست ناپذیر است🌱 - حج/۷۴ زندگیت رو تماماً به بسپار و اطمینان داشته باش تا اون هست، همه‌ ترس‌هایِ دنیا خنده‌ داره.. ♡خداجانم ↻⇦به‌توتکیه‌وتوکل‌می‌کنم. ♡دلم‌قرص‌است‌که‌آشنایی‌دارم‌که‌مرا ازهرکسی‌بهتروبیشترمی‌شناسدومی‌فهمد. 🌿 متبرک به نگاه مهربان خدا زندگیتون بی غم ✨ 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دعامیکنم... خــ♡ــدایا... در دو راهی زندگی ام تابلوی راهت را محڪم قرار بده نڪند ڪه با نسیمی راهم را ڪج ڪنم … خــدایـا ! من امیدوارم یعنی ، اطمینان دارم ڪه تو نظاره گر من هستی و زیر نگاه توامـــــن ترین جای دنیاست 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
احکام🔻🔻🔻
⊰❀⊱━⊰﷽⊱═━━━━━━═━⊰❀⊱ طهارت ⚪️ و نجاست 🔴 💢 آب خارج شده از لباس در حال شستشو 🧐 ┘◄ پرسش : ❓در هنگام شستشوی لباس با آب متصل به کر، آبی که موقع فشار دادن لباس از آن خارج می‌شود، چه حکمی دارد؟ ☑️ پاسخ : ✍ اگر آب شیر متصل به کرّ به همه جای لباس متنجّس برسد و پس از زوال عین نجاست از آن بریزد و از آن عبور کند و خارج شود، لباس پاک است و احتیاج به فشار دادن ندارد و چنانچه پس از خصوصیات ذکر شده لباس را فشار دهند، آبی که از آن می‌ریزد، پاک است. ✨💫✨💫✨💫✨💫✨💫✨
20.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️اولین رزمایش امنیتی، پرشدت نیروی زمینی ارتش برگزار شد. 🔺️اولین رزمایش امنیتی پرشدت نزاجا با اجرای عملیات افندی سریع و قدرتمندانه با هدف انهدام پایگاه های نیروهای تروریستی و انهدام عناصر معاندقبل از رسیدن به مرزهای بین المللی و پاکسازی منطقه در منطقه عمومی تربت جام در امتداد مرزهای بین المللی ایران و افغانستان برگزار شد. اطلاعات تکمیلی https://t.me/hamian_nezaja
11.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🟢 دغدغه امام زمان 🔴 تو هم دوست داری امام زمان بهت نگاه کنه؟
آوای دღل
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗 نگاه خدا💗 قسمت66 روی تخت نشسته بودم و به عکس مامان فاطمه نگاه میکردم،اینجوری نگام نک
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗نگاه خدا💗 قسمت67 بهش پیام دادم سلام،اگه میشه فردا بیام دنبالتون باهم بریم دانشگاه بعد ده دقیقه جوابمو داد : سلام ،خانواده خوبن ،باشه چشم منتظرتون میمونم بعد پیام دادم : ببخشید میشه آدرسو بفرستین ( چه عروسی بودم من اگه کسی میفهمید تو گینس ثبتش میکرد) ادرسو برام فرستاد صبح زود بیدار شدم لباسمو پوشیدم کیفمو برداشتم رفتم پایین مثل همیشه مریم جون تو آشپز خونه بود - سلام مریم جون : سلام عروس خانم ،بشین چایی بریزم برات - مرسی مریم جون: سارا جان از امیر آقا خبر نداری؟ چرا بعد عقد نیومده دیدنت - هووم نمیدونم حتمن کار داشته،ولی امروز با هم میریم دانشگاه مریم جون: خدارو شکر ،پس بهش بگو امشب حاجی گفته شام بیاد اینجا - (نمیدونستم چی بگم)باشه خداحافظی کردمو،سوار ماشین شدم نیم ساعت بعد رسیدم دم خونشون بیرون ایستاده بود (وااای چرا زنگ نزده زود برسم) پیاده شدم - سلام امیر آقا ( جا خورد با شنیدن اسمش،خوب چی باید میگفتم ما دیگه محرم شده بودیم ضایع بود فامیلی شو صدا میزدم) امیر : سلام سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم هیچ حرفی نمیزد فقط چشمش به بیرون بود ،حوصله ام سر رفته بود ضبط و روشن کردم داشتم همراه آهنک میخوندم دیدم زیر لب داره زکر میگه اهنگ و قطعش کردم یه نفس عمیقی کشیدم - امیر آقا ،بابام امشب گفته شام بیاین خونه ما امیر : همونجور که چشمم به بیرون بود گفت: عذر خواهی کنین از طرف من ،نمیتونم بیام ( با عصبانیت زدم رو ترمز،باکله رفت تو شیشه) اول خندم گرفت بعد با جدیت گفتم - ببخشید من جزامی ام؟ امیر: چرا این حرف و میزنی ؟ - بابا ما محرم همیم ،چرا نگام نمیکنی ؟ چرا اصلا حرفی نمیزنی ؟ تو که میخواستی از اول همینجوری رفتار کنین میگفتی اصلا محرم نمیشدیم بابام مشکوک شده میگه چرا نمیای خونمون چرا زنگ نمیزنی ( سرمو گذاشتم رو فرمون و گریه میکرد: چه بدبختی ام من گیر تو افتادم ) امیر : ببخشید من منظوری نداشتم فقط نمیخواستم علاقه ای ایجاد بشه نگاهش کردم : چرا باید علاقه ای ایجاد بشه منو شما مثل دوتا دوستیم ،میخندیم ،میریم بیرون ،حالا این بین دستمون به هم خورد هم اشکالی نداره محرمیم اینجوری که شما رفتار میکنین بابام بعد دوماه عمرا بزاره عقد کنیم امیر : شرمندم باشه چشم دیگه تکرار نمیشه. 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸