eitaa logo
آوای دღل
441 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
2.1هزار ویدیو
49 فایل
📚 آوای دل جایی برای اندیشه، احساس و نگاه تازه به زندگی. از الهام و دانستنی تا تجربه و هنر — همه در یک جا. با ما همراه باشید؛ جایی که هر محتوا، صدایی از دل دارد. 🌿 https://eitaa.com/avayedel0
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🥀 🍃السَّلامُ عَلَيْكَ يَا مَعْدِنَ الْعُلُومِ النَّبَوِيَّةِ 🌱سلام بر تو ای سرچشمه علوم نبوی 🥀سلام بر امامی که علمش کامل ترین علم عالم است و گرفته شده از سرچشمه علوم نبوی 📚فرازی از زیارت سرداب مقدس 🌸🌿🌸 عیدتان مبارک، مهربان پدرم اینک ای تنها یادگار محمد، دوباره دنیا در انتظار پژواک رحمت آمیز همان ندا از لبان مبارک شماست تا جان بگیرد، زنده شود و امید یابد... بازآیید و شکوفه باران کنید این دنیای زمستان زده را ای حضرت بهار...
🌸تمام آفرینش سبز پوش است 🌸حریمِ عرش، لبریز از سروش است... 🌸ملائک پای کوبان نغمه بر لب 🌸محمد خلعت بعثت به دوش است... 🌱سلام بر مبعث، بهاری‏ترین فصل گیتی... سلام بر مبعث، فصل شکفتن گل سرسبد بوستان رسالت... ✨۲۷ ،عیدبزرگ رسالت پیامبر خاتم حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله را به محضر مولایمان و شیعیانشان تبریک و تهنیت می گوییم.🌸🎊 ‌‌ ┄┅┅┅┅┄❅🌸❅┄┅┅┅┅┄
🔸تنها حجاب میان ما و او «گناه» است. وَ أَنَّكَ لَاتَحْتَجِبُ عَنْ خَلْقِكَ إِلّا أَنْ تَحْجُبَهُمُ الْأَعْمالُ دُونَكَ 📖 فرازی از دعاهای روز مبعث.
15 ثروتی که داشتن آن‌ها ما را ثروتمند می‌کند: 1- نگرش مثبت 2- ارتباط موثر 3- ادب 4- یادگیری مادام العمر 5- انضباط شخصی 6- تندرستی واقعی 7- آرامش خاطر 8- خلاقیت 9- عشق ورزیدن به کار 10- داشتن برنامه و هدف 11- داشتن قلب و زبان شاکر 12- درک دیگران 13- استفاده موثر از زمان 14- بخشندگی 15- اعتماد به نفس
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شروع خونه تکونی😁😁 قبل از رسیدن ماه رمضان 😂
احکام🔻🔻🔻
💬 پرسش حکم نماز با فراموشی نجاست بدن و لباس چیست؟ ✅پاسخ: اگر شخصی نجاست لباس یا بدنش را فراموش کرده و با همان حالت نماز خوانده باشد، باید دوباره نماز بخواند و اگر وقت گذشته است، قضا کند. 🔹 آیت الله سیستانی: اگر فراموشی از روی بی اعتنایی باشد، بنابر احتیاط واجب باید دوباره بخواند و اگر وقت گذشته است، قضا کند. در غیر این صورت لازم نیست نماز را دوباره بخواند. ✨💫✨💫✨✨💫✨💫
همیشه امیدتان به خدا باشد نه بندگانش... چون امید بستن به غیر خدا همچون خانه عنکبوت است : سست، شڪننده و بی اعتبار خدا به تنهایی برایتان ڪافیست در همه حال به او اعتماد ڪنید
آوای دღل
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان پیچک💖 قسمت۱۰ با گفتن یه بسم الله وارد اتاق صبوری شدم..اما همینکه چشمم به دوربین کنج
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان پیچک💖 قسمت۱۱ به آرومی درو باز کردم و وارد اتاق شدم... حواسم بود از مرزی که دوربین دید نداشت اونور تر نرم..توی منتهی الیه سمت راست میز ایستادم و کامپیوتر روشن کردم..پسوورد داشت..احتمال دادم همون پسوورد کامپیوتر خودم باشه ولی نبود..آهی از سر نا امیدی کشیدم..واقعا با خودم چی فکر کردم؟یارو دم به تله پلیس نداده اونوقت من میخوام مچشو بگیرم؟چه خوش خیالن اون چند نفر که امیدوارن من براشون اطلاعات ببرم..با سرشکستگی از اتاق بیرون اومدم..بعد از چند دقیقه کارمندا خوش و بش کنان از بایگانی خارج شدن به سمت اتاق خودشون رفتن..هر کدوم هم که از کنار من رد میشدن مجدد تبریک میگفتن..موبایلم زنگ خورد..شماره ی ملوک خانم همسایه مامانم بود..ضربان قلبم رفت بالا.. +الو؟ملوک خانم؟ اولش که صدای جیغ و فریاد میومد ولی بعدش صدای پیرزن شنیدم.. +الو سایه جان..بیا تو رو خدا..این نامرد مادرتو کشت.. نفهمیدم چطور به خانم شریفی سپردم که حواسش به تلفن شرکت باشه و با یه دربست خودمو رسوندم جلو در خونه مامانم..کوچه پر آدم بود..کنارشون زدم و خودم به در نیمه باز خونه رسوندم..وارد ساختمون شدم و ملوک خانم دیدم که مادرم بغل کرده بود و هر دو های های گریه میکردن..وسایل خونه به هم ریخته بود و یه شیشه ترشی وسط پذیرایی شکسته بود..رفتم به سمتشون و صورت مادرم به سمت خودم کشیدم..دور چشم چپش یه هاله بنفش ایجاد شده بود و از گوشه لب پاره اش باریکه خونی جاری بود..ملوک خانم رفت تا من و مامانم راحت حرف بزنیم.. +باز سر چی کتکت زد؟من که سعی کردم این دور و برا آفتابی نشم که برات دردسر درست نکنه.. به شیشه ترشی شکسته وسط اتاق اشاره کرد و گفت: -میخواستم این شیشه ترسی برات بیارم که فهمید و گرد و خاک راه انداخت.. +اینجوری نمیشه مامان..پاشو بریم خونه من -میدونی که بیاد ببینه نیستم یه راست میاد سراغ تو و قشقرق راه میندازه یهو لامپ بالای سرم روشن شد..به زور مامانو مجبور کردم چادرشو سر کنه و یه ساک کوچیک ببنده..بعدم یه تاکسی گرفتم و با هم رفتیم ساندویچی نزدیک خونه من تا ناهار بخوریم..به بهونه دست شستن رفتم دستشویی..با موبایلی که تاجیک داده بود به همون شماره ذخیره شده داخلش زنگ زدم..به محض اینکه خط وصل شد گفتم:یه شرطی برای همکاری دارم.. 🌸🌸🌸🌸🌸🌸