بچه شهرستان بود ...
انگار از استانهای جنوبی آمده بود
حسابی لهجه غلیظ داشت و
کمتر با کسی همکلام میشد ...
آرام میآمد و آرام میرفت ...
وقت سحر و افطار که میشد
گوشهای مینشست و به بقیه نگاه میکرد. غذایش را نصفه میخورد و نیمه دیگرش را
دست نخورده در سفره میگذاشت !
برایِ بچههای ڪرمانشاهی ڪه میتوانسنتد روزه بگـیرند ، تا سحـری چیزی برای خوردن داشته باشند ...
یک روز کتاب قرآنی که همواره به همره داشت اتفاقـی دست ما افتـاد ، ڪاغذی وسطش بود ، بَر روی آن نوشته شده بود :
" خدایا من که مسافرم، مسافر راه نجات خاک تو ، خودت روزه را بر مسافر واجب نکردی، دلم سخت برای روزه گرفتن تنگ میشود. تنها میتوانم غذایم را با همرزمانم تقسیم کنم. در ثوابشان شریکم کن اگر شهیـد شدم ..."
#مردان_بی_ادعـا
#ماه_رمضان_در_جبهه_ها
#رمضان
#کرونا
#حاج_قاسم_سلیمانی
#توییت_رف
🆔 http://eitaa.com/twittraf