میشنوه توی شهرشون
عدهای از قوم بنیاسرائیل میرن و
درختی رو میپرستند!
عصبانی میشه و تبر به دوش
میره که درخت رو ریشهکن کنه.
عابد میگه که :
«می خواهم آن درخت را از ریشه قطع کنم تا پرستش غیر خدا نشود .»
شیطان گفت:
«اگر خدا می خواست این درخت بریده و
قطع شود، پیامبری می فرستاد
تا آن را از ریشه برکند .
تو چرا برای کاری بیهوده
دست از عبادت خود کشیده،
و می خواهی عملی
انجام دهی که برایت سود
و فایده ای ندارد و اصلا این
کار، وظیفه تو نیست .»
مکری در پیش گرفت و گفت:
«مرا رها کن تا به تو پیشنهادی کنم .
اگر به مذاقت خوش نیامد و قبول نکردی،
هر چه خواستی انجام بده، ولی بدان که
سود بسیار برایت خواهد داشت .»
عابد گفت: بگو .