میشنوه توی شهرشون
عدهای از قوم بنیاسرائیل میرن و
درختی رو میپرستند!
عصبانی میشه و تبر به دوش
میره که درخت رو ریشهکن کنه.
عابد میگه که :
«می خواهم آن درخت را از ریشه قطع کنم تا پرستش غیر خدا نشود .»
شیطان گفت:
«اگر خدا می خواست این درخت بریده و
قطع شود، پیامبری می فرستاد
تا آن را از ریشه برکند .
تو چرا برای کاری بیهوده
دست از عبادت خود کشیده،
و می خواهی عملی
انجام دهی که برایت سود
و فایده ای ندارد و اصلا این
کار، وظیفه تو نیست .»
مکری در پیش گرفت و گفت:
«مرا رها کن تا به تو پیشنهادی کنم .
اگر به مذاقت خوش نیامد و قبول نکردی،
هر چه خواستی انجام بده، ولی بدان که
سود بسیار برایت خواهد داشت .»
عابد گفت: بگو .
شیطان گفت:
«اگر تو از قطع کردن درخت دست برداری،
من هم هر شب دو سکه به تو می دهم
تا آن را برای فقرا مصرف نمایی
تا از این راه هم سودی
به مردم برسد و هم ثوابی
برای تو باشد .
از کجا معلوم که
با کندن این درخت
پاداشی برایت نوشته شود .»
عابد که وسوسه های شیطان
درجانش رخنه کرده بود
اندکی اندیشید و گفت:
«چون صلاح و ثواب من و
نفع فقرا در این کار است،
از تو می پذیرم »
آن شب، شیطان دو سکه به او رساند و
عابد بسیار خوشحال شده آن را
به فقرا بخشش نمود، اما در
شب بعد هر چه انتظار کشید
از سکه خبری نشد .
فرداش با خشم و غصب تبر به دوش
دوباره از خونه خارج شد.
حین مسیر دوباره شیطان به
شکل پیرمرد اومد سراغش
همون مجادله و بحث
تا رسید به اینکه
عابد افتاد زمین و شیطان
بر سینه اش نشست!