قرار بود این محفل در مورد یک موضوع کوچیک باشه
اما هی از این ور از اون ور برکت اومد و شد این محفل
قدرش رو بدون و ارزشش بالاست مثل اون سوزنی که
میون کاه پیدا کردی حواست باشه
چون این محفل رو از دست شهدا گرفتیم
گفتیم شهداء....
دیدی یک شهید وقتی بارش رو
میبنده میره و شهادت نصیبش میشه
تموم مردم غبطهاش رو میخورن؟
دیدی چهجوری شهدا مثل بهار دل ها رو زنده میکنن؟
حتما حس کردی که ملائکه هم غبطه شهید رو میخورن...
حتما به خودت میگی شهدا کجا ما کجا...
من که از همتون پایینترم اومدم میگم
رفیق تو و شهدا یک قدم فاصله داری!
باور کن یک قدمه! میگی مگه میشه بابا...
حدیث قدسیه خدا میگه:
تو یک قدم بیای سمته منه خدا
من هزار قدم به سمتت میدوئم...
ببین چجوری دلت پر میزنه کربلا
چقدر منتظری بری کربلا؟
خدا اینجوری منتظرت عزیز خدا
آخه چرا آنقدر ناامیدی؟
خدا میگه
مگه من همونی نیستم که مراقبت بودم؟
مگه من همونی نیستم درمون درد های گذشتهات شدم؟
کجای کاریم؟
رفیق دارم میگم خدا منتظره تو بخوای از خودش
یک قدم بری جلو بگی
تو بخوای زندگیت خوب بشه
حالت خوب بشه و موفق بشی
شهید بشی...
شهید بشی و بعد به شهادت برسی!
خودت رو چرا دور میکنی
به دور و اطرافت نگاه کن
اسم حسین(ع) با خون شهدای گذشته رسیده دست تو
مثل اون جواهری که ته چاه پیداش کردی!
همون قدر ناب آقا اومده زندگیت رو عوض کنه
دل بده یک قدم برو جلو
بگو اومدم یک کاری بکنم