هدایت شده از یاقوتِ پـِنهــــٰـان؛
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من از زندگیم،زنم و بچم میگذرم..
من از زندگیم میگذرم که تو به زندگیت برسی:)
پ.ن: بخاطر ما از کوثرِ سه سالش هم گذشت🙃💔
#بابای_کوثر
#شهید_حسین_امیدواری
شعبه ۲ آوینیسم 🌱
امتحان خرداد امسال که همه بیستیم😂 《مجال》 @farsitweets
این مطلب در عین طنز بودنش یه نکته درخشان داره که خب طبیعتاً چون ما در عمق جنگیم شاید کمتر متوجهاش باشیم؛
اون هم در اینه که ما داریم تاریخی رقم میزنیم که نسل های آینده نه فقط ایران
بلکه تمام جهان هر کجا انسانی در فضای
ظلم متولد شد با یاد ایران و نقش ایرانیِ شیعه، بتونه بلند بشه!
این اتفاق میدونین چرا مهمه؟
همه پیامبران و اهل بیت(ع) تک به تک
تنهایی پیش رفتن تا چنین قیامی بکنند و
ما امروز به اینجا رسیدیم که مردم جهان
میگن به ظالم بزن، که خوب میزنی!
درگیر این نباشید ترامپ چه گفت و چه خواهد کرد!
مگه ما تازه به قله نرسیدیم؟
مگه این تلاش چهل سالهو دست خدا نیست؟
شما به آینده و دستاورد های فوقالعاده
عظیمی که از این جنگ خدا بهمون داده
نگاه بکنید، ساختنی ها رو باید بسازیم
درست شدنی ها باید درست بشه و
به قول آقای ایران به آیندهی ایران
بیش از همیشه امید و دلمون
خیلی روشنه.
.
این روز ها شما نور بشید و هم خودتون
توی بازی روانیِ دشمن داخل و خارج
نه درگیر بشید و نه بذارید بقیه بشن؛
.
هدایت شده از یاقوتِ پـِنهــــٰـان؛
27.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
[🎥خواب عجیب مادر دو شهید میناب که چند ماه قبل دیده بود]
_یک خانم قد خمیده اونجا بود
گفتم چرا عکس بچه های من رو زدید اینجا؟
گفت اینا دیگه خادم های ما هستند..🙃!
#میناب💔
هدایت شده از یاقوتِ پـِنهــــٰـان؛
بترسید از نیروهای حرف گوش کنِ ما🙂↔️🫴
هدایت شده از رادیو محمدعلی
ظهر بود. رفتم یه جا سمت بازار شهرمون. یه چنتا هموطنِ خوشتیپ تو صنف رنگ فروشا باز بودن. سلام و احوال کردم و نگاهشون خیره بود به کفشای خاکی و صورت زخمی و دستای پینه بسته از پشت و رو و عجله ای که داشتم. گفتن الانم مگه ساختمون رنگ میکنن؟ گفتم همه چی رنگ میکنیم. تا چی دلت بخواد؟ خندید بنده خدا! گفت کارگر کجایی؟ گفتم کارگر شمام! فندقی تر خندید و گفت زنده باشی داداش! ملیح ترین و دخترونه ترینشو باید میگرفتم. گفت خب بگو عزیز چی میخوای؟ گفتم بهترین رنگ صورتی جهان، ملیح ترین و در عین حال دخترونه ترینشو میخوام! گفت یجوری توصیف میکنی انگاری اتاق دختر خودتو میخوای رنگ کنی! گفتم دخترم؟! اومم! دختر عزیزم. سینه صاف کردم. به خودم اومدم گفتم حالا دیگه. خب چی میدی بهم؟ گفت از اینا دارم. کشید بیرون. تست هم نداشت. گفتم همونیه که میخوام؟ گفت آره. واسه دیوار میخوای یا وسیله خاصی؟ گفتم یه چیزی که هم دخترم خوشش بیاد هم رنگش با آتیش و داغ شدن نپره! بنده خدا پراش از عجیب بودنم ریخته بود. کارتو کشیدم و خداحافظ. برگشتم بهش گفتم: داداش نا امید نشیا...! ابرو تو هم کرد و نگاه خیره و دستی تکون دادم و رفتم. رسیدم شهر! طاقت فرساتر از شلیک، رسیدن به شهرامونه! بچه ها نماز میخوندن. آروم شروع کردم به رنگ زدن. انقدر خوشگل شد که حد نداشت. «قربونت بشه بابایی! چشم فداتشم. دردت به جونم. صورتی هم میدیم بالا برات. تو فقط امر کن عزیز دلم. زانوهات نلرزه ها! اکه زدن نترسیا. اینا هیچی نیستن. تو خدا رو داری. بابایی رو داری. کاش تو دختر من بودی بابایی. همون روزای اول آسمونی شد. بچمو نتونستم خاک کنم. چیزی ازش نبود. عروسکاش بودن. دلم برای بویِ لاکِ دست بچم تنگ شده. خودمم براش میزدم. آخ! بابایی!» رنگ زدنش تموم شد. برگشتم دیدم بچه ها پشتمن! هم میخندن و هم بغض دارن. گفتن حاجی ببریم؟ گفتم مختصات هدف استیبله؟ گفتن بله حاجی جان، کل منطقه رو صورتی میکنه. گفتم تقدیم شما. فقط ذکر یا رقیه س یادتون نره ها! این یکی خیلی سفارشیه، واسه دختر باباست! موشک رو بردن! تو دلم گفتم کاش ما کربلا بودیم! کاش....