- بچه که بودم ؛
پاییز با روپوش سرمهای از راه میرسید . .
بزرگتر که شدم پسر همسایه بود!
سربازی که اسمم را توی کلاهش نوشته بود .
مادرش میگفت ؛
گروهبان جریمهاش کرده که هفت شب
کشیک بدهد .
آن وقتها دوستت دارم را نمیگفتند .
کشیک میدادند!💙'🎸
- رویا شاه حسینزاده
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
- تو؟! آبی ِ من :)💙!
- تو؟!
نور ِ من تو تاریکیا :)🌝!
عشق نه آدمیزاد است .. و نه جانوری بیرحم و درنده ؛ نه چشمهای هیز دارد و نه چنگال آماده عشق یک حال خوب است برای تابِ زخمهای وامانده! •🧡'🔐•
- تو تا حالا عاشق شدی ?!
± نه . . ؛
- آخه یبار دفترچه خاطراتت اتفاقی ،
صفحهیِ اولش باز بود و خوندمش نوشته بودی :
‹ به نام خدایی ك او را خلق کرد !
تا قرار بیقراری هایم باشد ›
± خب آره چطور . . یعنی عاشقش نبودی ?!
± کارِ ما از عشق گذشته بود . . )!🔓'🌸
هدایت شده از 𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
بھنامخالقِنیلوفرهایآبـے !'
ز کدام رھ رسیدی ؟
ز کدام در گذشتی؟
ڪھ ندیدھ دیدھ
ناگھ بھ درون ِ دل فتادى؟🚶🏻♂
- هوشنگ ابتهاج
همه شھر بھ دلدادگۍام مۍخندند !
ڪھ فلانۍ شدھ از چشم ڪسۍ مست
ڪھ نیست . .🚶🏾♂🔗
براۍ شاعران یڪ روز هم عاشق شدن ڪافیست ؛
ڪھ بنشینند و یڪ عمر از همان یڪ روز بنویسند !♥️🔗
معشوق شاعر بودن غمانگیز است ؛ خصوصا وقتی بعد نوشتن هزاران شعر دربارهات دیگر مخاطب شعرهایش نباشی . . مثلا فکر کن روزی آیدا از خواب بلند میشد و میدید دیگر مخاطب اشعار شاملو نیست . . کتاب مثل خون در رگهای من پشت چاپ مانده و احمدِ عزیزش کتاب دیگری را برای معشوق جدیدش گیسو نوشته به نام عطر خوش گیسویت . . آیدا در آینه به خودش نگاه میکرد . . آیدا در آینه میشکست . !
⌝از درون آشفته و ظاهر چو کوهی استوار
رنج ها اینگونه ما را مرد بار آورده اند!💕 ⌞
انگشت های دستت ..
پنج قارهست که به جهان کف دستت میرسد ؛
و وقتی دستهایت رامیگیرم جهان راتوی مشتم دارم :)💛'🌼؛