𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
یه دیالوگ هست تو دودکش که میگه :
-هم سنِ من بودی آرزوت چی بود؟
+یادم نمیاد اما اینی که هستم آرزوم نبود.
من تو را دوست میداشتم !
درست مثل بوسیدن بارش روی پنجرههای نیمهباز خانه♥️🎼.
ازشپرسیدن :
چطورپنجاهسالکنارشموندی؟
گفت : دستهایشنمیگذاشتکه
بغلکنمغمرا . .🔐'🌱
باز من تا جایی ممکن بوده هرکاری کردم واستون شما که دوهزاری ام نبودید !
اره خلاصه ..
‹دلا سخت است اگࢪ مانند یک فࢪماندهِ #عاشق
امیࢪ یک سپاه اما اسیࢪ یک نفر باشے🫂'🌱 ›
'تا بہ حال از عسل چشم کسے، مست شدے؟
تا بہ حال عاشق و دیوانہ سر مست شدے؟(:
چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که
از دوری .
برآید از دلم آهی، بسوزد هفت دریا را.