تو عین غروب جمعه بودی برام !
اسمت که میاومد ، یه حجمِ عظیمی از حسرت نرسیدن ،
یه زخم عمیقی از نخواستن ، رخنه میکرد تو جونم !
بعدش دیگه فرقی نمیکرد ، اون جمعه عروسی دوستم باشه ،
یا یه روز معمولی رو تختخواب . فقط تو بودی و تو ؛
با منی که ، باید منتظر میموندم ،
ببینم خودت کی دوباره خسته میشی ، تا از یادم بزاری بری :)🤍🌿
- شیرینباف
عاقبت در خواب بوسیدم تو رابا این حساب
من به خوشبختی بدهکارم نه خوشبختی به من!
- من سمت تاریك خودمو بهت نشون دادم ؛ و تو اونجا رو با
ستاره پر کردی ؛ من زخمای خودم رو بهت نشون دادم و تو تك
تکشون رو بوسیدی ؛ من همه نقصایِ خودم رو بهت نشون دادم
و تو جوری رفتار کردی ك انگار کامل ترین فرد روی زمینم ؛
من روح خستم رو بهت نشون دادم و تو بغلش کردی ؛ من قلبم
رو بهت نشون دادم و تو با یه لبخند اون رو برای خودت کردی ؛
‹ مگه میشه با این وضع قربونت نرم ؟! › ♥️'🌙
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
ضربان قلبم رو چند بود ؟! خدا میدونه ؛ استرس داشت ذره ذره وجودم میخورد .. 10 دقیقه تا شروع امتحان مون
وقتی میخوابید میرفتم سراغ گنجه بُیُکننه
آروم و بی سر صدا جوری که قژقژ لولا های قدیمی گنجه درنیاد تلاش میکردم تا درش باز کنم ؛ گوشاش سنگین بود ولی شش دنگ حواسش پی گنجش بود ! تقصیر خودش بود بُیُک ننه هیچوقت نمیزاشت برم سمتش
میگفت :
- جونم بخاه ننه ؛ گنجم نه قربون چشم چال بادومیت برم !
اینجوری که میگفت حرص ولعم واسه دیدن گنجه بیشتر میشد ؛ چی قایم کرده بود اون تو ؟! خوراکی یا پول ؟! طلا یا عتیقه ؟! کسی چه میدونست ! هرچی که بود واسه بُیُکننه قدر همه گنج های دنیا ارزش داشت ؛
پا برچین پا برچین رفتم سمت گنجه در گنجه رو جوری آروم با دقت باز کردم که جز صدای خُر پوف عمیق بُیُکننه هیچ صدای تو اتاق نبود !
از خوشحالی تو پوست خودم نبودم بلاخره داشت فاش میشد این گنج قدیمی و این چیزی نبود جز ؛ جز ؛ نه اشتباه میبینم ! امکان نداره !
چندبار گنجه رو زیر رو کردم ولی انگار واقعا جز یه دفتر ۶۰ برگ کاهگلی رنگ رو رفته هیچی نداشت ؛ اخه بُیُکننه واسه این دفتر قدیمی اینجوری نگهبانی میداد ؟!
داشتم با عقل نصف نیمم کلنجار میرفتم که با پس گردنی محکمی همه محاسبات ذهنیم بهم ریخت :
- بچه جون ؛ چندبار بِشِد بوگواَم ؟! سَمتی این گنجی نرو ؟!
از ترس دلهره لکنت گرفتم ؛ نمیدونم چندبار اسم بیک ننه رو صدا کردم که متوجه رنگ و روی رفتم شده بود :
- خوبِ خوبِ ؛ حالا چرا گُرخیدی ننه ؟! از ما بهترون دیدی ؟!
این دفتر که میبینی داستان ها داره ننه ؛ هر صفحش داستان یه آدم بیوفای بی مروتیِ که اومدو قده یه فیلم کوتاه شما جدیدا چیچی میگید بهش ننه ؟!
- سکانس بُیُک ننه سکانس !
اره ننه همون ؛ قد همون که میگی تو زندگی ما ؛ این دل بیصاحاب ما تا اومد به تالاپ تولوپ بیافته براشون کاسه کوزه رو جمع کردن رفتن ؛ منم که عادت داشتم با خاطرهاشون دست پنجِ نرم کنم همه رو نوشتم ننه ؛ بخاطر این گفتم نرو سمت گنجه که باز نشه دفتر گذشته ؛ که نعش قبر نشه خاطرات ایام جوونی قنده ننه !
- همه رفتن ینی بُیُک ننه ؟! هیچکس نموند ؟!
نه ننه حالا همه ؛ همه که نه ! همین آقاجون میبینی ؟! اومد دیگه نرفت ننه !
موندگار شد تو این دل صاحبدار ما ؛ انقد موند که حالا هر تالاپ تولوپ این دل ما بند یه لحظه بودنشه ؛ جوری شیرین کرد زندگی زهرمار مارو که هنوز مزه مثل سوهانِ قمش ؛ پولکی و گز اصفهانش زیر زبونمِ هزاااارتا شربت استی ؛ استی چی ننه ؟!
- استامینیفون ؛بیکننه استامینیفون
آره تصدقت بشم همونم نمیتونه از بین ببرتش !
شیرینی زندگیت که پیدا کنی چشم بادومیِ ننه دیگه هزارتا از این زهرماری های طبیبام حریفش نیست !
حالا هم پاشو ؛ پاشو که زیادی دونستی الاناس که آقاجونت بیاد
گنج بُیُکننه دفتر کاهگلی قدیمی نبود ؛ گنجش خاطراتش با آقاجون بود که به قولش خودش دلیل تالاپ تولوپ دلش بود :)!
#واگویههایمسیح
قسمت پنجم🤍
و عشق قطعاً همان حال خوبیست
که من با حضور تو آن را تجربه کردم....♥️•
افرادی که به زندگیت تعلق دارن، میانو تو رو پیدا میکنن و کنارت میمونن !
وضع ما در گردش دنیا چه فرقی میکند
زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی میکند