آمدی بر سر قبرم، نشد از قبر در آیم !
تازه فهمیده ام این بندِ کفن فلسفه دارد 🍃 ؛
و أنتِ جميلة جداً؛ مَثَلُ ابتسامتكِ!
تو خیلی قشنگی؛ مثل خندهت !(:🌱'💚
همه چیز از اون روز شروع شد ، وقتی تویِ آینه به خودم لبخند زدم و تصویرم فقط به من نگاه کرد .!
تو به تحریک فلک، فتنهٔ دوران منی
من به تصدیق نظر، محو تماشای توام:)👀'🤍
بہقول ِعاطیٺویاغی: 💚.
از اینکہٺُهسٺیخیلیخوشحالم ؛
ازاینکہیہ ربطی بهٺدارم:)!
ولی من از دایره کوچیک رفاقتم مثل چی راضیم لطفا طرح رفاقت جدید نریزید !(:
خورشید علی باشد و من همچو غبارم !
قربانِ علی طایفه و ایل و تبارم :)!🌤
رفقایی ک تو چالش نویسندگی شرکت کرده بودین ؛ امروز روز آخره نهایت تا غروب بفرسید 👀'🤍
واردِ کافه شدی ؛ رنگ از رُخِ قهوه پرید
رحم کن بر کافهچیها؛ چشمهایت را ببند :)!💙ٖ🌱
- صفحۀ دوم دفترِ خاطراتش نوشته بود :
30 :1 دقیقهیِ شب بود ك تکست سلامش تویِ
نوتیف گوشیم خودنمایی کرد !
دقیقا بعد از یك ماه و سه روز نمیدانستم . .
این بشر قصد جانم را داشت یا چی !
جوابش را اینگونه دادم : ‹ سلام بفرمایید ! ›
و چشمانم را زومِ ایزتایپینگِ بالای صفحه کردم نوشت :
‹ واقعا ببخشید اشتباه شد . . ›
- و من به یك باره فهمیدم جهنم چیست :)!🤍'☁️