𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
تاحالا به این فکر کردین کِ شمس چه غمی کشیده ؟!
انقدر ک گفته :
تو نخواهی آمد،
و شعر
داستان پرنده ای است
که پرواز دوست دارد
و بالی ندارد :)!
- امروز عصر تو خیابون پیرمرد فراموشی
گرفته بود گم شده بود و اونجا میگفت :
‹ شما جایی منو ندیدی?! قبلا منو
ندیدی ! میدونی از کجا اومدم . . ›
خودش رو سوم شخص غایب میدید
و به دنبالِ خودش میگشت :)!🔓'🌸
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
- امشب یه توییت خوندم که میگفت : وضعیت طوری شده ك خودتم بخوای خوب زندگی کنی بقیه نمیزارن :)!'
- امشب یه توییت خوندم كه میگفت :
من بلد نبودم بگم دوستت دارم پیش
خودت نگفتی مگه من سیو مسیجشم
ك این همه اهنگ میفرسته برام :)!'
- الهواء الذي تتنفّسينه يمر برئتيّ أنا
‹ هوایی ك نفس میکشی از ریههایِ من میگذرد :)!🔓 ›
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
میخام براتون یه داستان خفن بگم بیدارید ؟!
میخام براتون یه داستان خفن بگم
بیدارید ؟!
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
میخام براتون یه داستان خفن بگم بیدارید ؟!
اهالی شهریار ک میشناسید ؟!
شاعر معروف ..
عاشق یه دختری بوده به اسم ثریا ؛
عشق آبکی های امروزی نه هااا از اون عمیق از ته دلیاااا !
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
اهالی شهریار ک میشناسید ؟! شاعر معروف .. عاشق یه دختری بوده به اسم ثریا ؛ عشق آبکی های امروزی نه هاا
شهریار چند بار خاسگاری میره ولی از خانواده ثریا جواب منفی میشنوه ؛
به دلایل مالی ..
خلاصه میگه میرم درس پزشکی میخونم اوضاع بهتر ک شد برمیگردم !
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
شهریار چند بار خاسگاری میره ولی از خانواده ثریا جواب منفی میشنوه ؛ به دلایل مالی .. خلاصه میگه میرم
اقا خلاصه چند سال بعد دقیقا وقتی شهریار فقط 6 ماه مونده بود ک پزشکی رو تموم کنه ؛
ثریا با همسر و فرزندش رو تو پارک میبینه !(:
اونجا بود ک این شعر رو گفت :
ﺳﺮ ﻭ ﻫﻤﺴﺮ ﻧﮕﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﮔﺮﻭ ﺑﻮﺩ ﺳﺮﻡ
ﺗﻮ ﺷﺪﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﭘﯿﺮﯼ؛ ﭘﺴﺮﻡ
ﺗﻮ ﺟﮕﺮﮔﻮﺷﻪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺷﯿﺮ ﺑﺮﯾﺪﯼ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ
ﻣﻦ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻫﻤﺎﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺧﻮﻧﯿﻦ ﺟﮕﺮﻡ
ﻣﻦ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻧﺮﺍﻧﺪﻡ ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻫﻮﺳﯽ
ﻫﻮﺱ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﭘﯿﺮﺍﻧﻪ ﺳﺮﻡ
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
اقا خلاصه چند سال بعد دقیقا وقتی شهریار فقط 6 ماه مونده بود ک پزشکی رو تموم کنه ؛ ثریا با همسر و فرز
از پزشکی انصراف داد !
بعد ثریا هیچی انگار براش معنی نداشت
تا سن 45 سالگی هم مجرد موند و زن نگرفت به ثریا که نه ! به عشقِ ثریا وفادار موند ..
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
از پزشکی انصراف داد ! بعد ثریا هیچی انگار براش معنی نداشت تا سن 45 سالگی هم مجرد موند و زن نگرفت به
شهریار ک مریض شد
واسه روحیه دادن بهش گشتن ثریا رو پیدا کردن اوردن ؛ شهریار با اینکه حال مساعدی نداشت به احترام ثریا از جا بلند شد ؛
و اونجا بود ک این شعر فوق العاده رو گفت :
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بیوفا حالا که من افتادهام از پا چرا
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
شهریار ک مریض شد واسه روحیه دادن بهش گشتن ثریا رو پیدا کردن اوردن ؛ شهریار با اینکه حال مساعدی نداشت
میدونم شاید با خودتون میگید چِ تلخ !
ولی بنظرم بعضی وقتا باید شکر کرد که یه در هایی به رومون باز نشدن ؛
شهریار به ثریا میرسید میشد پزشکی که نه کسی اسمش میدونه نه عشق جنونِ انگیزشو ؛
این فراغ باعث شد شهریار بشه شاعری که همه از قشنگی شعراش یاد میکنن .
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
میدونم شاید با خودتون میگید چِ تلخ ! ولی بنظرم بعضی وقتا باید شکر کرد که یه در هایی به رومون باز نشد
پ.ن: و شاید شهریار ترجیح میداد با ثریا باشه بی نام نشون ؛ تا بی ثریا و پر آوازه :)!
کسی چه میدونه ..