𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
- مامانبزرگم همیشه میگفت :
بعضی رنج ها تو دنیا انقدر شدیدن ك نمیشه از بینشون رد شد باید مدت طولانی میونِ رنج چادر زد .
مثلا بگو هر آنچه گذشت یك شوخی کودکانه بود و بعد مرا در آغوش بگیر . .
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
مثلا بگو هر آنچه گذشت یك شوخی کودکانه بود و بعد مرا در آغوش بگیر . .
کاری کن باور کنم شوخی کودکانهات مرا پیر نکرده .
دلبری ازتو بعید است توخود زیبایی ..
که روا نیست پس از معجزه جادو کردن ؛
من ۹۸ درصد دوران تحصیلیم و سر کلاس در حال محاسبه این بودم که الان اگه این پنکه سقفی بیوفته سر کیا قطع میشه :)))).
با من از آینده نگری صحبت نکنید !
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
میخام براتون یه داستان خفن بگم بیدارید ؟!
میخام براتون یه داستان خفن بگم
بیدارید ؟!
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
میخام براتون یه داستان خفن بگم بیدارید ؟!
- بسم الله
یه زن بد کاره ای بوده ؛ که همه اهل محل و شهر میشناختنش به گناه فحشا ؛ اون قدیما که گاز اینا نبود مردم واسه غذا پختن گرم کردن خونه هاشون معمولا از ذغال استفاده میکردن !
این خانوم یه روز دم دمهای ظهر میخواست غذا بپزه که دید ذغالش تموم شده ؛ رفت از همسایه بغلی ذغال قرض بگیره دید همسایه روضه گرفته ..
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
- بسم الله یه زن بد کاره ای بوده ؛ که همه اهل محل و شهر میشناختنش به گناه فحشا ؛ اون قدیما که گاز ای
کلی هم دیگ و قابلمه رو گازه در حال پخت غذای نذریه ؛ یه نگاه کرد دید این ذغال های زیر دیگ و قابلمه داره خاموش میشه سرش اورد پایین شروع کرد به باد زدن ذغالا تا دوباره روشن بشه و ذغال خودش برداره ؛
همینجوری که باد میزد خاکستر ذغال بلند شد نشست رو چشم های زن ..
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
کلی هم دیگ و قابلمه رو گازه در حال پخت غذای نذریه ؛ یه نگاه کرد دید این ذغال های زیر دیگ و قابلمه دا
زن بخاطر خاکستر های داغی که نشست رو چشماش اشکش دراومد ؛ خلاصه سرتون درد میارم ! ذغال برداشت رفت غذاشو پخت خوابید ؛ تو عالم خواب دید قیامت شده و ملائک دارن کشون کشون رو زمین میبرنش !
هی داد میزنه کمکم کنید ولم کنید اما بیفایده بوده ملائک فقط یه کلمه میگفتن : - تو بدکاره ای !
خلاصه زن شروع میکنه به گریه کردن که خدایا منو ببخش اشتباه کردم
همینجوری که میبردنش سمت جهنم یه آقایی از دور اومد سمتش و ملائک به احترام اون آقا صبر کردن ؛ آقا گفت رهاش کنید !
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
زن بخاطر خاکستر های داغی که نشست رو چشماش اشکش دراومد ؛ خلاصه سرتون درد میارم ! ذغال برداشت رفت غذاش
ملائک گفتن ولی بدکارس آقا یه عمل نیک هم تو پروندش نداره !
آقا گفت مگه ندیدین ذغال زیر دیگ غذای نذری منو روشن کرد ؟!
ملائک گفتن ولی میخواست ذغال خودش برداره !
آقا گفت مگه ندیدین تو روضه من گریه کرد ؟!
ملائک گفتن ولی بخاطر خاکستر ذغال گریه کرد !
آقا گفت ولی نزاشت غذای روضه من خراب بشه زیرش روشن نگه داشت !
رهاش کنید بره ..
ای مهربان تر از پدر و مادرم #حسین :)!🖐🏿💔
#التماسدعا