eitaa logo
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
3.7هزار دنبال‌کننده
530 عکس
124 ویدیو
2 فایل
. ﷽ - چرا پناهگاه ؟! ' من دلم نیومد بی‌پناهیِ آدمارو پناه نباشم ؛ ⤶‏و پناه بر تو از حزن‌های پی در پی🌱 ' . - اینجا جای کسیه ؟! ± بله ؛ پناهگاهِ منِ " 👤: @Imenshabah
مشاهده در ایتا
دانلود
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
- بسم الله الرحمان الرحیم - تیک عصبی داشتم و استرس باعث میشد تند از همیشه پاهامو تکون بدم ؛ به پول
- بسم الله الرحمن الرحیم - ( خودمونیم بعضی وقتا دلم به حال عمادی که روحشم از داستان خبر نداره میسوزه ؛ ولی خوب تقصیر منم نیست میفهمی ؟! شاید اگه عماد یه جایی دورتر از اینجا ؛ یه جایی بی ربط تر از این داستان بود منم عاشقش میشدم ؛ ولی خب دیگه دیره ؛ عماد تا خرخره غرق داستان من بود و منم تا خرخره غرق انتقام ؛ ) با صدای بوق مداوم ماشینی که زیر پنجره اتاقم بود با ترس از خواب پریدم ؛ سرم داشت منفجر میشد ؛ شالی که به سرم بسته بودم باز کردم تلو تلو خوران رفتم سمت پنجره با دیدن عماد اون لبخند مسخرش عصبی تر از قبل شدم ؛ پنجره رو باز کردم بدون اینکه سلام کنم پریدم بهش : - مریم : سر اوردی؟! اینجا چیکار میکنی؟! کی بهت گفت بیای دم خونه من اصلا ؟! عماد : سلام مریم جان ؛ خواب بودی عزیزم ؟! ببخشید نگرانت شدم از صبح که گفتی میرم مصاحبه خبری ازت نداشتم ؛ گوشیتم که جواب نمیدی ! مریم : وقتی جواب نمیدم یعنی نمیخام باهات حرف بزنم چرا پیگیر میشی عماد ؟! عماد : باشه ؛ باشه عزیزم برو بخواب شب میبینمت ؛ میای دیگه مهمونی سپهر ؟! آره خشک خالی بهش گفتم پنجره رو بستم اومدم تو ؛ سرم تیر میکشید چشمام از شدت درد قرمز شده بود ؛ پسر نکبت هیچی حالیش نیست ؛ گوشی رو برداشتم شماره نگارو گرفتم . مریم : نگار جان من یچیزی میگم نه نگو ! نگار : سلامتم ک خوردی ؛ جان بگو مریم : من نوکرتم هستم سلام دورت بگردم ؛ نگار امشب تولد سپهره رفیق فابه عماد میای توام ؟! تروخدا نه نگو من با عماد حوصلم نمیکشه ! نگار : مریم تو بیخیال این داستان نشدی ؟! دختر میدونی داری چیکار میکنی؟! داری با دم شیر بازی میکنی ؛ چقد کینه ای تو اخه . مریم : میای یا نه فقط یه کلمه ؟! نگار : باشه نکبت خانوم باشه . ( سپهر رفیق عماد بود ؛ و به زودی هم قرار بود بشه داماد خانواده رحیمی ؛ عماد یه ابجی بزرگتر از خودش داشت به اسم عطیه ؛ از اون دوزاری های روزگار ؛ سپهر فقط بخاطر پول بابای عماد و عطیه میخواست داماد این خانواده بشه وگرنه برعکس عماد ؛ عطیه هیچ پوءن مثبتی نداشت سر تا پاش از لجن نامردی پر بود ! باید میرفتم مهمونی امشبو هرجوری که شده بود ؛ باید سپهرو میدیدم ؛ باید عطیه رو برنداز میکردم ؛ باید خودم تو دل خانواده عماد جا میکردم ! ) لطفا بدون آیدیِ منبع کپی نشه ! @aye_110
- پس جهان بر چیست؟! بر هیچ است و بس 🌱 ..
آنچه را از دست دادی برای تو آفریده نشده و آنچه برای تو آفریده شده است را هرگز از دست نخواهی داد ! پس آرام بگیر و بهش اعتماد کن :)!🤍☁️
چه شد در من، نمی‌دانم! فقط دیدم پریشانم؛ فقط یک لحظه فهمیدم که خیلی "دوستت دارم"🫀..
- هیچوقت هیچکس به اندازهِ من دوستت نخواهد داشت این تو ، این تمامِ آدم‌ها :)!
اگه دوسش دارین حفظش کنین با چنگ و دندون. چون زمان که می‌گذره هیچ چیز سخت‌تر از، از دست دادن کسی نیست که برای از دست ندادنش باید با جون و دل می‌جنگیدین (: - شهرزاد╎ 📽🌱!..
شرمنده از گناهان، دانی مثال ما چیست؟! - خانه‌خراب زیرِ آوار گریه کرده ..
از زلزله و عشق خبر کَس ندهد ؛ آن لحظه خبر شوی که ویران شده ای 🌱 ..
خانوم هایده کو پس اون زندگی رنگارنگی کِ گفتی غصشو نخوریم ؟! بمولا به ما سیاه سفیدش رسید ..
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
- بسم الله الرحمن الرحیم - ( خودمونیم بعضی وقتا دلم به حال عمادی که روحشم از داستان خبر نداره میسوز
- بسم الله الرحمن الرحیم - ساعت طرفای ۷ بود که با صدای زنگ نگار از جام بلند شدم رفتم سمت آیفون ؛ نگار : بپر پایین که بریم ؛ " هنوز مطمئن نبودم از رفتنم به اونجا ؛ یه ترس عجیبی تو دلم بود ؛ یه دلهره یه استرس یه .. نمیدونم ؛ داشتم هرچیزی که دوسال پیش مرده بود رو زنده میکردم ؛ داشتم نبش قبر میکردمو جنازه خاطره های گذشته رو بیرون میکشیدم ؛ من واسه رسیدن به این نقطه خیلی زحمت کشیده بودم ؛ من ماه ها تلاش کرده بودم عمادو وابسته خودم کرده بودم ؛ و حالا با بی محلیام داشتم زجرش میدادم تا هرکاری که بخامو واسم انجام بده تا من فقط باهاش باشم " خونه مجردیِ عطیه شبیه قصر بود ؛ راستش بخاید حق میدم به سپهر تا بلرزه ؛ این خونه این دم دستگاه هرکسیو رو وسوسه میکنه سپهره بدبختِ هیچی ندار که جای خود ! با صدای عماد به خودم اومدم : - عماد : سلام مریم گلی ؛ دورت بگردم خوب شد اومدی از غروب منتظرتم ؛ عع سلام نگار خانوم ببخشید جذب قشنگیای مریم شدم متوجه حضور شما نشدم ! " لحن صحبت عماد ؛ چشم های رنگ روشنش ؛ اون کت شلوار طوسی خوش‌رنگی که پوشیده بود همه و همه باعث میشد یه لحظه شک کنم به رفتارم ؛ ولی خوب هدف من خیلی بزرگتر از عماد بود " مریم : بسه عماد انقد زبون نریز ؛ عطیه کجاست ؟! سپهر ؟! بقیه ؟! عماد : سپهر که بیخبره و تولدش سوپرایزه از طرف عطیه ؛ عطیه هم که داخل پیش بقیه بچها ؛ بریم داخل بفرمایید ؛ بفرمایید . داخل خونه پر شده بود از بادکنک های قرمز و مشکی ؛ چند مدل میوه و کیک چند طبقه کادو های جور واجور ؛ دختر و پسرایی که هرکدوم با سر وضع مختلف وسط مهمونی مشغول حرف زدن بودن و عمادی که با چشمای قهوای رنگش زل زده بود به من ؛ - مریم : چیه ؟! آدم ندیدی ؟! پاشو برو برس به مهمونی نشین اینجا زشته ! - عماد : آدم که زیاد دیدم فداتشم ؛ مریمِ قشنگی مثل شمارو ندیدم ؛ عطیه خودش هست من میخام فلا از حضور شما لذت ببرم ! با گفتن این جمله همهمه ای تو سالن بین مهمونا پیچید ؛ نگاهم به در ورودی که خورد مرد میانسال با کت شلوار رسمی سرمه ای رنگی رو دیدم که تقریبا همه مهمونا به احترامش از جا بلند شدن و عماد رو به من کرد گفت : - عماد : اینم از بزرگ خانواده آقای محسن رحیمی پدر بنده ! تا به خودم اومدم عماد رفت سمت باباشو چند دقیقه بعد دوتایی به سمت من اومدن از ترس و دلهره به لکنت افتادم نمیدونستم چیکار باید بکنم ؛ محسن رحیمی : پس کسی که دل سرکش عماد منو رام کرده تویی! عماد خیلی تعریفت کرده ؛ خوب شد ک امشب اومدی . مریم : عماد خیلی لطف داره به من ؛ ما فقط یه همکلاسی ساده ایم ؛ منم از دیدنتون خوشحالم آقای رحیمی ؛ محسن رحیمی : همکلاسی ساده ؟! عماد که اینو نمیگه ! اون رسما تورو چند بار خاستگاری کرده . لطفا بدون آیدیِ منبع کپی نشه ! @aye_110
- گفت : « چشمانت، چشمانت بوسیدنی است 🌱 »
تو‌ کوچه پس کوچه‌های قلبم ، تو همون خونه قشنگه‌ای ؛ که از در و دیوارش نیلوفر آبی آویزون شده💙