خانوم هایده کو پس اون زندگی رنگارنگی کِ گفتی غصشو نخوریم ؟!
بمولا به ما سیاه سفیدش رسید ..
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
- بسم الله الرحمن الرحیم - ( خودمونیم بعضی وقتا دلم به حال عمادی که روحشم از داستان خبر نداره میسوز
- بسم الله الرحمن الرحیم -
ساعت طرفای ۷ بود که با صدای زنگ نگار از جام بلند شدم رفتم سمت آیفون ؛
نگار : بپر پایین که بریم ؛
" هنوز مطمئن نبودم از رفتنم به اونجا ؛ یه ترس عجیبی تو دلم بود ؛ یه دلهره یه استرس یه ..
نمیدونم ؛ داشتم هرچیزی که دوسال پیش مرده بود رو زنده میکردم ؛ داشتم نبش قبر میکردمو جنازه خاطره های گذشته رو بیرون میکشیدم ؛ من واسه رسیدن به این نقطه خیلی زحمت کشیده بودم ؛ من ماه ها تلاش کرده بودم عمادو وابسته خودم کرده بودم ؛ و حالا با بی محلیام داشتم زجرش میدادم تا هرکاری که بخامو واسم انجام بده تا من فقط باهاش باشم "
خونه مجردیِ عطیه شبیه قصر بود ؛ راستش بخاید حق میدم به سپهر تا بلرزه ؛ این خونه این دم دستگاه هرکسیو رو وسوسه میکنه سپهره بدبختِ هیچی ندار که جای خود !
با صدای عماد به خودم اومدم :
- عماد : سلام مریم گلی ؛ دورت بگردم خوب شد اومدی از غروب منتظرتم ؛ عع سلام نگار خانوم ببخشید جذب قشنگیای مریم شدم متوجه حضور شما نشدم !
" لحن صحبت عماد ؛ چشم های رنگ روشنش ؛ اون کت شلوار طوسی خوشرنگی که پوشیده بود همه و همه باعث میشد یه لحظه شک کنم به رفتارم ؛ ولی خوب هدف من خیلی بزرگتر از عماد بود "
مریم : بسه عماد انقد زبون نریز ؛ عطیه کجاست ؟! سپهر ؟! بقیه ؟!
عماد : سپهر که بیخبره و تولدش سوپرایزه از طرف عطیه ؛ عطیه هم که داخل پیش بقیه بچها ؛ بریم داخل بفرمایید ؛ بفرمایید .
داخل خونه پر شده بود از بادکنک های قرمز و مشکی ؛ چند مدل میوه و کیک چند طبقه کادو های جور واجور ؛ دختر و پسرایی که هرکدوم با سر وضع مختلف وسط مهمونی مشغول حرف زدن بودن و عمادی که با چشمای قهوای رنگش زل زده بود به من ؛
- مریم : چیه ؟! آدم ندیدی ؟! پاشو برو برس به مهمونی نشین اینجا زشته !
- عماد : آدم که زیاد دیدم فداتشم ؛ مریمِ قشنگی مثل شمارو ندیدم ؛ عطیه خودش هست من میخام فلا از حضور شما لذت ببرم !
با گفتن این جمله همهمه ای تو سالن بین مهمونا پیچید ؛ نگاهم به در ورودی که خورد مرد میانسال با کت شلوار رسمی سرمه ای رنگی رو دیدم که تقریبا همه مهمونا به احترامش از جا بلند شدن و عماد رو به من کرد گفت :
- عماد : اینم از بزرگ خانواده آقای محسن رحیمی پدر بنده !
تا به خودم اومدم عماد رفت سمت باباشو چند دقیقه بعد دوتایی به سمت من اومدن
از ترس و دلهره به لکنت افتادم نمیدونستم چیکار باید بکنم ؛
محسن رحیمی : پس کسی که دل سرکش عماد منو رام کرده تویی! عماد خیلی تعریفت کرده ؛ خوب شد ک امشب اومدی .
مریم : عماد خیلی لطف داره به من ؛ ما فقط یه همکلاسی ساده ایم ؛ منم از دیدنتون خوشحالم آقای رحیمی ؛
محسن رحیمی : همکلاسی ساده ؟! عماد که اینو نمیگه ! اون رسما تورو چند بار خاستگاری کرده .
#گلاریس
#پارتپنجم
لطفا بدون آیدیِ منبع کپی نشه !
@aye_110
تو کوچه پس کوچههای قلبم ، تو همون خونه قشنگهای ؛
که از در و دیوارش نیلوفر آبی آویزون شده💙
ما تو ریاضی یه مفهومی داریم :
به نام یونیک یونیک یعنی منحصر به فرد یعنی یه دونه درواقع یعنی بی مانند بی مثال یعنی یگانه یعنی بی همتا یعنی شبیهش نیست توعم یونیکی شبیهت وجود نداره :))♥️🌱
تو باتلاقت دارم دستُ پا میزنم
گفتم هرجا میری برو ، این قلبو جایی نبر :)!♥️
آن روزها من به سلیقه کسی که دوستم داشت و دوستش داشتم .
سر تا پای زندگیام را آبی کرده بودم .
آبیِ آبی .
آبی به رنگ دریا ؛
و ناگهان یک روز او را دست در دست کسی دیدم که ،
سر تا پایش زرد بود .
زرد ، مثل نور ، من شنا نمیدانستم .
دلم فرصت نداد تا شنا یاد بگیرم .
و غرق شدم در دریایِ آبی بیکران رویاها و کابوسها : )!💙′💭
حسینپناهی
پول میخوام؛ پول میخوام برم خرید، یه ون بخرم باهاش برم سفر، یه عالمه کتونی و لباس بخرم، پول میخوام اونقدری که هیچوقت موجودی کارتمو نگاه نکنم ؛ اونقدر که خودم باهاش خفه کنم و از دارایی زیاد ندونم چیکار کنم !
چه فایده ای دارد نگرانِ من باشی ولی، از من دفاع نکنی؟ خیلی دوستم داشته باشی، اما من را نفهمی؟ جایِ خالیم را حس کنی، اما سراغم را نگیری؟ چه فایده ای دارد در بینِ وسایلت باشم اما مهمترینشان نباشم؟!🌱🪐'