eitaa logo
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
3.7هزار دنبال‌کننده
530 عکس
124 ویدیو
2 فایل
. ﷽ - چرا پناهگاه ؟! ' من دلم نیومد بی‌پناهیِ آدمارو پناه نباشم ؛ ⤶‏و پناه بر تو از حزن‌های پی در پی🌱 ' . - اینجا جای کسیه ؟! ± بله ؛ پناهگاهِ منِ " 👤: @Imenshabah
مشاهده در ایتا
دانلود
خودتو دست کم نگیر، آسانسور هیچوقت فکر نمیکرد آتلیه بشه !
به یادتون بودم🦋✨
گاهی هم ؛ بیرون گود وایسا ببین چی رو به خاطر چی داری از دست میدی ! شاید پشیمون شدی :)!
آخرین کسایی رو که به خدا واگذارشون کردم، الان دارن اروپا زندگی میکنن :))))
من‌ رشته‌ی‌ محبت‌ توپاره‌ میکنم ؛ شاید گره‌ خورد به‌ تو نزدیک‌ تر شوم🌱 ..
جمعه یعنی یک عمر دلتنگی ؛ بعد شش روز بی تو جان کندن 🚶🏻‍♂ ..
‹ زخم تبرت مانده ولی جای شکایت شادم ك نگه داشته‌ام از تو نشانه : )! ›
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
- بسم الله الرحمن الرحیم - راس ساعت ۸ صبح جلوی در شرکت محسن رحیمی اماده بودم ؛ چاره ای نداشتم باید م
- بسم الله الرحمن الرحیم - ( امروز بهتر از همیشه بودم ؛ حس اینکه کم کم دارم به هدفم میرسم سر ذوقم اورده بود باعث شده بود صبح زود از خواب پاشم ورزش کنم ؛ نمیدونم چند وقتی بود به بابا سر نزده بودم ؛ اخرین باری که از خونه بیرون زدم قسم خوردم تا به هدفم نرسیدم برنگردم . دلم برای بابا تنگ شده بود واسه خنده هاش واسه آواز خوندنش ؛ من برمیگردم خیلی زود با دست پر برمیگردم ) صدای زنگ گوشی خیالات قشنگمو از بین برد منو باز پرت کرد وسطه دنیای حقیقی ؛ با دیدن اسم عماد روی گوشی اخمام توهم رفت ولی سعی کردم امروز مهربون تر باشم تا حداقل سر پستم توی شرکت بمونم ؛ هرچند که عماد رام من شده بود و کافی بود فقط ازش بخوام ! عماد : سلام مریم جان ؛ صبحت بخیر عزیزم خواب که نبودی ؟! - : سلام عماد جان ؛ نه بیدار بودم چیزی شده صبح زود زنگ زدی ؟! عماد : چیزی که نشده اخرهفته واسه چنتا پروژه قراره با سپهر و بابا بریم شمال ؛ منم دیدم شمام عضو رسمی شرکتی اگه بیای بریم که عالی میشه ؛ میای؟! " از پشت گوشی هم اون خنده از سرذوقِ مسخرش و خوشحالی‌ش واسه دیدنم رو میتونستم تصور کنم ؛ خدای من عمادِ بیچاره " مکث طولانی کردم ؛ نمیدونسم برم یا نه ؟! ترکیب سپهر و محسن رحیمی و عماد ؟! نگاهای معنادار سپهرو تحمل کنم یا قربون صدقه های مداوم عماد؟! سکوت طولانی من باعث شد عماد متوجه کلنجار رفتن من بشه خودش صحبت ادامه داد : - عماد : خوب باشه عجله ای نیست ؛ تا اخرشب بهم خبر بده و تلاش خودت بکن این خبر مثبت باشه ؛ خدانگهدار ( رفتن به این مسافرت مثلا کاری ؛ نزدیک شدن به خانواده رحیمی موقعیت خیلی خوبی بود ؛ دلم میخواست نگارم با خودم ببرم ولی تا همین الانم زیادی قاطی داستان من شده و بود ادامه دادنش به صلاح هیچکس نبود ؛ ) مریم : عماد من میام فردا بیا دنبالم نفس عمیقی کشیدم پیام رو برای عماد فرستادم هنوز چند ثانیه ای نگذشته بود که عماد جوابم داد - عماد : ایول ؛ میبینمت دورت بگردم . (عماد پسر خوبی بود ؛ میدونی راستش بخای شبیه عطیه و باباش نبود ؛ عماد شبیه هیچکس نبود ؛ نمیدونم چیشد که سرکلش پیدا شد ولی من نمیخواستم عماد قربانی باشه ؛ هدف من کسای دیگه و آدم های دیگه بودن ؛ من بدون عماد هم به هدفم میرسیدم ولی عماد منو خیلی زودتر به چیزی که میخواستم میرسوند چی از این بهتر ؟! ) کپی بدون آیدی منبع مجاز نیست ! @aye_110