شنیدن این جملھ
وسط بحث عین ریختن آب روي آتیشھ
" لاتجادلني في حقوقي انت ليّ وانتهي
با من در مورد حق و حقوقم بحث نکن
تو مال مني و تموم."
خیلي باید خوشبخت باشي
کھ یکي تا این حد عاشقت باشھ♥️🌙
تا حالا شده از يه فضاى مجازى دى اكتيو كنين و با يه اكانت فيك دقيقاً تو همون فضا
حاضر بشين . ؟
مى بينين كه هيچ چيزى با عدم
حضور شما تغيير نكرده . !
روانكاوا ميگن اين تجربه يادآور حس مرگه . .
- اشک عزیزم ؛
وقتی موضوع جدیه و من دارم به شدت
بحث میکنم و عصبانیام و حق با منه و
باید محکم باشم گوله گوله نریز،نریز احمق جان
گند میزنی به همه چی :)!
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
- بسم الله الرحمن الرحیم - 5 سال پیش از زبان مریم : چند روزی میشد اوضاع بابا درست حسابی نبود ؛ شبا
- بسم الله الرحمن الرحیم -
" رابطه خواهر و برادری ما برعکس همه که جنگ دعواس واسه ما ته رفاقت بود ؛ مسعود بیشتر از یه برادر یه رفیق بود یه رفیقی که پایه همه گند کاریام بود و پشت پناه روزای سختم ! با اینکه فقط ۳ سال ازم بزرگتر بود ولی مثل یه پدر هوام داشت ؛ از حق نگذریم منم رفیق و خواهر خوبی بودم براش ؛ خیلی وقتا حرفاشو به جای مامان به من میگفت ؛ جوری شده بود که مسعود میگفت با وجود مریم من احتیاج به هیچ دختری ندارم ؛ از همون نوجوونی از بلند پرواز بودن مسعود میترسیدم برعکس همه اخلاقای خوبش بلند پرواز بودن و طمع کاریش خیلی ترسناک بود ؛ دلش میخواست یه شبه برسه به همچی ؛ یه شبه پولدار شه یه شبه موفق شه و واسه رسیدن بهش همه کاری میکرد ؛ حتی گذشتن از من ؛ از خانوادش "
.
26 بهمن همون سال بابا با استرس اظطراب زیادی از سرکار برگشت خونه ؛ بدون سلام احوالپرسی از ما خواست که وسایلمون جمع کنیم و از تهران بریم شهرستان ؛ هرچی من و مامان ازش سوال میپرسیدیم چیزی نمیگفت استرسی که توی چشماش حلق زده بود وحشت عجیبی رو به دلم انداخت دلم میخواست ازش بپرسم دلیل این ترسیدن چیه ولی بهترین کار توی اون زمان همراه شدن با بابا بود تا به وقتش ؛ صدای آیفون بلند شد به خیال همشگیِ اینکه مسعود پشت دره آیفون زدم ؛ که مردی با موهای جوگندمی همراه سرباز کلانتری بدون اجازه وارد خونه شدن
- خودشه سَرکار ؛ خوده دزدشه! ( انگشت اشارش به سمت بابا گرفت )
بابا : آقای رحیمی این کارو با من نکن ؛ خودت میدونی من این کارو نکردم و فقط چون به حرفت گوش ندادم داری برام پاپوش میدوزی !
- ببرش سرکار ؛ ببرش تا بیشتر از این چاخان نکرده !
" دنیا دور سرم میچرخید ؛ صدای داد و بیداد بابا واسه اثبات بی گناهیش ؛ صدای گریه های مامان پرسش های مداومش از مردی که تاحالا ندیده بودمش خیلی گیج بودم ؛ انگار بهم شوکر وصل شده بود هر لحظه بیشتر از لحظه قبل دچار برق گرفتگی میشدم ؛ تنها راهی که به ذهنم رسید خبر دادن به مسعود بود نمیدونم چجوری و به چه نحوی بهش گفتم به خودم که اومدم توی پاسگاه جلوی در اتاق نشسته بودم منتظر مسعود بودم تا بیاد از اتاق بیرون بگه چیشد که اینجوری دنیا آوار شد رو سرمون ؛ با قیافه درب و داغون مسعود که رو به رو شدم متوجه بد بودن اوضاع شدم ؛
- یه رحیمی نامی از بابا شکایت کرده به جرم کلاهبرداری از حساب شرکت !
مریم : رحیمی؟! همون صاحب شرکته ؟! نه ؛ نه دروغِ مسعود من خودم شنیدم بابا پشت تلفن بهش میگفت این کارو نمیکنه ؛ تروخدا یه کاری بکن نزار بابا رو ببرن زندان ؛
- میدونم مریم میدونم ؛ هرکاری از دستم بربیاد انجام میدم تو فقط آروم باش مامان این حالت ببینه نگران میشه .
" مسعود اون زمان دانشجوی حقوق بود ؛ با اینکه درسش تموم نشده بود ولی رفیق های زیادی داشت که میتونست تو پرونده بابا ازشون کمک بگیره ؛ وجود مسعود تو اون شرایط دلگرمی بود برام ؛ هیچوقت فکر نمیکردم روزی برسه که مقابل مسعود باشم ؛ منی که جونم براش میرفت چی شده بود که حالا به خونش تشنه بودم و حاظر بودم هرکاری بکنم تا زمین بخوره "
#گلاریس
#پارتشانزدهم
کپی بدون آیدی منبع مجاز نیست .
@aye_110
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
- راهو چشم بسته میام . . !🎵'♥️
من بیشتر از دوست داشتن ؛ نیاز دارم دوسم داشته باشن :)!
هرکسی سزاوار یکنفر است که
به چشمهایش نگاه کند و بگوید :
" تو کافی هستی ؛ تو با تمامِ زخمهایت بینقصی🌤