دلتنگم و خندهی تو درمان من است ،
اشک در چَشمم و اغوش تو پناه من است : )☕️'🤎
خب خب #چالش داریم اهاااالی🙋🏻♂ ؛
برید پیوی پارتنرتون / رفیقتون اسمشو صدا کنید بعد که جواب داد بگید :
- کِلِوَنگ چشای ت شُدُم
با پَلخموُنِ نگاهت چُغُوکِ دیلمّه
زَییی مُخام "
طبیعتا باید ترجمش ازتون بپرسه😌
بعد براش بفرسید :
•یعنی سرگردون چشمات شدم،
با تیر نگاهت گنجشک دلمو شکار کردی(گرفتارم کردی) میخامت•🫀🥺
از واکنشش شات بفرسید برااامون :
@sir_mim
اینجا میزارم :
@aye_109
_ واقعا واسم سواله که چرا جز تو هیشکی نیست بهش فکر کنم ؛ چرا انقدر هیشکی به پات نمیرسه : )'♥️
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
من بیشتر از دوست داشتن ؛ نیاز دارم دوسم داشته باشن :)!
غلام حسین ساعدی عاشقِ دختری بود به اسم طاهره کوزه گرانی ؛
در طول ۱۳ سالی که عاشق طاهره بود ۴۱ نامه براش نوشته بود
که تو یکی از نامه ها جز تکرار اسمش هیچ چیزِ دیگه ای نتونست بنویسه♥️!(:
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
- بسم الله الرحمن الرحیم - صدای نوتیف پیام اول صبح حاکی از یه سری خبرا از سمت مسعود بود ؛ بدون وقفه
- بسم الله الرحمن الرحیم -
از زبان مسعود :
" رحیمی وکالت دخترش رو به من سپرد ؛ به گفته خودش دخترش چند وقته دیگه عازم آمریکا بود برای انجام کارهای مهاجرت نیاز به یه وکیل کار درست داشت ؛ تموم تلاشم رو توی اون پنج روز کردم که اعتمادشون رو جلب کنم ؛ عطیه دختر خوبی بود چیزی که باعث میشد بیشتر از هر دختر دیگه جذب عطیه بشم بلند پروازیش بود ؛ وقتی بهش نگاه میکردم حس میکردم عطیه اون کسیه که میتونه منو به آرزوهام برسونه ؛ دانشگاه خوب تو یه کشور خوب ؛ شغل خوب و درآمد ثابت ؛ خونه و ماشین ویلا ؛ دیگه چی میخواستم از این زندگی ؟! با رسیدن به پولی که میتونستم با بدست اوردن عطیه درارم ؛ زندگی مریم و مامان و بابا رو هم عوض میکردم ؛ ولی اگه بخوام سر جنگ با رحیمی بمونم آرزوی تک تک اینارو با خودم باید یه گور ببرم ؛ درواقعه اینجا جایی بود که باید بین رویاهایی که یک عمر واسش دوییدم و خانوادم یکی رو انتخاب کنم "
از زبان مریم :
" دراز کشیده بودم رو تخت ؛ الان نزدیک یک ساعتی میشد که داشتم سعی میکردم بخوابم ؛ ولی هر لحظه بیشتر از لحظه قبل فکر و خیال جای خواب رو میگرفت ؛ دلم میخواست به اتفاقات امروز و دیدن مسعود با اون دختره ناشناس فکر نکنم ؛ ولی نمیشد ! داشت یه اتفاقایی میافتاد من ازش بیخبر بودم ؛ باید هرجوری شده بود امشب با مسعود صحبت میکردم ! آخرای شب با صدای کلید انداختن مسعود از جام بلند شدم ؛ جلوی در وایستادم باید امشب تکلیفم روشن میکردم :
- مریم ؛ چرا مثل علم یزید اینجا وایستادی ؟!
مریم : علم یزید ؟! معلوم هست اصلا کجایی ؟! اون از صبح که بی خبر رفتی اینم از الان که آخر شبه تازه اومدی ! نمیگی این پیرزن بیچاره چشم به راهه ؟!
- باز شروع کردی ؛ بزار از راه برسم بعد ! چته تو ؟! مگه نگفتی بیا بریم تو دم دستگاه رحیمی مدرک پیدا کنیم ؟! از کار زندگیم زدم تا تو به خواستت برسی ؛ دیگه چی میخوای؟!
مریم : من به خواستم برسم ؟! یعنی آزادی بابا فقط برای منه که منتش سر من میزاری ؟! خب کو ؛ تو الان چند هفتس با رحیمی رفت و آمد داری خوب کو ؟! کو این مدارک کوفتی که قولش دادی ؟!
- دارم اماده میکنم مریم ؛ چرا فکر میکنی کار آسونیه ؛ نرفتم تفریح و خوشگذرونی که !
مریم : مطمئنی؟! پس حتما من با شاسی بلند مشکی سرنشین دختر صبح به صبح میرم شرکت !!
- تعقیبم میکنی ؟! تو حق نداری ؛ حق نداری دخالت کنی تو کارای من !
مریم : صدات بیار پایین مامان خوابه ؛ این کار تو نیست به منم مربوطه ؛ تو یادت رفته هدف ما چی بود ! داری چیکار میکنی اصلا معلومه سپهر خان قلابی !! نکنه چشمت به پول خورده به کل بابا رو فراموش کردی ؟! خیلی نامردی مسعود !
- آره اصلا چشمم مال و اموال رحیمی رو گرفته ؛ اصلا میدونی چیه ؟! چشمم دخترش رو هم گرفته ! چرا نگیره ؟! چی داشتیم تو این زندگی که بخوام پایبندش باشم ؟! اصلا از کجا معلوم بابا پولا رو به جیب نزده باشه ؛ بلاخره هر آدمی وسوسه میشه هان ؟!
" سرم داشت سوت میکشید ؛ چیزایی که میشنیدم نمیتونستم باور کنم ؛ همیشه از بلند پرواز بودن مسعود میترسیدم ؛ ولی هیچوقت فکر نمیکردم اینجا و اینجوری جا بزنه ؛ هرچی کلمه هارو جابه جا کردم تا بتونم جلوی مسعود وایستم نشد ؛ بغضم رو قورت دادم فقط یه کلمه بهش گفتم :
- خیلی نامردی مسعود
مسعود : ببین مریم جان ؛ ببین خواهری ؛ من این چیزارو واسه خودم تنها نمیخام ؛ تو بیخیال این مدارک شو ما باهم میریم ؛ اصلا واسه همیشه میریم ؛ تا آخر عمر تو آرامش زندگی میکنیم ؛ این دختره عطیه داره میره ؛ انقدر هم پول داره که واسش کاری نداری من و تو رو هم ببره ، دیگه چی میخای مگه هان ؟! بابا هم خودش چند سال دیگه میاد بیرون ؛ نهایت ۴ ۵ سال دیگه اون توعه ؛ با پولی که از عطیه میگیرم میتونم بهترین وکیلارو براش بگیرم !
" هیچی نگفتم بدون اینکه حتی نگاهش کنم از کنارش گذشتم ؛ بیشتر از هروقت دیگه حس میکردم تنهام ؛ دیگه حتی مسعودی هم نبود که تکیه گاه روزای سختم باشه ، نباید مسعود رو قاطی این بازی میکردم ؛ فقط یه هفته به دادگاه بابا مونده بود من حالا بیشتر از قبل ناامید بودم "
#گلاریس
#پارتبیست
کپی بدون آیدی منبع مجاز نیست!
@aye_110
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
من با این ضربان تند رفیقم ؛
با سوت گوشام که برام لالایی خوند رفیقم ؛