eitaa logo
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
3.7هزار دنبال‌کننده
530 عکس
124 ویدیو
2 فایل
. ﷽ - چرا پناهگاه ؟! ' من دلم نیومد بی‌پناهیِ آدمارو پناه نباشم ؛ ⤶‏و پناه بر تو از حزن‌های پی در پی🌱 ' . - اینجا جای کسیه ؟! ± بله ؛ پناهگاهِ منِ " 👤: @Imenshabah
مشاهده در ایتا
دانلود
در غلغله ی جمعی و تنها شده ای باز آنقدر که در پیرهنت نیز غریبی . .
و موی فر ، پیچیده میسازد طلسم عشق را !👩🏻‍🦱🫀
خب خب داریم اهاااالی🙋🏻‍♂ ؛ برید پی‌وی پارتنرتون / رفیقتون اسمشو صدا کنید بعد که جواب داد بگید : - کِلِوَنگ چشای ت شُدُم با پَلخموُنِ نگاهت چُغُوکِ دیلمّه زَییی مُخام " طبیعتا باید ترجمش ازتون بپرسه😌 بعد براش بفرسید : •یعنی سرگردون چشمات شدم، با تیر نگاهت گنجشک دلمو شکار کردی(گرفتارم کردی) میخامت•🫀🥺 از واکنشش شات بفرسید برااامون : @sir_mim اینجا میزارم : @aye_109
_ واقعا واسم سواله که چرا جز تو هیشکی نیست بهش فکر کنم ؛ چرا انقدر هیشکی به پات نمیرسه : )'♥️
- لقد اختبأت في قلبي تو میان قلب من پنهان شدی . .
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
من بیشتر از دوست داشتن ؛ نیاز دارم دوسم داشته باشن :)!
غلام حسین ساعدی عاشقِ دختری بود به اسم طاهره کوزه گرانی ؛ در طول ۱۳ سالی که عاشق طاهره بود ۴۱ نامه براش نوشته بود که تو  یکی از نامه ها جز تکرار اسمش هیچ چیزِ دیگه ای نتونست بنویسه♥️!(:
‏نوشته بود : ‏من خیلی سگم ولی برای تو میو ؛ فقط تو :)!🐈
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
- بسم الله الرحمن الرحیم - صدای نوتیف پیام اول صبح حاکی از یه سری خبرا از سمت مسعود بود ؛ بدون وقفه
- بسم الله الرحمن الرحیم - از زبان مسعود : " رحیمی وکالت دخترش رو به من سپرد ؛ به گفته خودش دخترش چند وقته دیگه عازم آمریکا بود برای انجام کارهای مهاجرت نیاز به یه وکیل کار درست داشت ؛ تموم تلاشم رو توی اون پنج روز کردم که اعتمادشون رو جلب کنم ؛ عطیه دختر خوبی بود چیزی که باعث میشد بیشتر از هر دختر دیگه جذب عطیه بشم بلند پروازیش بود ؛ وقتی بهش نگاه میکردم حس میکردم عطیه اون کسیه که میتونه منو به آرزوهام برسونه ؛ دانشگاه خوب تو یه کشور خوب ؛ شغل خوب و درآمد ثابت ؛ خونه و ماشین ویلا ؛ دیگه چی میخواستم از این زندگی ؟! با رسیدن به پولی که میتونستم با بدست اوردن عطیه درارم ؛ زندگی مریم و مامان و بابا رو هم عوض میکردم ؛ ولی اگه بخوام سر جنگ با رحیمی بمونم آرزوی تک تک اینارو با خودم باید یه گور ببرم ؛ درواقعه اینجا جایی بود که باید بین رویاهایی که یک عمر واسش دوییدم و خانوادم یکی رو انتخاب کنم " از زبان مریم : " دراز کشیده بودم رو تخت ؛ الان نزدیک یک ساعتی میشد که داشتم سعی میکردم بخوابم ؛ ولی هر لحظه بیشتر از لحظه قبل فکر و خیال جای خواب رو میگرفت ؛ دلم میخواست به اتفاقات امروز و دیدن مسعود با اون دختره ناشناس فکر نکنم ؛ ولی نمیشد ! داشت یه اتفاقایی میافتاد من ازش بیخبر بودم ؛ باید هرجوری شده بود امشب با مسعود صحبت میکردم ! آخرای شب با صدای کلید انداختن مسعود از جام بلند شدم ؛ جلوی در وایستادم باید امشب تکلیفم روشن میکردم : - مریم ؛ چرا مثل علم یزید اینجا وایستادی ؟! مریم : علم یزید ؟! معلوم هست اصلا کجایی ؟! اون از صبح که بی خبر رفتی اینم از الان که آخر شبه تازه اومدی ! نمیگی این پیرزن بیچاره چشم به راهه ؟! - باز شروع کردی ؛ بزار از راه برسم بعد ! چته تو ؟! مگه نگفتی بیا بریم تو دم دستگاه رحیمی مدرک پیدا کنیم ؟! از کار زندگیم زدم تا تو به خواستت برسی ؛ دیگه چی میخوای؟! مریم : من به خواستم برسم ؟! یعنی آزادی بابا فقط برای منه که منتش سر من میزاری ؟! خب کو ؛ تو الان چند هفتس با رحیمی رفت و آمد داری خوب کو ؟! کو این مدارک کوفتی که قولش دادی ؟! - دارم اماده میکنم مریم ؛ چرا فکر میکنی کار آسونیه ؛ نرفتم تفریح و خوشگذرونی که ! مریم : مطمئنی؟! پس حتما من با شاسی بلند مشکی سرنشین دختر صبح به صبح میرم شرکت !! - تعقیبم میکنی ؟! تو حق نداری ؛ حق نداری دخالت کنی تو کارای من ! مریم : صدات بیار پایین مامان خوابه ؛ این کار تو نیست به منم مربوطه ؛ تو یادت رفته هدف ما چی بود ! داری چیکار میکنی اصلا معلومه سپهر خان قلابی !! نکنه چشمت به پول خورده به کل بابا رو فراموش کردی ؟! خیلی نامردی مسعود ! - آره اصلا چشمم مال و اموال رحیمی رو گرفته ؛ اصلا میدونی چیه ؟! چشمم دخترش رو هم گرفته ! چرا نگیره ؟! چی داشتیم تو این زندگی که بخوام پایبندش باشم ؟! اصلا از کجا معلوم بابا پولا رو به جیب نزده باشه ؛ بلاخره هر آدمی وسوسه میشه هان ؟! " سرم داشت سوت میکشید ؛ چیزایی که میشنیدم نمیتونستم باور کنم ؛ همیشه از بلند پرواز بودن مسعود میترسیدم ؛ ولی هیچوقت فکر نمیکردم اینجا و اینجوری جا بزنه ؛ هرچی کلمه هارو جابه جا کردم تا بتونم جلوی مسعود وایستم نشد ؛ بغضم رو قورت دادم فقط یه کلمه بهش گفتم : - خیلی نامردی مسعود مسعود : ببین مریم جان ؛ ببین خواهری ؛ من این چیزارو واسه خودم تنها نمیخام ؛ تو بیخیال این مدارک شو ما باهم میریم ؛ اصلا واسه همیشه میریم ؛ تا آخر عمر تو آرامش زندگی میکنیم ؛ این دختره عطیه داره میره ؛ انقدر هم پول داره که واسش کاری نداری من و تو رو هم ببره ، دیگه چی میخای مگه هان ؟! بابا هم خودش چند سال دیگه میاد بیرون ؛ نهایت ۴ ۵ سال دیگه اون توعه ؛ با پولی که از عطیه میگیرم میتونم بهترین وکیلارو براش بگیرم ! " هیچی نگفتم بدون اینکه حتی نگاهش کنم از کنارش گذشتم ؛ بیشتر از هروقت دیگه حس میکردم تنهام ؛ دیگه حتی مسعودی هم نبود که تکیه گاه روزای سختم باشه ، نباید مسعود رو قاطی این بازی میکردم ؛ فقط یه هفته به دادگاه بابا مونده بود من حالا بیشتر از قبل ناامید بودم " کپی بدون آیدی منبع مجاز نیست! @aye_110
من با این ضربان تند رفیقم ؛
نوشته بود ؛ نمی گریم این غبارِ دلتنگی ست که در چشمم فرو رفته است . .
آدم یادش میره چجوری خیلی چیزا رو از سر گذرونده و زنده مونده . . که اگه یادش بمونه ، میدونه این یکی هم چیزی نیست و میگذره : ))🤍