eitaa logo
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
3.7هزار دنبال‌کننده
530 عکس
124 ویدیو
2 فایل
. ﷽ - چرا پناهگاه ؟! ' من دلم نیومد بی‌پناهیِ آدمارو پناه نباشم ؛ ⤶‏و پناه بر تو از حزن‌های پی در پی🌱 ' . - اینجا جای کسیه ؟! ± بله ؛ پناهگاهِ منِ " 👤: @Imenshabah
مشاهده در ایتا
دانلود
اون لحظه خوشحال بودى؟! پس پشيمونى نداره ..
دوست داشته شدن نباید به تاخیر بیوفته. بوسه‌‌ی چهل سالگی مزه‌ی کاهگل به خودش می‌گیره !
‌نمی‌دونم دوست‌داشتن برای شما دقیقاً چه تعریفی داره، اما برای من، « غیرقابل تحمل بودنِ دوری و بی‌خبری از یه آدم» معنیِ دقیقِ دوست‌داشتنه :)))🌱
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
- بسم الله الرحمن الرحیم - از زبان مسعود : " رحیمی وکالت دخترش رو به من سپرد ؛ به گفته خودش دخترش چن
- بسم الله الرحمن الرحیم - روز دادگاه ؛ از زبان مریم : " هرچقدر به گوشی کوفتی مسعود زنگ میزدم خاموش بود ؛ چیزی به شروع دادگاه نمونده بودو خبری از مسعود نبود ! البته خب طبیعی بود ؛ از ترس اینکه رحیمی ببینتش حتی دادگاه رو هم پیچونده بود ؛ دیگه صبر نداشتم قید همچی رو میزنم به رحیمی میگم وکیل عزیزکردش ؛ پسر همون کسیه که با دروغ انداختش زندان ؛ برام مهم نیست قراره چی پیش بیاد همین که مسعود نتونه بزنه زیر قول و قرارامون کافیه ؛ بدون مکث تاکسی گرفتم به سمت شرکت رحیمی رفتم ؛ از واکنش مسعود میترسیدم ولی این تنها راهی بود که برام مونده بود ! - سلام ؛ میخواستم آقای رحیمی رو ببینم ! ± نیستن ؛ - نیستن؟! یعنی چی که نیستن ؟! ± شما بگید چیکارشون دارید من به اطلاع ایشون میرسونم ! - باید با خودشون صحبت کنم ؛ کِی برمیگردن ! ± مشخص نیست ! - اقای ستاری چی ؟! ± خانوم محترم شما دنبال کی میگردین اینجا ؟! آقای رحیمی و به همراه اقای ستاری و دخترشون رفتن خارج از کشور ؛ معلوم هم نیست کِی بیان ! کارشون دارید شماره تلفنتون بزارید من میگم تماس بگیرن باهاتون ! "دنیا آوار شد رو سرم ؛ بلاخره روبه رو شدم با چیزی که ازش میترسیدم ؛ مسعود رفته بود ! واسه همیشه ؛ اون برنمیگشت دیگه و اینو منی که حرفاش شنیده بودم میدونستم ! " صدای زنگ گوشیم منو از خلسه ای که درونم بود بیرون کشید : - خانوم محجوب معلوم هست کجایید ؟! دیگه لازم نیست بیاید ؛ دادگاه پدرتون تموم شد ؛ ۵ سال حبس براشون بریدن و عملا دیگه هیچ کاری از دست ما برنمیاد ؛ شما گفتی مدرک میاری پس چیشد ؟! از دست شما خانوم محترم ؛ از دست شما .. 5 سال بعد ؛ زمان حال : بعد از اون روز کوفتی تو شمال و روبه رو شدن با مسعود ؛ و یاداوری اون گذشته تلخ دیدن چهره داغون مسعود باعث نشد حتی ذره ای از آتیش انتقام که تو وجودم بود خاموش بشه ؛ بیشتر از هروقت دیگه به انجام دادن کاری که بخاطرش تا اینجا اومده بودم مطمئن شدم ؛ بعد از خبر زندان افتادن بابا ؛ طولی نکشید که مامان دق کردو مرد ؛ حرفایی که پشت سرمون تو محل و فامیل میزدن باعث میشد از هیچکس نتونیم کمک بگیریم ؛ بابا بعد مرگ مامان خیلی شکسته شد ؛ این اواخر زندان بودنش حالش اصلا خوب نبود ؛ ۵ سال از جوونی و عمرش تو زندان گذرونده بود بدون اینکه حتی جرمی مرتکب بشه ؛ بعد هم ک معتاد شد افتاد گوشه خونه ؛ من و موندم آتیشی که خاموش شدنی نبود ؛ بعد اتفاقی آشنا شدن با عماد و فهمیدن ربطش به رحیمی مطمئن شدم که باید خودم انتقام بگیرم و منتظر کارما نمونم ؛ عماد اون سالا دچار اعتیاد بود ؛ کار آسونی بود وابسته کردن پسری که نه پدر مادر درستی داشت نه از نظر جسمی و روحی حال اوضاع درستی ؛ من عماد رو وابسته خودم کردم ؛ کمکش کردم ترک کنه و به زندگی عادیش برگرده ؛ ! اون مدیون من بود و به خیالش من ناجی زندگی درب و داغونش بودم ! منم همین میخواستم ؛ نزدیک شدن به رحیمی و زجر کش کردنش به هر نحوی و از هر طریقی ! کپی بدون آیدی منبع مجاز نیست @aye_110
من اگه لحظه‌‌ی پایانیِ انسان بود ؛
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
#ارسالی
میگن امام رضا "ع" تنها کسیِ که هرچی به صلاحت نباشه رو به صلاحت میکنه :)))))!
با من از احمق بودن صحبت نکنید ! من یه زمانی واسه آدمایی گریه میکردم که ۱۰ هیچ ازشون جلو تر بودم .
من فکر می‌کنم فقط عشق می‌تواندپایانِ رنج‌ها باشد . .
نیاز دارم وایسم کنار و یکی به خاطر من شلوغش کنه؛ یکی سنگم رو به سینه بزنه و بشه کاسه‌ی داغ‌تر از آشم. مثل وقتی که بچه بودم اگر چیزی میخواستم و کسی پاسخگو نبود مامان زودی اعتراض میکرد «این بچه هلاک شد!» نیاز دارم یکی بیاد دستم رو بگیره بیافته جلو و سر زندگی داد و بیداد کنه بهش بگه این بچه هلاک شد :)!🌱🤎