نامه ای به اونی که دوسش دارم :
از اینکه تو بهم اهمیت میدی دوسم داری مراقبمی خیلی خوشحالم، در کل خیلی خوشحالم از داشتن چنین آدمی تو زندگیم که تمام تلاششو میکنه که من هیچوقت حالم بد نباشه و دائم تو فکره منه و هرکاری میکنه که من حتی چند ثانیه هم ناراحت نباشم و حتی زمانی که دعوامونم میشه همیشه کوتاه میای تا من کمتر عصبی بشم و بعدش با حرفاش آرومم میکنه. در کل که من خیلی عاشقتم و از داشتنت خیلی خوشحالم :)!💖🌸
خاطرش نیست ولی خوب به خاطر دارم ؛
که در آغوش خودم قول نرفتن می داد ..✉️✨
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
- بسم الله الرحمن الرحیم - روز دادگاه ؛ از زبان مریم : " هرچقدر به گوشی کوفتی مسعود زنگ میزدم خاموش
- بسم الله الرحمن الرحیم -
واسه شروع یه روز گند دیگه تو شرکت رحیمی آماده شدم ؛ کت شلوار گلبهی رنگی که از نگار گرفته بودم رو پوشیدم ؛ دستی به سر صورت پف کرده و خواب آلودم کشیدم راهی شرکت شدم ؛ شرکت رحیمی غول پیکر تر از 5 سال پیش شده بود ؛ کلی دم و دستگاه؛منشی و خدمتکار ! اتاق من ته راه رو بود ؛ به ترتیب اتاق عماد و اتاق رحیمی که مدیر عامل شرکت بود بعد از اتاق من بودند و اما آخرین اتاق ؛ اتاق سپهر ستاری ! وکیل شرکت و داماد یکی یدونه رحیمی ؛ در اتاقش باز کردم ، خبری از مسعود نبود ؛ به خودم جرئت دادمو وارد اتاقش شدم ؛ اتاقی بزرگ با کلی دم و دستگاه ، قاب عکس کوچیک روی میز مسعود توجهم رو جلب خودش کرد ، جلو تر رفتم قاب رو برداشتم ؛ عکس بچگیامون کنار هم تو خونهی قدیمی !
- اینجا چیکار میکنی ؟!
" نمیدونم مسعود کِی از راه رسیده بود و من متوجه حضورش نشده بودم ؛
مریم : این کسی که کنارت وایستاده ؛ واسه این چه دروغی گفتی ؟! گفتی مرده ؟! یا ..
- نه مریم ؛ گفتم یه خواهر دارم !
مریم : عع؟! یعنی هیچوقت براشون سوال نشد که این خواهر شما کجاست ؟!
- نه نشد ؛ بیا برو بیرون مریم مارو اینجا ببین باهم درست نیست !
" نیشخندی بهش زدم از کنارش رد شدم
مریم : از همیشه ترسو تری !
" صدای صحبت کردن عماد و رحیمی از ته راه رو میومد ؛ ظاهراً تازه رسیده بودن ؛ سری به سمت اتاقم رفتم و پشت میز نشستم ؛ "
- سلام دورت بگردم ؛ چقدر زود اومدی !
مریم : سلام عماد جان ؛ گفتم روز اول کاری دیر نکرده باشم !
قبل از اینکه عماد فرصت جواب دادن پیدا کنه ؛ رحیمی پیش دستی کرد :
رحیمی : به شما میگن یه کارمنده نمونه ؛ راستی چقدر رنگی بهتون میاد !
" این بار دومی بود که این حرف مسخرش رو تکرار میکرد ؛ نگاه های معنادارش ؛ بیشتر از هرچیزی اذیتم میکرد ؛ دلم میخواست با دست های خودم خفش کنم وقتی داره دست و پا میزنه که زنده بمونه تو چشم هاش عکس خودمو ببینم .
رفت و آمد تو شرکت به قدری زیاد و شلوغ بود که هرسری فکر میکردم این آخرین کسیِ که تو این ساعت مراجعه کرده با نفر روبه رویی مواجه میشدم تموم خیال پردازیام نقشه بر آب میشد ؛ ساعت نزیکای دو بود از عماد و مسعود خبری نبود ؛ صدای در اتاق حواسمو جلب خودش کرد
مریم : بفرمایین
- اجازه هست ؟!
" رحیمی بود ؛ از جام بلند شدم با لبخند زورکی ازش پذیرایی کردم "
- گفتم اگه موافق باشی واسهی ناهار بریم تا یه رستوران خوب ؛ موافقی؟!
مریم : عماد و آقا سپهرم هستن ؟!
- نه ؛ فقط من و تو ! میای دیگه ؟!
مریم : راستش ؛ راستش نمیخام که ..
- خواهش میکنم از این تعارف ها نکن ! باهات صحبت هم دارم ؛ نیم ساعت دیگه تو پارکینگ شرکت منتظرتم ؛ میبینمت .
" بدون اینکه وایسته و حرفم رو بشنوه رفت ، از قرار معلوم راهی جز رفتن نداشتم ؛ دلم میخواست عماد هم با من بیاد ولی از رفتار رحیمی میشه فهمید عماد از قرار ناهار خبری نداره . اینکه چرا بیخبر و بدون اطلاع عماد میخاد این قرار برگذار بشه ؛ اینکه چرا حتی سپهر هم بیخبره و خیلی چرا های دیگه که جوابش فقط فقط با رفتن به اون قرار داده میشه ؛
سر نیم ساعت تو پارکینگ شرکت بودم ؛ سوار ماشین رحیمی شدم بدون هیچ حرفی شروع کرد به رانندگی ؛ دو سه تا خیابون اون ور تر از شرکت جلوی یه رستوران دنج وایستاد ؛ هنوزم هیچی نمیگفت ؛ این سکوتش از حرف زدنش ترسناک تر بود ؛ مِنوی غذا رو جلوی من گذاشت
- سفارش بده ؛ هرچی که دوست داری !
مریم : اهان ؛ خوب فکر کنم جوجه خوب باشه نه ؟!
- آقا ؛ دو پرس جوجه لطفا با مخلفات !
مریم : راجب اون صحبتی که گفتین ..
- عجله نکن ؛ بزار سر صبر ناهار رو بخوریم دیر نمیشه دختر جون !
" از این طرز صدا کردنش متنفر بودم ؛ هیچوقت مثل آدم صدام نمیکرد "
#گلاریس
#بیستدوم
کپی بدون آیدی منبع مجاز نیست
@aye_110
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
- بی تو من جمعهی هر هفته کمی میمیرم :)🚶🏻♂!
- بی تو من جمعهی هر هفته کمی میمیرم :)🚶🏻♂!
Arianfar4_5992153047835348960.mp3
زمان:
حجم:
9.5M
#پادکست🎙'🌱
به نظرم هممون باید یاد بگیریم به "اندازهی آدما" دست نزنیم؛ همه قرار نیست با کیفیت باشن. باید اجازه بدیم هرکسی کیفیته خودشو داشته باشه. توقعمون رو ازشون در حد خودشون نگهداریم و بدونیم که بیشتر توقع داشتنه ازشون و بیشتر زوم کردنه روشون فقط باعث بیشتر بیرون زدنه بی کیفیتیشون میشه! 🌛' ☕️
گوینده : علیرضا آریانفر
🎙'📻 @aye_110
ﺳﮓ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯼِ ک :
ﺍﯾﻦ ﺁﺩﻡِ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺪﻩ ؛ ﻧﺎﺯﻡ ﻣﯿﮑﻨﻪ ؛
ﺣﺘما آدم خوبیه !
امـا یه گربه اینجوریِ ک :
این آدمه به من غذا میده؛ نازم میکنه ؛ دوستم داره ؛
پس حتما من خوبم !
به این میگن گربه صفتی
حکایت بعضی از ما آدماست ..
چَمدان بسته ام از هرچِه منم دل بکنم ،
پِیرو عقل شَوم ، قید دِلم را بزنم ..🫀🪴
أنْتَ دَليلُ المُصَغَّر عَلى قِيدِ الحَياة
‹ ط همان دلیل زنده بودنِ منی🫀✨ ›
ناز بودی ناز کردی من خریدارت شدم
آمدی با جان و دل سرگرم بازارت شدم( :♥︎
چهکنم دست خودم نیست؛ که یادت نکنم
خواستی دل نبری تا به طُ عادت نکنم ..🌿✨