′تو تنها مىتوانى آخرین درمان من باشى
و بیشک دیگران بیهوده مىجویند تسكینم 🧡′
تو زیبایے
همچو شِعری عاشقانه ،
بهسانِ گشتوگذارۍ میانِ درختان ،
چونان اَبری بارانزا
و کودکے که بیدلیل میخندد ..🌵′🪶
تو ، آسمان آبی آرام و روشنی ،
من ، چون کبوتری که پرم در هوای تو 🤍✨
فریدونمشیری
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
- بعدا ؟! +بعدا دیگه نمیتونم "باشم" واسه کسی که لایق بودنم ؛ نبود .
بعدا؟
بعدا دیگه چشمام برات برق نمیزنه !
آنچنان جای گرفتی تو به چشم و دلِ من ،
که به خوبانِ دو عالم نظری نیست مرا ..
ای صفای قلب زارم هرچه دارم از تو دارم
تا قیامت ای رضا جان سر ز کویَت بر ندارم ؛
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
- بسم الله الرحمن الرحیم - یه جوری آروم و بی صدا غذا میخورد انگار زمان براش متوقف شده بود ؛ جز به ظ
- بسم الله الرحمن الرحیم -
تصمیم خودم گرفته بودم ؛ دست رد به سینه شانسی که همراهم بود نمیزدم ؛ شماره رحیمی رو گرفتم بدون مکث گفتم :
- قبوله ! فقط چندتا شرط دارم که تضمینِ خوشبخت شدنمه ؛ قبول میکنید یا ..
رحیمی : تضمین واسه خوشبخت شدنت ؟! از این بالا تر که زن محسن رحیمی میشی ؟!
" صدای خنده های مضحکش مثل چکش توی سرم کوبیده میشد "
- شما دوتا بچه داری ؛ ۲۰ سال هم اختلاف سن دارید با من ؛ عملا من جای دخترتم ! از کجا معلوم بعد اینکه مردی گذاشتن من توی خونه تو زندگی کنم و منو بیرون ننداختن ؟!
از کجا معلوم چیزی از مال اموالت به من برسه و تا من بتونم خودم جم جور کنم ؟! دیگه عمادی هم نیست که بخواد عاشقم باشه !
رحیمی : زرنگ تر از این حرفایی دختر ! حیف که خاطرت برام عزیزه ؛ با اینکه خیلی رک از مردن من گفتی ولی خب .. نصف اموالم به نامت میزنم ؛ نصف دیگه هم برای عطیه و عماد ! بنظرم معامله خیلی خوبیه نه ؟!
- یه شرط دیگه هم دارم ؛ خودتون به عماد راجب این مسئله بگید ؛ من چیزی بهش نمیگم !
" بدون گوش دادن به جواب رحیمی خداحافظی کردم گوشی قط کردم ؛ بلند شدم دستی به خونه کشیدم ؛ تو پیج های مختلف گشتم و کتاب خوندم ؛ موزیک گوش دادم
هرکاری که فقط باعث بشه ذهنم درگیر عماد نشه ؛
صدای آیفون بلند شد ؛ چندبار پشت سر هم زنگ خورد آیفون زدم منتظر اومدنش شدم :
- مریم ؛ مریم کجایی ؟! بیا این شوخی مسخره رو تموم کن مریم ؛
مریم : سلام عماد ،
- مریم ؛ بابا چی میگه ؟! این چه شوخی مسخره ایِ ؟!
مریم : شوخی نیست عماد ؛ آخرهفته قرار عقد کنیم !
- مریم ؛ بیا بزن تو گوشم ؛ تف کن تو صورتم یه کاری ؛ یه کاری کن بیدار شم از این کابوس ؛ مریم منو میبینی ؟! من عمادم ! همونی ک همه زندگیش پای تو ریخت ؛ چیشده الان ؟! چیشده که بعد چند جلسه رفت و آمد بابای من با تو ..
مریم : خیلی چیزا هس که نمیدونی ..
- بگو ؛ بگو بزار بدونم که با چقدر تونست بخرتت !
مریم : حرف دهنت بفهم عماد ؛ الان نمیتونم بهت بگم ؛ روزی که روزش بشه ؛ نه فقط تو بلکه همه میفهمن ! اما تا اون روز ؛ حق نداری قضاوت کنی ؛ نمیخام ببینمت از خونه من برو بیرون !
" جرئت نگاه کردن تو چشم های عماد نداشتم ؛ یه حسی بهم میگفت بغض کرده و چشم های عصبیش پر از اشک شده ؛ قلبم داشت از جا کنده میشد ؛ این اولین باری بود که از خودم بابت ناراحت کردن عماد متنفر شدم ؛ "
- مریم من بدون تو میمیرم ؛ این کارو نکن با من ! التماست میکنم مریم ؛ بهم بگو دوسم نداری ؛ بگو ازم متنفری ؛ اصلا برو با هرکی دوسش داری ازدواج کن ؛ فقط بابای من نه مریم ؛ من طاقت ندارم هروز تورو ببینم ؛ من میمیرم مریم ..
" بدون نگاه کردن به عماد از کنارش رد شدم رفتم تو اتاق ؛ صدای فریادش هنوزم بهم میرسید ؛ دلم نمیخواست جلوش گریه کنم ؛ کاش عمادو هیچوقت ندیده بودم ؛ صدای کوبیده شدن محکم در خبر از رفتن عماد میداد ؛ از اتاق بیرون اومدم بدون مکث راهی شرکت رحیمی شدم ؛ از خلوت بودن شرکت تو اون وقت روز تعجب کردم ؛ به اتاق رحیمی که رسیدم صدای جروبحث با عطیه همه سالن رو پر کرده بود :
- چی داری میگی بابا ؟! مریم؟! اصلا متوجه هستی مریم و عماد باهم تو رابطه ان ؟!
رحیمی : چرا انقدر شلوغش میکنی ؟! رابطه ای نبوده ! یه عشق عاشقی بچه گونه بوده !
- مریم فقط داره بخاطر پول شما عماد ول میکنه ؛ دختره عقده ای بخاطر پول هرکاری میکنه بعد شما میخای یه همچین آدمه بدردنخوری رو بیاری تو خونه و زندگیت ؟!
± ببخشید ؛ من بیرون منتظرت میمونم عطیه جان تا بیای ،
" با شنیدن سپهر خواستم از جلوی در برم تا مانع از روبه رو شدن با سپهر بشم ولی دیر شده بود ؛
- مریم ؟! اینجا چیکار میکنی ؟! این چرت پرتا چیه این پیری میگه ؟!
مریم : حقیقته ؛ دارم با رحیمی ازدواج میکنم !
- این چه حماقتیِ مریم ؛ من نمیزارم ! تو حق نداری این کارو کنی میفهمی ؟!
مریم : تو ؟! تو کی هستی اصلا ؟! تو همونی نیستی که بخاطر ثروت رحیمی منو ؛ خانوادتو فروختی ؟!
حالا بشین نگاه کن آقا سپهر ستاری ! همه این مال اموالی که خودت بخاطرش فروختی مال من داره میشه ؛ نمیزارم دستت به هیچکدوم برسه !
#گلاریس
#پارتبیستچهارم
کپی بدون آیدی منبع جایز نیست !
@aye_110
همه چیز در آخرین آدمی
خلاصه میشود . .
که در تنگای شب به یاد میآورید ؛
قلب شما آنجاست . .