" گرمای تنت پخته کند خامیِ من را ؛
بیتجربهام میوهیِ کالم بغلم کن !'❤️☁️✨
″ قدرت عشق بنازم که به یک تیر نگاه،
جانِ شیرین بسپارند دو بیگانه به هم : )🧡 "
خیلی دلم میخواد همیشه شاد و شنگول باشم
ولی متاسفانه زیادی مودی ام !
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
± نوشته بود من اون رابطه رو میخوام ك :
یه روز باهاش برم یه جای لاکچری ، یه روز
باهاش برم
ساندویچی کوچه خیابون ، یه روز بشینیم
واسه هم
کتاب بخونیم ، یا تو خیابون آخر ِ شب بلند
بلند بخندیم ،
یه روز با هم انقدر عکس بگیریم ك حافظه
گوشیمون پُر شه ؛
یه موزیکو دوتایی بلند بلند بخونیم ! باهم
دعوا کنیم ،
سرِهم داد بزنیم ، ولیآخرش همو بغلکنیم ؛
به هم کمک کنیم ،
تا به آرزوهامون برسیم ، اشتباهات کوچیک ِ
همو ببخشیم ،
همدیگه رو تنبیهکنیم ؛ اما عوض نه : )!🫀'
اگر بدانی وقتی نیستی چقدر بیهوده ام ؛
تلخم ، خرابم ، هیچم . .
اگر بدانی هیچوقت نمی روی "حتی به خواب" 🫀'🤍
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
- بسم الله الرحمن الرحیم - " امروز ؛ روز موعود ؛ روزی که چند ساله منتظر رسیدنشم ؛ قرار من این نبود ؛
- بسم الله الرحمن الرحیم -
- بیمارستان ؟! بیمارستان چرا سپهر ؟! عماد چیزیش شده ؟!
" سپهر از شدت وحشت و اظطراب هیچی نمیگفت ؛ زل زده بود به من گاهی اوقات زیر چشمی عطیه ای که دائم صداش میزد تا از حال عماد با خبر بشه رو میپایید ؛ "
سپهر : گفتن تصادف کرده ؛ داشته میومده اینجا ؛
" تموم دنیا دور سرم چرخید ؛ فکر اینکه عماد با چه حالی داشته میومده اینجا ؛ و الان با چه حالی توی بیمارستانه مثل خوره به جونم افتاده بود ؛
± اگه بلایی سر داداشم بیاد کاری باهات میکنم روزی هزار بار آرزوی مرگ کنی !
" هیچی برام مهم نبود ؛ حتی توهین و تحقیر های عطیه ؛ تنها چیزی که برام مهم بود رفتن بیمارستان و دیدن عماد بود ؛ کل مسیر محضر تا بیمارستان رو خدا خدا میکردم توریش نشده باشه ؛ آخرین باری که بیمارستان رفته بودم زمان فوت مامان بود ؛ وقتی بیست چهار ساعت لعنتی رو توی این فضای خفه و مظطرب بیمارستان میگذروندم به تنها چیزی که فکر میکردم انتقام بود ؛ اما حالا همچی برعکس شده بود ؛ جلوی در ورودی بیمارستان رحیمی ایستاده بود با عطیه سپهر بحث میکرد ؛ بدون توجه به هر سه تاشون از کنارشون رد شدم ؛
سپهر : مریم !
- سپهر خواهش میکنم الان وقت صحبت کردن نیست !
سپهر : نه ؛ نه من فقط میخواستم از حال روز عماد بهت بگم ؛ راستش سرعتش خیلی بالا بوده ؛ با گاردریل برخورد کرده بیشتر شبیه خودکشی بوده ؛ به سرش ضربه محکمی وارد شده ؛ تو اتاق عمله !
اینجا نباش مریم ؛ عطیه خیلی کفریِ نمیخام چیزی بهت بگه ؛
" لحن سپهر پر از خواهش تمنا بود ؛ ترسیده بود ؛ از خشم عطیه ؛ از اینکه عماد توریش بشه و منو مقصر بدونن ؛ ولی من باید میموندم
باید تا بیرون اومدن عماد از اتاق عمل و حرف زدن باهاش همینجا میموندم باید بهش میگفتم قضیه اونجوری که فکر میکنه نیست ؛ باید هرطوری شده باهاش حرف بزنم ؛ "
- مریم جان ؛
" هیچی نگفتم ؛ هیچی ! رحیمی جلوی روم وایستاده بود بدون مکث صدام میکرد ؛ دلم میخواست سرش داد بزنم ؛ بهش بد بیراه بگم ؛ دلم میخواست با دستای خودم خفش کنم ؛ دلم میخواست جای عماد اون تصادف میکرد ؛ اون روی تخت بیمارستان میخوابیدو دیگه هیچوقت پا نمیشد !
- فقط از جلو چشم هام برو کنار !
رحیمی : چته مریم ! چرا یهو از این رو به اون رو شدی ! این منم ؛ محسن رحیمی ؛ همین یک ساعت پیش قرار عقدمون بود !
- چقدر میتونی لجن باشی؟ بچت افتاده رو تخت بیمارستان داره میمیره ! تو به فکر عقدی؟! حالم ازت بهم میخوره ازت متنفرم اگه بخاطر اوضاع عماد نبود همین حالا با ماشینی که خودت بهم کادو دادی از روت رد میشدم ! فقط از جلو چشمام برو کنار ..
" دلم میخواست برگردم عقب ؛ خیلی عقب ؛ به اولین باری که عماد رو تو اون مهمونی کوفتی دیدم و بدون اینکه بدونم پسر رحیمیِ کمکش کردم ؛ دلم میخاد وقتی فهمیدم بهم علاقه مند شده و بجای بازی کردن باهاش فقط تنهاش میزاشتم ؛ "
#گلاریس
#پارتبیستششم
کپی بدون آیدی منبع مجاز نیست
@aye_110
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران :)!
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران وای به حال دگران :)!
زاد روز استاد شهریارِ ؛
اشعار فوق العادشون واقعا بینظیره !
هرکی دو بیت شعر از ایشون تو چنلش بزاره فور میکنم چنل خودم 🤍🌙